عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 09 تیر 1392
بازدید : 1009
نویسنده : paskalov

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن دراین‌باره بحث می‌کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام‌یک نقش مهم‌تری دارند. بحث به‌شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به‌دست گیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود. هنوز چند ساعتی از جابه‌جایی نگذشته بود که ناخدا عرق‌ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن‌مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می‌کنم، کشتی حرکت نمی‌کند.»
سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی‌کند، کشتی به گِل نشسته است!»


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 825
نویسنده : paskalov


"پائولو کوئیلو" در 24 اوت سال‌ 1947، در خانواده‌ای‌ از طبقه ي متوسط‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌ "پدرو"، مهندس‌ و مادرش‌، "لیژیا"، خانه‌دار بود. در هفت‌ سالگی‌ به‌ مدرسه ‌ی‌ عیسوی های‌ "سن‌ ایگناسیو درریودوژانیرو" رفت‌ و آموزه هاي سخت‌ و خشک‌ مذهبی‌، تاثیر بدی‌ بر او گذاشت‌. اما این‌ دوران‌، ويژگيهاي مثبتی‌ هم‌ داشت‌؛ پائولو در راهروهای‌ خشک‌ مدرسه ‌ی‌ مذهبی‌، آرزوی‌ زندگیش‌ را یافت‌؛ او می‌خواست‌ نویسنده‌ شود. در مسابقه‌ ی‌ شعر مدرسه‌، نخستين‌ پاداش ادبی‌ خود را به‌ دست‌ آورد.
پدر و مادر‌ پائولو برای‌ آینده ‌ی‌ پسرشان‌ نقشه‌ های‌ دیگری ‌داشتند و می ‌خواستند مهندس‌ شود؛ از اين رو‌ تلاش کردند شوق‌ نویسندگی‌ را در او از بین‌ ببرند. اما فشار آنها و نيز آشنایی‌ پائولو با کتاب‌ "مدار رأس ‌السرطان‌" اثر "هنری‌ میلر"، روح‌ نافرماني و سركشي را در وي برانگیخت‌. پدرش‌ رفتار او را ناشی‌ از بحران‌ روانی‌ دانست‌. از اين رو ‌پائولو تا سن هفده‌ سالگی‌، دوبار در بیمارستان‌ روانی‌ بستری‌ شد و بارها تحت‌ درمان‌ شوك الكتريكي‌ قرار گرفت‌.
کمی‌ بعد، پائولو با گروه‌ تئاتری‌ آشنا شد و همزمان‌، به‌ روزنامه‌نگاری‌ روی‌ آورد. از نظ‌ر طبقه ‌ی‌ متوسط‌ آسايش جوي آن‌ دوران‌، تئاتر، سرچشمه ی‌ فساد اخلاقی‌ بود. پدر و مادرش‌ که‌ ترسیده‌ بودند، برای‌ بار سوم‌‌ او را در بیمارستان‌ بستری‌ کردند و نظ‌ر روانپزشک‌ دیگری‌ را خواستند. روانپزشک‌ به‌ آنها گفت‌ که‌ پائولو دیوانه‌ نیست‌ و نباید در بیمارستان‌ روانی‌ بماند؛ فقط‌ باید بياموزد که‌ چگونه‌ با زندگی‌ روبرو شود. پائولو کوئیلو، سی‌ سال‌ پس‌ از این‌ تجربه‌، کتاب‌ "ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد" را نوشت‌ كه در سال 1998 در برزيل منتشر شد. پائولو خود می‌گوید :
"تا ماه‌ سپتامبر، بیش‌ از هزار و دويست نامه‌ی‌ الکترونیکی‌ و پستی‌ دریافت‌ کردم‌ که‌ تجربه‌های‌ مشابهی‌ را بیان‌ می‌کردند. در ماه اکتبر، برخي از مسائل‌ مورد بحث‌ در این‌ کتاب‌ - افسردگی‌، حمله هاي‌ هراس‌ و خودکشی - در يك کنفرانس ملی‌ مورد بحث‌ قرار گرفت‌. در بيست و دوم ژانویه ‌ی‌ سال‌ بعد، "سناتور ادواردو سوپلیسی"‌، بخش هايي‌ از کتاب‌ مرا در کنگره‌ خواند و توانست‌ قانونی‌ را به‌ تصویب‌ برساند که‌ ده‌ سال‌ تمام‌ در کنگره‌ پايدار بود: ممنوعیت‌ پذیرش‌ بی‌رویه ‌ی‌ بیماران‌ روانی‌ در بیمارستانها."
پائولو پس‌ از این‌ دوران‌ به‌ كسب دانش‌ روی‌ آورد و به‌ نظ‌ر می‌رسید می‌خواهد راهی‌ را ادامه‌ دهد که‌ پدر و مادرش‌ برایش‌ در نظ‌ر گرفته‌اند. اما بسيار‌ زود، دانشگاه‌ را رها کرد و دوباره‌ به‌ كار تئاتر پرداخت. این‌ پيشامد‌ در دهه‌ی‌ 1960 روی‌ داد، درست‌ زمانی‌ که‌ "جنبش‌ هیپی"‌ در سرتاسر جهان‌ گسترده‌ بود. این‌ موج‌ جدید در برزیل‌ نیز ریشه‌ دواند و رژیم‌ نظامی‌ برزیل‌، آن‌ را به‌ شدت‌ سرکوب‌ کرد. پائولو موهایش‌ را بلند می‌کرد و برای‌ بيان اعتراض [ =خرده گيري ]‌، هرگز کارت‌ شناسایی‌ به‌ همراه‌ خود نمي برد. شوق‌ نوشتن‌، او را به‌ انتشار نشریه‌ای‌ واداشت‌ که‌ تنها دو شماره‌ از آن منتشر شد. در همین‌ هنگام‌، "رائول‌ سی‌شاس"،‌ آهنگساز، پائولو را فرا خواند تا شعر ترانه‌های‌ او را بنویسد. نخستين برگ از موسیقی‌ آنها با كاميابي‌ چشمگیری‌ روبرو شد و پنج هزار نسخه‌ از آن‌ به‌ فروش‌ رفت‌. اين نخستين باري بود که‌ پائولو پول‌ زیادی‌ به‌ دست‌ می‌آورد. این‌ همکاری‌ تا سال‌ 1976 و تا زمان مرگ‌ رائول‌ ادامه‌ یافت‌. پائولو بیش‌ از شصت‌ ترانه‌ نوشت‌ و‌ توانستند با يكديگر صحنه‌ ی‌ موسیقی‌ راک‌ برزیل‌ را تکان‌ بدهند.
در این‌ دوران‌، انتشار "کرینگ‌" را آغاز‌ کردند كه مجموعه‌ای‌ از داستانهای‌ مصور [ =چهره نماي ] آزادیخواهانه‌ بود. دیکتاتوری‌ برزیل‌، این‌ مجموعه‌ را خرابکارانه‌ دانست‌ و پائولو و رائول‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌. رائول‌ بسيار‌ زود آزاد شد، اما پائولو مدت‌ بیشتری‌ در زندان‌ ماند، زیرا او را مغز متفکر این‌ اقدام هاي آزادیخواهانه‌ می‌دانستند. دشواريهاي او به‌ همان‌ جا ختم‌ نشد؛ دو روز پس‌ از آزادیش‌، دوباره‌ در خیابان‌ بازداشت‌ شد و او را به‌ شکنجه‌گاه‌ نظامی‌ بردند. خود پائولو بر اين باور است‌ که‌ با وانمود كردن به‌ جنون‌ و اشاره‌ به‌ سابقه ‌ی‌ سه‌ بار بستری‌اش‌ در بیمارستان‌ روانی‌، از مرگ‌ نجات‌ یافته‌ است‌. این‌ تجربه‌، اثر ژرفي‌ بر او گذاشت‌. پائولو در بیست‌ و شش‌ سالگی‌ به‌ این نتیجه‌ رسید که‌ به‌ اندازه‌ی‌ کافی‌ "زندگی‌" کرده‌ و دیگر می‌ خواهد "طبیعی‌" باشد. وي شغلی‌ در یک‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ به‌ نام‌ "پلی‌گرام‌" یافت‌ و همانجا با زنی‌ آشنا شد و با او ازدواج‌ کرد.
آنها در سال‌ 1977 به‌ لندن‌ رفتند. در آنجا پائولو ماشین‌ تایپی‌ خرید و شروع‌ به‌ نوشتن‌ کرد، اما كاميابي‌ چندانی‌ به‌ دست‌ نیاورد. سال‌ بعد به‌ برزیل‌ بازگشت‌ و مدیر اجرایی‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ دیگری‌ به‌ نام‌ "سی‌بی‌سی"‌ شد. پس از گذشت سه ماه، پائولو از همسر خود جدا شد و او را از كار هم بيرون انداختند.
سپس با دوستی‌ ديرينه‌ به‌ نام‌ "کریستینا اویتیسیکا" آشنا شد. این‌ آشنایی‌ منجر به‌ ازدواج‌ آنها گرديد. این‌ زوج‌ برای‌ ماه‌ عسل‌ به‌ اروپا رفتند و در همین‌ سفر، از "اردوگاه‌ مرگ‌ داخائو" هم‌ بازدید کردند. در داخائو، اشراقی‌ به‌ پائولو دست‌ داد و در حالت‌ اشراق‌، مردی‌ را دید. دو ماه‌ ديگر، در کافه‌ای‌ در آمستردام‌، با همان‌ مرد ديدار و زمان‌ زيادي‌ با او گفتگو کرد. این‌ مرد که‌ پائولو هرگز نامش‌ را نفهمید، به‌ او گفت‌ دوباره‌ به‌ مذهب‌ خویش‌ بازگردد و اگر هم‌ به‌ خواستار جادو است‌، به‌ جادوی‌ سفید روی‌ بیاورد. همچنین‌ به‌ پائولو سفارش‌ کرد جاده‌ی‌ سانتیاگو (یک‌ جاده‌ ی‌ زیارتی‌ دوران‌ قرون‌ وسطی‌) را طی کند.
پائولو یک‌ سال‌ پس از این‌ سفر زیارتی‌، در سال‌ 1987، نخستين کتابش را با نام‌ "خاط‌رات‌ یک‌ مغ"‌ نوشت‌. این‌ کتاب‌ به‌ تجربه هاي‌ پائولو در طي این‌ سفر می‌پردازد و به‌ رويدادهاي‌ شگفت آور‌ زیادی‌ اشاره‌ می‌کند که‌ در زندگی‌ انسانهای‌ عادی‌ رخ‌ می‌دهد. یک‌ ناشر کوچک‌ برزیلی‌ این‌ کتاب‌ را چاپ کرد و فروش‌ به نسبت خوبی‌ داشت‌، اما با توجه کمی‌ از سوی‌ منتقدان‌ روبرو شد.
پائولو در سال‌ 1988، کتاب‌ متفاوتی‌ با نام "کیمیاگر" نوشت‌. این‌ کتاب،‌ نمادین‌ بود و تمامي‌ مطالعات‌ یازده‌ ساله‌ ی‌ پائولو را درباره‌ ی‌ کیمیاگری‌، در قالب‌ داستانی‌ استعاری‌ در بر مي گرفت. نخست‌ تنها‌ 900 نسخه‌ از این‌ کتاب‌ فروش‌ رفت‌ و ناشر، امتیاز کتاب‌ را به‌ پائولو برگرداند.
پائولو از ‌رویای خود‌ دست‌ نکشید. فرصت‌ دوباره‌ای‌ دست‌ داد و با ناشر بزر‌گتری‌ به‌ نام‌ "روکو" آشنا شد که‌ از کار او خوشش‌ آمده‌ بود. در سال 1990، کتاب‌ "بریدا" را منتشر کرد که‌ در آن‌، درباره‌ ی‌ بخشش هاي هر انسان‌ سخن مي گفت. این‌ کتاب‌ با استقبال‌ زیادی‌ روبرو گرديد و باعث‌ شد "كيمياگر" و "خاط‌رات‌ یک‌ مغ"‌ نیز دوباره‌ مورد توجه‌ قرار بگیرند. در مدت‌ کوتاهی‌، هر سه‌ کتاب‌ در صدر [ =پيشگاه ] فهرست‌ کتابهای‌ پرفروش‌ برزیل‌ قرار گرفت‌. کیمیاگر، رکورد فروش‌ تمام‌ کتابهای‌ تاریخ‌ نشر برزیل‌ را شکست‌ و حتي نامش‌ در کتاب‌ "رکوردهای‌ گینس"‌ نیز ثبت‌ شد. در سال‌ 2002، معتبرترین‌ نشریه ‌ی‌ ادبی‌ پرتغال‌ به‌ نام‌ "ژورنال‌ د لتراس"‌، بيان داشت که‌ فروش‌ کیمیاگر از هر کتاب‌ دیگری‌ در تاریخ‌ زبان‌ پرتغالی‌ بیشتر بوده‌ است‌.
در ماه‌ مه‌ 1993، انتشارات‌ "هارپر کالینز"، "کیمیاگر" را با تیراژ اولیه ی ‌50000 نسخه‌ منتشر کرد. در روز افتتاح [ =گشايش ]‌ این‌ کتاب‌، مدیر اجرایی‌ انتشارات‌ "هارپر کالینز" گفت‌:
"پیدا کردن‌ این‌ کتاب‌، مثل‌ آن‌ بود که‌ آدم‌ صبح‌ زود، وقتی‌ همه‌ خوابند، برخیزد و برآمدن خورشید را نگاه‌ کند. کمی‌ بعد، دیگران‌ هم‌ خورشید را خواهند دید."
ده‌ سال‌ پس از آن، در سال‌ 2002، مدیر اجرایی‌ "هارپر کالینز" به‌ پائولو نوشت‌:
"کیمیاگر به‌ یکی‌ از مهمترین‌ کتابهای‌ تاریخ‌ نشر ما تبدیل‌ شده‌ است‌."
كاميابي‌ کیمیاگر در ایالات‌ متحده‌، آغاز فعالیت‌ بین‌المللی‌ پائولو بود. تهیه‌کنندگان‌ فراواني‌ از هالیوود، دلبستگي زیادی‌ به‌ خرید امتیاز ساخت‌ فیلم‌ از روی‌ این‌ کتاب‌ نشان‌ دادند و سرانجام‌، شرکت‌ "برادران‌ وارنر" در سال ‌1993، این‌ امتیاز را خرید.
پیش‌ از انتشار کیمیاگر در امریکا، چند ناشر کوچک‌ در اسپانیا و پرتغال‌، آن‌ را منتشر کرده‌ بودند. اما این‌ کتاب‌ تا سال‌ 1995، در فهرست‌ کتابهای پرفروش‌ اسپانیا قرار نگرفت‌. هفت‌ سال‌ بعد، در سال‌ 2001، اتحادیه‌ ی‌ ناشران‌ اسپانیا اظهار داشت که‌ کیمیاگر از پرفروش‌ترین‌ کتابهای‌ اسپانیا به شمار مي رود‌.
در آوریل‌ سال‌ 1994، کیمیاگر، پرفروش‌ترین‌ کتاب‌ فرانسه‌ شد و تا پنج‌ سال‌ بعد، جای‌ خود را به‌ کتاب‌ دیگری‌ نداد. بعد از كاميابي‌ شگفت آور‌ در فرانسه‌، کوئلیو راه‌ كامروايي‌ را در سراسر اروپا پیمود و از او به عنوان پدیده‌ی‌ ادبی‌ پایان‌ قرن‌ بیستم‌ ياد كردند.
انتشار كتاب "کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم" در سال‌ 1994، كاميابي‌ بین‌المللی‌ پائولو را تثبیت‌ [ =بر جاي داشت ] کرد. در این‌ کتاب‌، پائولو درباره‌ ی‌ بخش‌ مادینه ‌ی‌ وجودش‌ سخن گفته است‌. در سال‌ 1995، "کیمیاگر" در ایتالیا منتشر شد و فروش‌ بی‌ مانندي‌ داشت‌. سال‌ بعد، پائولو دو جایزه‌ ی‌ مهم‌ ادبی‌ ایتالیا، جایزه‌ ی‌ بهترین‌ کتاب‌ "سوپر گرینزا کاور" و جایزه‌ ی‌ بین‌المللی‌ "فلایانو" را دریافت‌ کرد.
در سال‌ 1996، انتشارات‌ "ابژتیوای‌ برزیل"‌، حق‌ امتیاز کتاب‌ "کوه‌ پنجم"‌ را خرید و یک‌ میلیون‌ دلار نيز به عنوان پیش‌ پرداخت‌ داد. این‌ رقم‌، بالاترین‌ مبلغ‌ پیش ‌پرداختی‌ است‌ که‌ تاکنون‌ به‌ یک‌ نویسنده‌ی‌ برزیلی‌ پرداخت‌ شده‌ است‌. در همان‌ سال‌، پائولو "نشان‌ شوالیه‌ ی‌ هنر و ادب"‌ را از دست‌ "فیلیپ‌ دوس‌ بلازی"‌، وزیر فرهنگ‌ فرانسه‌ دریافت‌ کرد. "دوس‌ بلازی"‌ در این‌ مراسم‌ به پائولو گفت‌:
"تو کیمیاگر هزاران‌ خواننده‌ای‌؛ کتابهای‌ تو مفیدند، زیرا توانایی‌ ما را برای‌ دیدن‌ رویا و شوق‌ ما را برای‌ جست‌ و جو تحریک‌ می‌کنند."
پائولو در سال‌ 1996، به‌ عنوان‌ مشاور ویژه‌ ی‌ برنامه ‌ی‌ "همگرایی‌ روحانی‌ و گفت‌ و گوی‌ بین‌ فرهنگها" برگزیده‌ شد. همان‌ سال‌، انتشارات‌ "دیوگنس"‌ آلمان‌، "کیمیاگر" را منتشر کرد. نسخه ‌ی‌ گرانبهاي‌ آن،‌ شش‌ سال‌ تمام‌ در فهرست‌ کتابهای‌ پرفروش‌ نشریه ‌ی‌ "اشپیگل"‌ قرار داشت‌ و در سال‌ 2002، تمام‌ رکوردهای‌ فروش‌ آلمان‌ را شکست‌.
در نمایشگاه‌ بین‌ المللی‌ فرانکفورت‌ سال‌ 1997، ناشران‌ پائولو با همکاری‌ انتشارات‌ "دیوگنس"‌ و موسسه‌ ی‌ "سنت‌ جوردی"‌، یک‌ میهمانی‌ به‌ افتخار پائولو کوئلیو برگزار و در آن‌، از انتشار سراسری‌ و بین‌المللی‌ کتاب‌ "کوه‌ پنجم"‌ خبر دادند. در ماه‌ مارس‌ 1998، نمایشگاه‌ بزرگی‌ در پاریس‌ برگزار شد و ناشران‌ کشورهای‌ گوناگون، كتاب "کوه‌ پنجم‌" را به‌ زبانهای‌ گوناگوني منتشر كردند.
پائولو در سال‌ 1997، کتاب‌ مهم خود را با نام  "راهنمای‌ رزم‌آور نور"  به رشته ي تحرير درآورد. این‌ کتاب‌، مجموعه‌ای‌ از انديشه هاي فلسفی‌ او است‌ که‌ به‌ کشف‌ رزم‌آور نور درون‌ هر انسان‌ کمک‌ می‌کند. این‌ کتاب‌، مرجع‌ میلیونها خواننده‌ شده‌ است‌.
وي در سال‌ 1998، با نوشتن کتاب‌ "ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد"، به‌ سبک‌ روایی‌ داستان‌سرایی‌ بازگشت‌ و مورد استقبال‌ منتقدان‌ ادبی‌ قرار گرفت‌. پائولو در سال‌ 1998، تور مسافرتی‌ خوبي‌ را پشت‌ سر گذاشت‌. در بهار به‌ دیدار کشورهای‌ آسیایی‌ رفت‌ و در پائیز، از کشورهای‌ اروپای‌ شرقی‌ دیدن‌ کرد. این‌ سفر از "استانبول"‌ آغاز و به‌ "لاتویا" ختم‌ شد.
در ماه‌ مارس‌ سال‌ 1999، نشریه‌ ی‌ ادبی‌ "لیر"، از پائولو کوئلیو به عنوان دومین‌ نویسنده‌ی‌ پرفروش‌ جهان‌ در سال‌ 1998 ياد كرد.
وي در سال‌ 1999، جایزه‌ی‌ معتبر "کریستال"‌ را از انجمن‌ جهانی‌ اقتصاد دریافت‌ نمود و داوران‌ بيان داشتند:
"پائولو کوئیلو با بهره گيري‌ از کلام‌، پیوندی‌ میان‌ فرهنگ‌های‌ متفاوت‌ برقرار کرده‌ که‌ او را سزاوار این‌ جایزه‌ می‌سازد."
در همين سال، دولت‌ فرانسه‌ نيز نشان‌ "لژیون‌ دونور" را به‌ او هديه کرد. پائولو از سال‌ 1996، به‌ همراه‌ همسرش‌، "کریستینا اویتیسیکا"، موسسه‌ی‌ "پائولو کوئیلو" را با هدف پشتيباني از کودکان‌ بی‌سرپرست‌ و سالمندان‌ بی‌خانمان‌ برزیلی‌، بنا نهاده است.
اين كتاب در سال‌ 2001 در بسیاری‌ از کشورهای‌ جهان‌ منتشر شد و در سی‌ کشور، در صدر [ =پيشگاه ] کتابهای‌ پرفروش‌ قرار گرفت‌. در سال‌ 2001، پائولو، جایزه‌ی‌ "بامبی"‌، یکی‌ از باارزش ترين‌ و كهن‌ترین‌ جوایز ادبی‌ آلمان‌ را دریافت‌ کرد. از نظ‌ر هیات‌ داوران‌، ایمان‌ پائولو به‌ اینکه‌ سرنوشت‌ هر انسان‌ این‌ است‌ که‌ سرانجام‌ در این‌ دنیای‌ تاریک‌ به‌ یک‌ رزم‌آور نور تبدیل‌ شود، پیامی‌ بسیار ژرف‌ و انسانی‌ است.
در اوایل‌ سال‌ 2002، پائولو برای‌ نخستين‌ بار به‌ چین‌ سفر کرد و "شانگهای"‌، "پکن"‌ و "نانجینگ‌" را دید. وي در 25 جولای‌ سال‌ 2002، به‌ عضویت‌ "فرهنگستان‌ ادب"‌ برزیل‌ برگزيده شد. دو روز پس از اعلام‌ این‌ انتخاب‌، پائولو سه‌ هزار نامه‌ ی‌ تبریک‌ از سوی‌ خوانندگانش‌ دریافت‌ کرد و مورد توجه‌ تمام‌ مطبوعات‌ کشور قرار گرفت‌.
اگرچه میلیونها خواننده‌، شیفته‌ی‌ پائولو هستند، او همواره‌ مورد انتقاد منتقدان [= خرده گيران ]‌ ادبی‌ بوده‌ است‌. انتخاب‌ وي به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ برزیل‌، در حقیقت‌ خلاف‌ نظ‌ر این‌ منتقدان در مورد او‌ بود.
در ماه‌ سپتامبر سال‌ 2002 كه پائولو به‌ روسیه‌ سفر کرد، پنج‌ کتاب‌ او همزمان‌ در فهرست‌ کتابهای‌ پرفروش‌ قرار داشت‌: "شیطان‌ و دوشیزه‌ پریم‌"، "کیمیاگر"، "کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور" و "کوه‌ پنجم‌."
در مدت‌ دو هفته‌، بیش‌ از 250000 نسخه‌ از کتابهای‌ او در روسیه‌ به‌ فروش‌ رفت‌. مدیر کتابفروشی‌ "ام‌.د.کا" بيان داشت:
"ما هرگز این‌ همه‌ آدم‌ را ندیده‌ بودیم‌ که‌ برای‌ امضا گرفتن‌ از یک‌ نویسنده‌، جمع‌ شده‌ باشند. ما پيش تر مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ برای‌ آقای‌ "بوریس‌ یلتسین"‌،‌ "گورپاچف‌" و حتي "پوتین"‌ برگزار کرده‌ بودیم‌، اما با این‌ همه‌ استقبال‌ مواجه‌ نشده‌ بود؛ باورنکردنی‌ است‌."
در اکتبر سال‌ 2002، پائولو جایزه‌ ی‌ "هنر پلانتاری"‌ را از باشگاه‌ "بوداپست"‌ در فرانکفورت‌ دریافت‌ کرد و "بیل‌ کلینتون"‌ پیام‌ تبریکی‌ برای‌ او فرستاد. پائولو همواره‌ از پشتيباني‌ جوانمردانه‌ و گرم‌ ناشرانش‌ برخوردار بوده‌ است‌. اما كاميابي‌ او به‌ کتابهایش‌ محدود نمی‌شود. او در زمینه‌های‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ دیگر نیز كامياب‌ بوده‌ است‌. کیمیاگر پائولو را تاکنون‌ دهها گروه‌ تئاتر حرفه‌ای‌ در پنج‌ قاره‌ ی‌ جهان‌ به‌ روی‌ صحنه‌ برده اند و سایر آثار وی‌ همچون‌ "ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد"، "کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم"‌ و "شیطان‌ و دوشیزه‌ پریم"‌ نیز تاکنون‌ در صحنه‌ ی‌ تئاتر كامروا بوده‌اند.
پدیده‌ی‌ "پائولو کوئیلو" به‌ همین‌ جا ختم‌ نمی‌شود. وی‌ همواره‌ مورد توجه‌ مطبوعات‌ است‌ و از گفتگو دوري نمي كند. همچنین‌ هر هفته، ستونهایی‌ در روزنامه‌های‌ سراسر جهان‌ می‌نویسد که‌ بخشی‌ از این‌ ستونها، در کتابي‌‌ گرد آمده‌اند.
در ماه‌ مارس‌ 1998، او شروع‌ به‌ نوشتن‌ مقاله هاي‌ هفتگی‌ در روزنامه ‌ی‌ برزیلی‌ "اوگلوبو" کرد. كامروايي این‌ مقاله ها چنان‌ بود که‌ روزنامه‌های‌ کشورهای‌ دیگر نیز خواستار انتشار آنها شدند. تاکنون‌ مقاله هاي‌ او در نشریه هاي "کوریر دلا سرا" (ایتالیا)، "تانئا" (یونان‌)، "توهورن‌" (آلمان‌)، "آنا" (استونی‌)، "زویرکیادلو" (لهستان‌)،"ال‌ اونیورسو" (اکوادور)، "ال‌ ناسیونال‌" (ونزوئلا)،"ال‌ اسپکتادور" (کلمبیا)، "رفرما" (مکزیک‌)، "چاینا تایمز" (تایوان‌) و "کامیاب‌ و جشن کتاب" (ایران‌) منتشر شده‌ است‌.

فهرست‌ آثار پائولو کوئیلو
(1987) خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌
(1988) کیمیاگر
(1990) بریدا
(1991) عطیه ي‌ برتر
(1992) والکیری‌ها
(1994) کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌
(1994) مکتوب‌
(1996) کوه‌ پنجم‌
(1997) کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور
(1997) نامه‌های‌ عاشقانه ي‌ یک‌ پیامبر
(1997) دومین‌ مکتوب‌
(1998) ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد
(2000) شیطان‌ و دوشیزه‌ پریم‌
(2002) داستانهایی برای پدران‌، فرزندان‌ و نوه‌ها
(2003) یازده دقیقه
(2004) زهیر
(2005) چون رود جاری باش
(2006) ساحره ي پورتوبلو


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 909
نویسنده : paskalov

در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده... ببین امپراتور چه بذل و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد...» آنگاه شادمانه به رقص و پایکوبی پرداخت.
هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد. ولی سلطان کریم و بخشنده - به‌جای اینکه چیزی بدهد - رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.
گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت. با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد. او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.
«وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند. چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.
شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج، دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود، در آن یافت.


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 1046
نویسنده : paskalov

به هنگام ساخت برج بابل، نخست کارها طبق نظم و قاعده پیش می‌رفت. بله، حتی چه‌بسا نظم موجود بیش از اندازه بود. مسئله‌‌ی راهنماها و مترجمان، سرپناه کارگران و راه‌های ارتباطی بیش از اندازه فکرها را به خود مشغول کرده بود. چنان‌که گویی برای انجام کار، قرن‌ها وقت آزاد در اختیار است. پرطرفدارترین عقیده‌ی رایج بر‌ آن بود که کارها هر اندازه هم به‌کندی صورت بگیرد، باز کافی نیست. این عقیده به تبلیغ و تأکید خاصی نیاز نداشت؛ هرکس می‌توانست به سهم خود در ریختن شالوده‌ی برج تعلل کند. دراین‌باره این‌گونه استدلال می‌کردند: اصل کار این است که برجی تا بلندای آسمان ساخته شود. درمقایسه با این فکر، هر موضوع دیگری فرعی و بی‌اهمیت است. همین که چنین فکری به تمام و کمال به ذهن خطور کرد، دیگر از میان نخواهد رفت و تا آن زمان که انسان وجود دارد، آرزوی بزرگ به سامان رساندن این برج به حیات خود ادامه خواهد داد. پس علتی ندارد که کسی از این لحاظ نگران آینده باشد. برعکس، دانش بشری هر روز فزونی می‌گیرد، هنر معماری پیشرفت کرده است و کماکان پیشرفت خواهد کرد. کاری که ما برای انجام آن به یک سال زمان نیاز داریم، چه بسا صد سال آینده در شش ماه انجام بگیرد، آن هم با کیفیتی بهتر و دوام بیشتر. پس چه ضرورتی دارد که امروز خود را تا آخرین حد ممکن خسته و ناتوان کنیم؟ یک چنین کاری تنها درصورتی معقول می‌بود که امید آن می‌رفت بتوانیم برج را درطول حیات یک نسل برپا کنیم. ولی در آن روزگار چنین چیزی انتظار نمی‌رفت و می‌شد حدس زد که نسل بعدی با دانش وسیع‌تر خود، کار نسل پیشین را ناقص بیابد و هر آنچه را این نسل ساخته است فرو بریزد تا خود را از نو بنا کند. تأملاتی از این دست نیروهای موجود را فلج می‌کرد و موجب می‌شد دست‌اندرکاران بیش از‌ آنکه در اندیشه‌ی ساختن برج باشند به ساخت شهر کارگران بپردازند. گروه کارگران هر منطقه‌ای در تلاش بود برای خود، زیباترین قرارگاه را برپا کند. این امر موجب شد اختلافاتی بروز کند و این اختلافات تا حد کشمکش‌های خونین بالا گرفت. دامنه‌ی این کشمکش‌ها دیگر هرگز فرو ننشست و این خود دلیلی شد که رهبران بگویند ساخت برج به علت فقدان تمرکز لازم، بسیار به‌کندی صورت بگیرد یا ترجیحاً تا زمان برقراری صلح همگانی به تعویق بیفتد. اما در این میان، مردم وقت خود را تنها صرف کشمکش نمی‌کردند، بلکه در وقفه‌هایی که پیش می‌آمد به کار زیباسازی شهر هم همت می‌گماشتند و متأسفانه این خود موجب بروز رشک و حسد تازه و درنتیجه، درگیری‌های بیشتر می‌شد. زندگی نسل نخستین این‌گونه به سر آمد، ولی نسل‌های بعدی هم وضعی جز این نداشتند. از این رهگذر فقط مهارت صنعتگران روزبه‌روز اوج بیشتر می‌گرفت و این خود، زمینه‌ی کشمکش بیشتر را فراهم آورد. گذشته از این، نسل دوم یا سوم به بیهودگی ساخت برجی به بلندای آسمان پی برد؛ ولی دیگر مردم بیش از آن با هم درآمیخته بودند که بتوانند شهر را ترک کنند.
تمامی افسانه‌ها و سرودهایی که در این شهر پدید آمده است آکنده از تمنای فرارسیدن روز معهودی است که در آن روز شهر با پنج ضربه‌ی پی‌درپیِ مشتی غول‌آسا در هم فروریخته شود. هم از این روست که بر بیرق شهر مشتی را نقش زده‌اند.


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 1011
نویسنده : paskalov

یک نفر بود که فقط و فقط مخلص سن‌جوزپه بود. هرچی دعا و نیایش بود، فقط برای سن‌جوزپه می کرد. برای سن‌جوزپه شمع روشن می‌کرد. برای سن‌جوزپه صدقه جمع می‌کرد. خلاصه خواب و خوراکش شده بود فقط سن‌جوزپه. تا اینکه زد و مُرد و رفت پیش سن‌پیئترو که متولی بهشت بود. سن‌پیئترو نمی‌خواست قبولش کنه. چون تو زندگی، فقط کار خوبش شده بود عبادت سن‌جوزپه. اعمال خوب، اصلاً. مسیح و مریم و قدیسین دیگه، انگار نه انگار که وجود داشتند.
مخلص سن‌جوزپه گفت: «حالا که تا این‌جا اومد‌م، اقلاً بذارین ببینمش.» و سن‌پیئترو فرستاد پیِ سن‌جوزپه. سن‌جوزپه اومد و تا اون مخلص خودشو دید گفت: «آفرین، خیلی خوشحالم که اومدی پیش‌مون. بیا، بیا تو.»
«نمی‌تونم. اون یارو نمی‌ذاره.»
«آخه چرا؟»
«واسه اینکه می‌گه فقط شمارو عبادت کردم نه دیگرونو.»
«ای بابا مهم نیست. بیا تو.»
اما سن‌پیئترو پاشو کرده بود تو یه کفش که اونو راه نمی‌ده. خلاصه بگو مگوی حسابی شد و سن‌جوزپه به سن‌پیئترو گفت:
«خلاصه یا می‌ذاری بیاد تو یا من دست زن و بچه‌مو می‌گیرم و می‌رم یه جای دیگه بهشت درست می‌کنم.»
زنش، حضرت مریم بود و بچه‌ش حضرت مسیح.
بنابراین، سن‌پیئترو فکر کرد بهتره بذاره پیروِ سن‌جوزپه بره تو.
-----------------------------------------------
۱. قبلاً الکساندر دومای پدر در دو کتابش به نام‌های «ایل‌کوری‌کولو» و «باربون‌های ناپل»، این قصه را از زبان واعظی معروف به هنگام وعظ برای مردم از منبر برای نشان‌دادن ارجحیت سن‌جوزپه نقل می‌کند و آن پیرو گناهکار، راهزن معروفی به نام ماستریللی بوده است. این قصه را کشیشی به نام جووانی کریسوستومر در سال ۱۷۷۵ از منبر تعریف می‌کند که از طرف کلیسا مورد شکایت و تفتیش عقاید قرار می‌گیرد.


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 993
نویسنده : paskalov

«آنچه در زیر خواهید خواند، چیزهایی است که یکی از دوستان من، درباره‌ی من، به یکی دیگر از دوستانم گفته است. دوستان شما هم درباره‌ی شما همین چیزها را به هم می‌گویند. شما خوانندگان هم همین چیزها یا چیزهایی نظیر همین‌ها را درباره‌ی دوستان‌تان می‌گویید.»
نباید پا رو حق گذاشت، واقعاً آدم نازنینیه ولی...، نمی‌دونم چه‌طور بگم...، مثل اینکه یه خورده خودخواهه...، مگه نه؟... نه خیال کنی که دارم بدگویی‌شو می‌کنم...، ابداً چنین چیزی نیست...، ولی چه میشه کرد؟... از منفعت خودش- و تو به قیمت ضرر دیگرون هم باشه- نمی‌گذره... می‌دونی من از چی بدم میاد؟... از تظاهر... از اینکه آدم خودشو به خوش‌قلبی و نوع‌دوستی بزنه، اونوخ زیر زیرکی همه‌ش در فکر خودش باشه... وگرنه واقعاً آدم خوش‌قلبیه...، بله...، درسته...، واقعاً نویسنده‌ی خوبیه... نوشته‌هاش یکی از یکی بهتره، ولی چه فایده؟... چیزی که می‌نویسه چی هست؟... دلقک‌بازی که نویسندگی نمی‌شه...، هر بچه مکتبی هم می‌تونه از این شِر و وِرها سر هم کنه...، حرفامو بد تعبیر نکنی!... من واقعاً دوستش دارم...، اصلاً آدم نازنینیه...
قولش قوله... از اونایی نیست که زیر قولش بزنه...، خلاصه اینکه آدم قابل اعتمادیه...، ولی...، نمی‌دونم چه‌طوری بگم... حساب و کتابش درست نیست... فقط به درد این می‌خوره که بشینی و باهاش گپ بزنی و خوش‌وبش کنی... ولی خدا نکنه بهش قرض بدی... همچین که تیغت زد میره و دیگه پیداش نمی‌شه... آخه شرافت هم خوب چیزیه!... گل گفتن و گل شنیدن به جای خود، اول آدم باید پابند شرافتش باشه...
آدم دست‌ودل وازییه...، تا بخوای لوطیه... از این بابت واقعاً می‌شه گفت لنگه نداره...، ولی بذل و بخشش‌اش هم از رو حسابه... اگه بهت یه دونه زیتون بده، بدون که می‌خواد یه حلب روغن زیتون سرکیسه‌ت کنه... اگه لوطی‌گری اینه که...، نه خیال کنی... من واقعاً بهش خیلی علاقه دارم... اصلاً اگه بهش علاقه نداشتم چی کار داشتم که این حرف‌ها رو بزنم... مگه نه؟... خسیس نیست...، پول خرج‌کنه... برای رفیقش از جونش هم مضایقه نداره...، ولی اگه دقت کرده باشی، همه‌ی این‌ها به‌خاطر نفع شخصی خودشه...
... تو خوب بودنش که کوچک‌ترین حرفی نیست...، راستی راستی خوب آدمیه... اصلاً برای اینکه خودش به این و اون برسه از هیچ فداکاری‌یی روگردون نیست...، این‌ها درست... ولی...، نمی‌دونم متوجه هستی یا نه؟... خوب بودنش هم فقط به درد خودش می‌خوره... داستان اون گاوه‌رو می‌دونی دیگه... میگن گاوی بوده که پونصد کیلو یونجه می‌خورده و پنج سیر شیر می‌داده، تازه اونم با لگد می‌زده و می‌ریخته... اونم عین همین گاوه‌س... باور کن من از برادرم بیشتر دوستش دارم... حیف که یه خورده حسوده!... پس تو هم متوجه شدی...! خیلی حسوده...، به نزدیک‌ترین رفقاشم حسودی می‌کنه... نمی‌دونم منظورمو می‌فهمی یا نه؟... چرا؟... من هم منظور تو رو خوب می‌فهمم... منم خیلی دوستش دارم...، یعنی یکی از اون اشخاص معدویه که من بهش واقعاً علاقه دارم...، می‌تونم بگم که حتی از برادرم بیشتر دوستش دارم.
می‌دونی از چیش خیلی خوشم میاد؟... از رُک‌گویی‌ش... هر چی تو دلشه، میاره رو زبونش... ولی نمی‌دونم این حقه‌بازی‌ها چیه دیگه درمیاره؟... به خودش بگی، میگه: «نزاکته!»... ولی این کلاه‌ها سر کی می‌ره؟... حقه‌بازه، اونم از اون حقه‌بازها... راستشو بخوای منم تو دنیا از همین یه چیز خیلی متنفرم...
به خدا، باور کن که خیلی دوستش دارم... اصلاً آدم خوبو همه دوس دارن... این درست... ولی... حتماً تو هم متوجه شدی... خیلی آب زیر کاهه... وقتی پیشت باشه هی تعریفتو می‌کنه، هی خوبیتو می‌گه، ولی پشت سرت خدا می‌دونه که چه چیزهایی بهت می‌بنده... این اخلاقش واقعاً خیلی زننده‌س... اصلاً من از آن آدم‌های مردِ رند خیلی بدم میاد...
هم تو خوب می‌شناسیش هم من... راستی که از اون رفقایی‌س که خیلی کم گیر میاد، تا حالا دیده نشده که حق کسی رو زیر پاش بذاره... دیده نشده که به فکر خودش باشه... ولی حیف که از استثمار بدش نمی‌یاد... نه خیال کنی که فقط درمورد رفقاش این‌جوریه... وقتی پای نفع شخصی‌ش در بین باشه، به پدرش هم رحم نمی‌کنه... نه خیال کنی دارم بدی‌شو می‌گم... ابداً...
اینم باید گفت که واقعاً آدم شرافتمندیه...، حقیقتاً آدم شریفیه... ولی... نگاه کن... خودش هم اومد... به‌به‌به...، قربان تو... کجا هستی؟... الان یک ساعت بود داشتیم ذکر خیرتو می‌کردیم... بیخود نگفته‌ن: آدم حلال‌زاده سر صحبتش می‌رسه.

... تو خوب بودنش که کوچک‌ترین حرفی نیست...، راستی راستی خوب آدمیه... اصلاً برای اینکه خودش به این و اون برسه از هیچ فداکاری‌یی روگردون نیست...، این‌ها درست... ولی...، نمی‌دونم متوجه هستی یا نه؟... خوب بودنش هم فقط به درد خودش می‌خوره... داستان اون گاوه‌رو می‌دونی دیگه... میگن گاوی بوده که پونصد کیلو یونجه می‌خورده و پنج سیر شیر می‌داده، تازه اونم با لگد می‌زده و می‌ریخته... اونم عین همین گاوه‌س... باور کن من از برادرم بیشتر دوستش دارم... حیف که یه خورده حسوده!... پس تو هم متوجه شدی...! خیلی حسوده...، به نزدیک‌ترین رفقاشم حسودی می‌کنه... نمی‌دونم منظورمو می‌فهمی یا نه؟... چرا؟... من هم منظور تو رو خوب می‌فهمم... منم خیلی دوستش دارم...، یعنی یکی از اون اشخاص معدویه که من بهش واقعاً علاقه دارم...، می‌تونم بگم که حتی از برادرم بیشتر دوستش دارم.
می‌دونی از چیش خیلی خوشم میاد؟... از رُک‌گویی‌ش... هر چی تو دلشه، میاره رو زبونش... ولی نمی‌دونم این حقه‌بازی‌ها چیه دیگه درمیاره؟... به خودش بگی، میگه: «نزاکته!»... ولی این کلاه‌ها سر کی می‌ره؟... حقه‌بازه، اونم از اون حقه‌بازها... راستشو بخوای منم تو دنیا از همین یه چیز خیلی متنفرم...
به خدا، باور کن که خیلی دوستش دارم... اصلاً آدم خوبو همه دوس دارن... این درست... ولی... حتماً تو هم متوجه شدی... خیلی آب زیر کاهه... وقتی پیشت باشه هی تعریفتو می‌کنه، هی خوبیتو می‌گه، ولی پشت سرت خدا می‌دونه که چه چیزهایی بهت می‌بنده... این اخلاقش واقعاً خیلی زننده‌س... اصلاً من از آن آدم‌های مردِ رند خیلی بدم میاد...
هم تو خوب می‌شناسیش هم من... راستی که از اون رفقایی‌س که خیلی کم گیر میاد، تا حالا دیده نشده که حق کسی رو زیر پاش بذاره... دیده نشده که به فکر خودش باشه... ولی حیف که از استثمار بدش نمی‌یاد... نه خیال کنی که فقط درمورد رفقاش این‌جوریه... وقتی پای نفع شخصی‌ش در بین باشه، به پدرش هم رحم نمی‌کنه... نه خیال کنی دارم بدی‌شو می‌گم... ابداً...
اینم باید گفت که واقعاً آدم شرافتمندیه...، حقیقتاً آدم شریفیه... ولی... نگاه کن... خودش هم اومد... به‌به‌به...، قربان تو... کجا هستی؟... الان یک ساعت بود داشتیم ذکر خیرتو می‌کردیم... بیخود نگفته‌ن: آدم حلال‌زاده سر صحبتش می‌رسه.


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 962
نویسنده : paskalov


«هاينريش هاينه» شاعر بزرگ يهودى الاصل آلمانى است كه اشعارش الهام بخش شاعران بزرگى همچون «مندلسون»، «شوبرت» و «شومان» بوده است. او در عصرى مى زيست كه جهان دستخوش تغيير و تحولات بزرگ اجتماعى و سياسى بود؛ انقلاب فرانسه و دوران حكومت ناپلئون از جمله آنها است. هاينه كه از سن ۳۳ سالگى به عنوان يكى از شخصيت هاى محورى ادبيات، در پاريس سكنى گزيده بود، عاقبت در همان شهر نيز ديده از جهان فرو بست. در ميان اشعار مشهور هاينه مى توان به «لورلى! بمير» اشاره كرد كه در سال ۱۸۳۷ توسط «سيلشر» آهنگساز بزرگ آن زمان، به قالب موسيقى درآمد و از جمله محبوب ترين ترانه ها در نزد مردم آلمان است.
هاينريش هاينه در ۹ دسامبر ۱۷۹۷در شهر دوسلدورف آلمان به دنيا آمد. پدرش بازرگان بود و در خلال دوران اشغال به دست نيروهاى فرانسوى، موفق به ترسيم دورنماى روشنى براى اقتصاد يهوديان شد. پس از آنكه پدرش در كار تجارت با شكست روبه رو گرديد، هاينريش جوان به هامبورگ رفت، اما با وجود اصرار زياد پسر عموى بانكدار و ثروتمند خود،«سالومون»، از ورود به عالم تجارت  دوري گزيد. او در دانشگاه هاى «بن»، «برلين» و «گوتينگن» به تحصيل در علم حقوق پرداخت و در سال ۱۸۲۵ موفق به اخذ مدرك حقوق شد؛ اما در تمام اين دوران، آنچه او را به وجد مى آورد، ادبيات بود، نه حقوق. او در دانشگاه برلين شاگرد «جى دبليو اف هگل» بود و هر دو از ستايشگران ناپلئون محسوب مي شدند. در آن زمان، يهوديان از بسيارى از حقوق شهروندى و خدمات عمومى محروم بودند و به همين دليل، هاينه آئين پروتستان را برگزيد. او همچنين نام كوچك خود را از «هرى» به «هاينريش» كه بيشتر حال و هواى آلمانى دارد، تغيير داد. با اين وجود، هيچ گاه در هيچ شغل و مسند دولتى مشغول به كار نشد. او در سال ۱۸۲۱ با اثرى به نام «اشعار» پا به عالم ادبيات گذارد. در اين مجموعه، قطعه معروفى در ستايش ناپلئون وجود دارد كه آن را «دو نارنجك» نام نهاده است.
شيفتگى و شيدايى يك طرفه اى كه در هاينه نسبت به دختر عموهايش «اميلى» و«ترز» وجود داشته، او را به سرودن زيباترين اشعار خود سوق داده است. او در سال ۱۹۲۷ اولين مجموعه شعر مفصل خود را تحت عنوان «كتاب ترانه ها» به چاپ رسانيد. اولين آثار هاينه بسيار متاثر از موسيقى و اشعار محلى و بومى است؛ اما كنايه هايى كه او در اشعارش بكار مى برد، آنها را از حالت رمانتيك صرف دور مى كند. هاينه خاطرات سفرهاي تابستاني خود را در قالب اثرى چهارجلدى با عنوان «تصاوير سفر» به چاپ رسانيد كه تركيبى از اتوبيوگرافى، نقد اجتماعى و بحث ادبى است. او به سال ۱۸۲۷ به انگلستان سفر كرد، اما اشرافيت جامعه ماترياليسم و بورژوازى آن، وي را مايوس كرد و باعث بازگشت او به آلمان شد. او در جلد سوم از اثر چهارجلدى «تصاوير سفر» در هجو شاعري به نام «آگوست فون پلاتن» سرود؛ چرا كه هاينه را به واسطه اصالت يهودى اش مورد حمله قرار داده بود. اما اين عكس العمل هاينه، حسن شهرت او را خدشه دار كرد و به همين جهت، در سال ۱۸۳۱ به عنوان روزنامه نگار به پاريس نقل مكان كرد و در باب توسعه دموكراسى و كاپيتاليسم در فرانسه مقالاتى به چاپ رسانيد.
در سال ۱۸۳۴ هاينه عاشق دخترى به نام «كريمينس اوژنى ميدات» شد كه فروشنده اى بى سواد بود و پس از هفت سال دوستى با يكديگر ازدواج كردند. هاينه در بسيارى از اشعار خود از همسرش با عنوان «ماتيلدا» نام برده است. اين دختر جوان در طول هشت سال بيمارى سخت شوهرش، از او مراقبت كرد و او را عزيز داشت؛ در حاليكه به طور ذاتي، اهل گردش و ولخرجى و تفريح بود. هاينه در پاريس سفرنامه اي درباره روابط سياسى و فرهنگى دولت فرانسه نوشت. او همچنين، درباره ادبيات و فلسفه آلمانى به ذكر مطالبي پرداخت. اين در حالى بود كه خود را پيش از همه اينها شاعر مى دانست. پاريس در آن دوران مهد عقايد نوين و اتفاقات ادبى بود : «ويكتور هوگو»، «بالزاك» و «جورج ساند» اولين رمان هاى خود را به چاپ رسانده بودند و«دلاكرو» و «دلاروشه» كانون عالم هنر بودند. ديدگاه هاى انتقادى هاينه هميشه مايه زجر و آزار مسئولين امور رسانه ها و مطبوعات بود و به همين دليل، از پايان سال ۱۸۳۵ چاپ، فروش و توزيع آثار او از سوي دولت فدرال آلمان ممنوع شد. ديرى نپاييد كه هاينه خود را در محاصره جاسوسان دولتى ديد كه سايه به سايه او قدم برمى داشتند و عاقبت او را مجبور به تبعيدى داوطلبانه كردند. هاينه به آلمان بازگشت و در سال ۱۸۴۴ هزليات مفصلى با عنوان «آلمان، افسانه زمستانى» به چاپ رسانيد كه حمله اى به عقايد ارتجاعى و استبدادى بود. هاينه از سال ۱۸۴۸ تا پايان عمرش، از مشكلات جسمانى و اقتصادى رنج مي برد. او دچار معلوليت جسمانى شد و بينايى خود را نيز تا حد زيادى از دست داد، اما در همان حال «الهه گور» را سرود و در سال ۱۸۵۱ يكى از بهترين مجموعه اشعار خود به نام «عاشقانه» را عرضه نمود. سرانجام، هاينريش هاينه در ۱۷ فوريه ۱۸۵۶ در پاريس چشم از جهان فرو بست. او در اشعارش انتقادات سياسى و اجتماعى بسيارى مي نمود، و هميشه نسبت به تاثير آنها در دنياى واقعى ابراز نااميدى مى كرد. وي بيان مي دارد :: « نمى توان با منطق به شكار موش رفت؛ چرا كه به راحتى از دست قوى ترين فريب هاي شما مى گريزد».

«هاينريش هاينه» شاعر بزرگ يهودى الاصل آلمانى است كه اشعارش الهام بخش شاعران بزرگى همچون «مندلسون»، «شوبرت» و «شومان» بوده است. او در عصرى مى زيست كه جهان دستخوش تغيير و تحولات بزرگ اجتماعى و سياسى بود؛ انقلاب فرانسه و دوران حكومت ناپلئون از جمله آنها است. هاينه كه از سن ۳۳ سالگى به عنوان يكى از شخصيت هاى محورى ادبيات، در پاريس سكنى گزيده بود، عاقبت در همان شهر نيز ديده از جهان فرو بست. در ميان اشعار مشهور هاينه مى توان به «لورلى! بمير» اشاره كرد كه در سال ۱۸۳۷ توسط «سيلشر» آهنگساز بزرگ آن زمان، به قالب موسيقى درآمد و از جمله محبوب ترين ترانه ها در نزد مردم آلمان است.
هاينريش هاينه در ۹ دسامبر ۱۷۹۷در شهر دوسلدورف آلمان به دنيا آمد. پدرش بازرگان بود و در خلال دوران اشغال به دست نيروهاى فرانسوى، موفق به ترسيم دورنماى روشنى براى اقتصاد يهوديان شد. پس از آنكه پدرش در كار تجارت با شكست روبه رو گرديد، هاينريش جوان به هامبورگ رفت، اما با وجود اصرار زياد پسر عموى بانكدار و ثروتمند خود،«سالومون»، از ورود به عالم تجارت  دوري گزيد. او در دانشگاه هاى «بن»، «برلين» و «گوتينگن» به تحصيل در علم حقوق پرداخت و در سال ۱۸۲۵ موفق به اخذ مدرك حقوق شد؛ اما در تمام اين دوران، آنچه او را به وجد مى آورد، ادبيات بود، نه حقوق. او در دانشگاه برلين شاگرد «جى دبليو اف هگل» بود و هر دو از ستايشگران ناپلئون محسوب مي شدند. در آن زمان، يهوديان از بسيارى از حقوق شهروندى و خدمات عمومى محروم بودند و به همين دليل، هاينه آئين پروتستان را برگزيد. او همچنين نام كوچك خود را از «هرى» به «هاينريش» كه بيشتر حال و هواى آلمانى دارد، تغيير داد. با اين وجود، هيچ گاه در هيچ شغل و مسند دولتى مشغول به كار نشد. او در سال ۱۸۲۱ با اثرى به نام «اشعار» پا به عالم ادبيات گذارد. در اين مجموعه، قطعه معروفى در ستايش ناپلئون وجود دارد كه آن را «دو نارنجك» نام نهاده است.
شيفتگى و شيدايى يك طرفه اى كه در هاينه نسبت به دختر عموهايش «اميلى» و«ترز» وجود داشته، او را به سرودن زيباترين اشعار خود سوق داده است. او در سال ۱۹۲۷ اولين مجموعه شعر مفصل خود را تحت عنوان «كتاب ترانه ها» به چاپ رسانيد. اولين آثار هاينه بسيار متاثر از موسيقى و اشعار محلى و بومى است؛ اما كنايه هايى كه او در اشعارش بكار مى برد، آنها را از حالت رمانتيك صرف دور مى كند. هاينه خاطرات سفرهاي تابستاني خود را در قالب اثرى چهارجلدى با عنوان «تصاوير سفر» به چاپ رسانيد كه تركيبى از اتوبيوگرافى، نقد اجتماعى و بحث ادبى است. او به سال ۱۸۲۷ به انگلستان سفر كرد، اما اشرافيت جامعه ماترياليسم و بورژوازى آن، وي را مايوس كرد و باعث بازگشت او به آلمان شد. او در جلد سوم از اثر چهارجلدى «تصاوير سفر» در هجو شاعري به نام «آگوست فون پلاتن» سرود؛ چرا كه هاينه را به واسطه اصالت يهودى اش مورد حمله قرار داده بود. اما اين عكس العمل هاينه، حسن شهرت او را خدشه دار كرد و به همين جهت، در سال ۱۸۳۱ به عنوان روزنامه نگار به پاريس نقل مكان كرد و در باب توسعه دموكراسى و كاپيتاليسم در فرانسه مقالاتى به چاپ رسانيد.
در سال ۱۸۳۴ هاينه عاشق دخترى به نام «كريمينس اوژنى ميدات» شد كه فروشنده اى بى سواد بود و پس از هفت سال دوستى با يكديگر ازدواج كردند. هاينه در بسيارى از اشعار خود از همسرش با عنوان «ماتيلدا» نام برده است. اين دختر جوان در طول هشت سال بيمارى سخت شوهرش، از او مراقبت كرد و او را عزيز داشت؛ در حاليكه به طور ذاتي، اهل گردش و ولخرجى و تفريح بود. هاينه در پاريس سفرنامه اي درباره روابط سياسى و فرهنگى دولت فرانسه نوشت. او همچنين، درباره ادبيات و فلسفه آلمانى به ذكر مطالبي پرداخت. اين در حالى بود كه خود را پيش از همه اينها شاعر مى دانست. پاريس در آن دوران مهد عقايد نوين و اتفاقات ادبى بود : «ويكتور هوگو»، «بالزاك» و «جورج ساند» اولين رمان هاى خود را به چاپ رسانده بودند و«دلاكرو» و «دلاروشه» كانون عالم هنر بودند. ديدگاه هاى انتقادى هاينه هميشه مايه زجر و آزار مسئولين امور رسانه ها و مطبوعات بود و به همين دليل، از پايان سال ۱۸۳۵ چاپ، فروش و توزيع آثار او از سوي دولت فدرال آلمان ممنوع شد. ديرى نپاييد كه هاينه خود را در محاصره جاسوسان دولتى ديد كه سايه به سايه او قدم برمى داشتند و عاقبت او را مجبور به تبعيدى داوطلبانه كردند. هاينه به آلمان بازگشت و در سال ۱۸۴۴ هزليات مفصلى با عنوان «آلمان، افسانه زمستانى» به چاپ رسانيد كه حمله اى به عقايد ارتجاعى و استبدادى بود. هاينه از سال ۱۸۴۸ تا پايان عمرش، از مشكلات جسمانى و اقتصادى رنج مي برد. او دچار معلوليت جسمانى شد و بينايى خود را نيز تا حد زيادى از دست داد، اما در همان حال «الهه گور» را سرود و در سال ۱۸۵۱ يكى از بهترين مجموعه اشعار خود به نام «عاشقانه» را عرضه نمود. سرانجام، هاينريش هاينه در ۱۷ فوريه ۱۸۵۶ در پاريس چشم از جهان فرو بست. او در اشعارش انتقادات سياسى و اجتماعى بسيارى مي نمود، و هميشه نسبت به تاثير آنها در دنياى واقعى ابراز نااميدى مى كرد. وي بيان مي دارد :: « نمى توان با منطق به شكار موش رفت؛ چرا كه به راحتى از دست قوى ترين فريب هاي شما مى گريزد».


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 979
نویسنده : paskalov

«وينستون چرچیل» در ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴، در «بلنهایم پالاس» واقع در «آکسفورد شایر» انگلستان به دنیا آمد. پدر وی «لرد راندولف چرچیل»، سیاستمدار و مادر او «لیدی راندولف چرچیل»، دختر یک ثروتمند امریکایی بود. او همچنین برادری به نام «جان استرنج اسپنسر چرچیل» داشت.
چرچیل تحصيلات خود را در مدرسه «هارو» به پايان رساند و پس از آن به فرهنگستان نظامی- سلطنتی «سندهرست» پيوست. وي در سال ۱۸۹۳ وارد ارتش بریتانیا شد و در ۱۸۹۸، به عنوان افسر ارتش، در جنگی كه در سودان رخ داد، شرکت کرد. چرچيل در سال ۱۸۹۹، ارتش را به قصد انجام فعالیتهای سیاسی ترک کرد، ولی قبل از آن به عنوان روزنامه نگار به آفریقای جنوبی - که در آن «جنگ دوم بوئر» در جریان بود - رفت. او توسط بوئرها اسیر شد و به زندان افتاد، اما توانست فرار كند.
 
مجلس و نخست وزیری
وینستون چرچیل در سال ۱۹۰۰، عضو حزب محافظه کار مجلس «اولدهام» شد، ولی بعد از مدتی از اين حزب بيرون آمد و در سال ۱۹۰۴، به حزب لیبرال پیوست. در ماه می ۱۹۴۰، «نویل چمبرلن» از سمت نخست وزیری کناره گرفت و «وینستون چرچیل» در سن ۶۵ سالگی به عنوان نخست وزیر و وزیر دفاع انتخاب شد. طي جنگ جهانی دوم، همزمان با پادشاهی جرج پنجم، رهبری بریتانیا در دست وینستون چرچیل بود. او در طول جنگ به برقراری روابط محكم با رئیس جمهور آمریکا «فرانکلین روزولت» پرداخت.
در انتخابات بعد از جنگ كه در سال ۱۹۵۰ برگزار شد، چرچیل قدرت را از دست داد؛ اما رهبر گروه مخالف باقی ماند. وي اروپا و آمریکا را به اتحاد در مقابل کمونیسم تشویق می کرد. (اصطلاح «پرده آهنین»[*] نیز اولین بار توسط او به کار برده شد).
او در سال ۱۹۵۱ براي بار دوم به مقام نخست وزیري رسيد و در سال ۱۹۵۵ برکنار شد؛ با این حال تا پايان عمر، عضو مجلس بریتانیا بود. چرچیل نقش مهمي در سیاست بریتانیا به عهده داشت و بتدریج، ميزان دخالت سلطنت را در سیاست اين كشور كاهش داد. نشانه هاي چنين عملکردي از دوران ملکه ویکتوریا تا ملکه الیزابت دوم به چشم می‌خورد.
 
افتخارات
اين سیاستمدار و نویسنده بریتانیایی، بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵، یعنی در طول جنگ جهانی دوم و بار دیگر، بین سال‌های ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۵، نخست وزیر بریتانیا بود. او براي مدتي به عنوان افسر ارتش بریتانیا خدمت مي كرد و در سال ۱۹۵۳، جایزه نوبل ادبیات را دريافت نمود.
مجله تایم در سال ۱۹۴۹، «وینستون چرچیل» را به عنوان «مرد نیمه اول قرن بیستم» معرفي کرد. چرچیل در سال ۱۹۴۰ نیز «مرد سال تایم» شده بود. وي در دوران خدمت سیاسی و فعالیتش به عنوان نویسنده، افتخارات زیادی کسب کرده است.
چرچیل در ۹ آوریل ۱۹۶۳ با درخواست ریاست جمهور آمریکا، «جان اف. کندی» و با تصویب کنگره آمریکا، «اولین شهروند افتخاری ایالات متحده آمریکا» نام گرفت، ولی به دلیل ناتوانی جسمی، در مراسم کاخ سفید حاضر نشد و پسر و نوه اش، این نشان افتخار را به جاي او دریافت کردند. مردم بریتانیا در رأی گیری نوامبر ۲۰۰۲ بی‌بی‌سی، «سر وینستون چرچیل» را به عنوان «بزرگترین بریتانیایی تمام تاریخ» برگزيدند.
 
مرگ
«وینستون چرچیل» در صبح روز یکشنبه، ۲۴ ژانويه ۱۹۶۵، در اثر سکته مغزی و در منطقه «هاید پارک گیت» شهر لندن درگذشت. به دستور ملکه الیزابت دوم، برای او مراسم خاكسپاري رسمی در کلیسای «سنت پال» و با حضور ملکه برگزار شد. از سال ۱۹۱۴، این اولین مراسم رسمی در بریتانیا بود که برای فردی خارج از خاندان سلطنتی انجام می شد. این مراسم، بزرگترین مراسم از این دست در بریتانیا بود؛ به گونه اي که از بیش از صد کشور جهان، افرادی چون رئیس جمهور فرانسه، «شارل دوگل»، و رئیس جمهور آمریکا، «دوایت آیزنهاور»، در آن حضور پيدا كردند.


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 1323
نویسنده : paskalov

"وین والتر دایر" (Wayne Walter Dyer) در دهم می سال ۱۹۴۰ در شهر "دترویت" از توابع ایالت "میشیگان" ایالات متحده به دنیا آمد.
او بیشتر دوران نوجوانی خود را در پرورشگاه بسر برد و در دوران دبیرستان در "دترویت" به مشاوره می‌پرداخت. وي هم اكنون در دانشگاه "سنت جان" سرگرم كار پژوهش است.
داير، مدتي در فرهنگستان كار مي کرد و در همین زمان، نوشته هاي خود را در روزنامه به چاپ می‌رساند و به گونه‌اي آزمایشی به درمانهای خصوصی می‌پرداخت. سخنرانی او در دانشگاه "سنت جان" که در مورد شیوه‌ي متمرکز شدن انديشه‌هاي منفی و گفتگوی برانگيزاننده بود، دانشجویان را بر آن داشت تا در کلاس‌های خصوصی او نام نويسي كنند. آژانس ادبی به دایر پیشنهاد کرد، ایده‌های خود را در یک کتاب گردآوری کند كه نتیجه‌ي آن، کتاب "گستره‌ي اشتباهات شما" بود. نخست، فروش کتابها بسیار اندک بود. از اين رو، وين دایر، پيشه‌ي تدریس خود را رها کرد و با سرسختی، یک فروشگاه کتاب در زمینه‌ي گفتگو‌های تصویری يافت. سرانجام، تلویزیون ملی اجازه داد که دایر همراه با "فیل دوناهو" و "مرو گریفین" در گفتگوی شب شركت کند.
دایر، همچنان برای ساخت یک سری از نوار کنفرانس‌های خود و همچنین تدوین کتاب تازه‌اش تلاش می‌کرد. او بيشتر، داستانهايي را از زندگی خانوادگی خود بازگو نموده و در قالب این داستانها، کارآزمودگی کنونی خود را نتیجه گیری می‌کرد. "مرد خودساخته" کتابی بود که به بخشي از كشش‌های خود او اشاره داشت. دایر به خوانندگانش پيشنهاد می‌کند که واقع بین باشند، چون ندای باور به خود، همانند یک راهنمای مذهبی، انسان را کارآزموده می‌کند و همچنین به خوانندگان خود پیشنهاد می‌کند که پیرو عیسی مسیح باشند.
دایر در "مائوی"، "هاوایی" زندگی می‌کند. او تاکنون دوبار ازدواج کرده و هفت تا از هشت فرزند خود را از زن دومش یعنی "مارسلنه" (Marcelene) دارد. مسن ترین دخترش از همسر پيشين او، "تریسی" نام دارد و همگی در "فلوریدا" زندگی می‌کنند.
وين دایر مي گويد:
"همیشه به ماجرای گاندی (ماهاتما گاندی)، زماني که به درون قطاری که به "نیودهلی" (یکی از شهرهای آفریقای جنوبی) می ‌رفت، مي انديشم. تکه کاغذی به او داده شد که از او می‌پرسید: پیام‌تان چیست؟
او به کسانی که بیرون قطار بودند گفت :
"زندگی من، پیام من است. به پرستش معنوی‌ام، همچون کاری که با شیوه‌ای ويژه باید هر روز آن را تکرار کرد، نمي نگرم."
 
كتابهاي وين داير بر اين پايه‌اند :
- رهنمودهاي فنون کار (۱ ژانویه ۱۹۷۵)
- گستره‌ي اشتباهات شما (۱ آگوست ۱۹۷۶)
- سر رشته‌ي زندگی خود را در دست بگیرید (۱ آوریل ۱۹۷۶)
- اوج و محدودیت (۱۹۸۰)
- هدیه‌هایی از آیکیس (۱ فوریه ۱۹۸۳)
- به راستي چه چیزی برای فرزندتان می‌خواهید (۱ سپتامبر ۱۹۸۵)
- زندگی در آگاهی؛ کتاب و نوار صوتی/ لوح فشرده
- تعطیلات شاد (۱۹۸۶)
- داستان راستين؛ در همه‌ي روزهای زندگی‌تان معجزه باشید (۱ آگوست ۱۹۹۲)
- خردمندی روزها (۱ آکتبر ۱۹۹۳)
- چگونه شخصی نامحدود باشیم (نوامبر ۱۹۹۴)
- شما آن را می‌بینید، زماني که به آن باور دارید؛ راهی برای ارتباط ويژه با درون (۱ آوریل ۱۹۹۵)
- رازهای درون شما؛ گفتگويي در مورد آزاد بودن شما (۱ آوریل ۱۹۹۵)
- یک پیمان، یک پیمان است (۱ آگوست ۱۹۹۶)
- سرنوشت آشکار شما؛ نُه روش معنوی برای به دست آوردن هر چیزی که می‌خواهید (۱ آوریل ۱۹۹۷)
- خردمندی سالها (۱ نوامبر ۱۹۹۸)
- برای هر دشواري، راهكاري معنوی وجود دارد (۱ سپتامبر ۲۰۰۱)
- ده راز دستیابی به كاميابي و آرامش درون (۱ می‌۲۰۰۲)
- مراقبه؛ روشی برای ارتباط آگاهانه با خداوند (۱ سپتامبر ۲۰۰۲)
- سمینار کرولاین مایس و وین دایر (۱ می‌۲۰۰۳)
- ماندن در مسیر (۳۰ سپتامبر ۲۰۰۴)
- نيروي گمان؛ با هم یاد بگیریم که جهان شما در درون شماست (۱ فوریه ۲۰۰۴)
- خود پاكدامن شما (۱۵ نوامبر ۲۰۰۵)
- ندای درون؛ فراخوان نهایی شما (۱ فوریه ۲۰۰۶)
- آغاز موازنه؛ نُه روش برای هماهنگی خوي‌ها و آرزوها (فوریه ۲۰۰۶)
- هر روز در آگاهی از كاميابي‌هایتان باشید (۱۵ آوریل ۲۰۰۶)
- انديشه‌‌هايتان را وادار کنید که برای شما کار کنند (۱۵ فوریه ۲۰۰۷)
- ديدگاهتان را دگرگون كنيد تا زندگی‌تان دگرگوني يابد (۳۱ ژولای ۲۰۰۷)
- زندگی در دانش تائو؛ همه چیز در مورد تائو ته جینگ و اثبات درون (۳۱ ژولای ۲۰۰۸)
- از بهانه‌ها خارج شو (ژانویه ۲۰۰۹)
 
وين داير در بخشي از كتاب خود با نام "نيروي نامرئي" مي نويسد:
"نيروي مثبت الهي، نيروي عشق و پذيرش است. از هيچ كس، كوچكترين چشم‌داشتي ندارم. درباره‌ي كسي پيشداوري نمي‌كنم و از ديگران مي‌خواهم همان‌گونه آزاد باشند كه در باطن هستند."
دکتر وین دایر Wayne W. Dyer" "، یکی از نام آورترین نویسندگان و سخنوران در زمینه‌ي گسترش شخصیت است که بیش از سي کتاب از وی چاپ گردیده و در هزاران برنامه ي تلویزیونی و رادیویی شرکت کرده است.
دکتر دایر می گوید که در زندگی خود هر کاری را که می خواسته، کرده و پس از این هم خواهد کرد. وي بر همه‌ي ناتواني‌هاي منش خویش چيره شده است، آنچنان که می‌تواند خستگی، سرماخوردگی و حتی دردهای خود را نیز با نیروی اراده از بين ببرد. وي بيان مي دارد كه :
"بیشتر مردم از نيروي مغز خویش آگاهی ندارند. در حالی که مغز انسان مي‌توانسته این همه کار در جهان انجام دهد، بي گمان می تواند همه‌ي ناتواني‌هاي منش خویش را نيز از بین ببرد."
داير تاكنون هزاران نفر از انسانهاي شكست خورده را به بالاترين درجه‌ي آرامش، كاميابي و ثروت رسانده است. دگرگوني روحي او داستان شيريني دارد كه در كتاب "باور كنيد تا ببينيد"، به بيان آن پرداخته است.
وي مي گويد، سالها از ستم و بي مسؤوليتي پدرش به خانواده، سرشار از خشم و نفرت بوده است؛ تا اينكه يك روز از پشت ميز اتاقش در دانشگاه بر آن مي شود تا بدنبال پدر مست و لاابالي خود بگردد و به كين‌خواهي از او بپردازد. جستجوي يك مست دائم الخمر [ =ميخواره ] در سراسر آمريكا كار بسيار سختي به نظر مي رسد، ولي او از هر امكاني بهره مي‌گيرد تا اينكه در مي‌يابد پدرش چند هفته پيش در شهري دورافتاده بر اثر ناراحتي كبد ناشي از نوشيدن الكل درگذشته است. سرانجام، با هزاران پرس و جو، گور پدر را مي‌يابد. در حالي كه سرشار از نفرت و كين‌خواهي بوده، بالاي گور مي ايستد. مدتي به گور نگاه مي كند... پس از چند دقيقه كه به آن خاك مي نگرد، ناگهان عاطفه‌اي پنهان از پشت سالها نفرت، زبانه كشيده و به گريه مي‌افتد. او در آن سيل اشك، پدرش را با وجود همه‌ي زخمهاي روحي‌اش مي بخشد. او مي گويد:
"پدرم را بخشيدم و با اين بخشش شگفت آور و آني، احساس كردم همه‌ي سدهاي روحي كه شكوفايي احساس خوشبختي‌ام را از من گرفته بودند، در برابر نيروي عاطفي اين بخشش نابود شدند، دود شدند و گويي در زندگي‌ام، بامداد از راه رسيده باشد. پس از آن، به نيروي بخشش پي بردم و فهميدم انساني كه مي‌بخشد، خود، امكان پيشرفت بيشتر به سوي آرزوهايش را مي‌يابد. مي‌بخشي و خودت آزاد مي‌شوي. اين آزادي، بسيار نزديك به ماست. اگر زرنگ باشيم و خوب ببينيم."
از آن زمان تا به امروز، وي كمر خدمت به مردم بسته و در بيشتر نوارها و كتابهاي علمي و عرفاني، بسياري از خوانندگانش را در سراسر دنيا شيفته‌ي خود كرده است. او همه‌ي كتابهاي خود را در فضايي آكنده از عرفان شرقي، سروده‌هاي مولانا، گفته‌هاي حكيمانه‌ي قرآن و انجيل در زمينه‌ي دانش روانشناسي جديد مي نويسد و شنيدن نواي استوار او آرامش بخش است. تاكنون دو كتاب از مجموعه ي كتابهاي ايشان، مقام پرفروشترين كتاب سال آمريكا را يافته‌اند. براي نمونه، کتاب "گستره‌ي اشتباهات شما"، در سال ۱۹۷۶، در حدود سي میلیون نسخه فروش رفت كه جزو یکی از بالاترین فروش کتابها در تاریخ است. دایر در سال ۱۹۸۷، بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد.


تاریخ : شنبه 08 تیر 1392
بازدید : 2288
نویسنده : paskalov

"ویلـیام ورد‌‌زورث"، د‌‌ر سال 1770 در "کاکرموت"، "کومبرلند"‌‌ به د‌‌نیا آمد‌‌ و سومین فرزند‌‌ از میان پنج فرزند‌‌ خانواد‌‌ه‌اش بود‌‌. وي ماد‌‌رش را د‌‌ر سن هشت‌سالگی و پد‌‌رش را د‌‌ر سن سیزد‌‌ه ‌سالگی از د‌‌ست د‌‌اد‌‌ و به سبب تهيدستي و نداري، خانواد‌‌ه‌‌ي او از هم پاشید‌‌ و سالها از خواهر دوست داشتني خود‌‌، "د‌‌وروتی"، د‌‌ور ماند‌‌، ولي چند‌‌ سال پس از آن،‌‌ به كسب دانش د‌‌ر د‌‌انشگاه کمبریج اد‌‌امه د‌‌اد‌‌.
ويليام، د‌‌ر سال 1971 با زنی فرانسوی ازد‌‌واج کرد‌‌ و يك سال پس از آن، پیش از به دنيا آمدن‌‌ د‌‌خترش، به دليل ناسازواري‌هاي فرانسه و انگلستان و نیز به هم ريختن شرايط مالی، به کشورش بازگشت و براي سالها نتوانست همسر و د‌‌ختر خود‌‌ را ببيند‌‌. او نخستین سروده‌ي خود‌‌ را با نام "د‌‌ر باب د‌‌ید‌‌ن گریه‌ی د‌‌وشیزه هلن ماریا ویلیامز د‌‌ر داستان پریشانی" با نام ساختگي "آکسیلوگوس" [ارزش‌شناس] منتشر کرد‌‌. سرانجام، وي با انتشار سروده‌‌ي "افسانه‌های غنایی"  (Lyrical Ballads)، یکی از آغازگران دوران رمانتیک شد‌‌.
از سوي ديگر، ويليام وردزورث، يكي از پربارترين سرايندگان رمانتيك انگلستان است و سبك رمانتيك، به دست او و دوست سراينده‌اش، "كالريج"، به اوج شكوفايي و كمال رسيده است.
وي كتاب "افسانه‌هاي غنايي" را به همراه "ساموئل کالریج" در سال 1798منتشر کرد و ویراسته‌ی دوم کتاب را در پی گفتگوهايي که با کولریج داشت، در سال 1800 به چاپ رساند که دربرگيرنده‌ي سروده‌های تازه‌ای از وردزورث بود. مقدمه‌ی این كتاب که آن را سند اعلام موجودیت جنبش رمانتیک به شمار مي‌آورند، در ویراسته‌ی سوم آن در سال 1802، گسترش بیشتری یافت.
وردزورث در دوران كودكي و جواني با زادگاه خود، درياچه‌ها، كوهها و تپه‌هاي آن، خو گرفت و براين باور شد كه طبيعت، مونس و يار بزرگ آدمي و مربي ذوق و احساسات بشري است؛ به گونه‌اي كه مي‌توان حضور شكوهمندانه‌ي خدا را در آن ديد. ويليام، بيشتر دوران زندگي خود را در كنار مردم روستايي گذراند و سادگي سروده‌هاي او نيز به همين زندگي ساده و آرام باز مي‌گردد.
"دوروتي"، خواهر وردزورث، همدم زندگاني او بود و در تدوين سروده‌هايش او را ياري مي‌داد. ويليام در سال 1830 و پس از آن، آنچنان پرآوازه شده بود كه همگان او را گرامي مي داشتند. دانشگاههاي "درام" و "آكسفورد" با دادن درجه‌ي افتخاري به او، وي را ستودند.
ویلیام وردزورث که در کودکی و جوانی به پُر هوسی و خودسری نام‌آور بود، در سن بيست سالگی، پیاده به فرانسه رفت تا به جشن سالگرد انقلاب این کشور بپیوندد، ولي در میان‌سالي، محافظه‌کارتر شد و از سال 1843 تا پایان زندگي خود‌‌، مقام "ملک‌الشعرای" دربار انگلستان را د‌‌اشت.
 
 
برگردان دو سروده از ویلیام وردزورث  :
 
تنها بودم و سرگردان چون ابری...
تنها بودم و سرگردان چون ابری
شناور بر فراز تپه‌ها و دره‌ها
ناگهان گروهي را دیدم
لشکری از نرگس‌های طلایی
پايكوبان و لرزان از نسیم
پیوسته چون ستارگان درخشان
که در راه شیری چشمک می‌زنند
آنها هم بر خط بی‌پایانی در كناره‌‌ی خلیج،
صف کشیده بودند:
ده‌هزارتاشان را در یک نگاه دیدم
که در پايكوبي‌اي پرشور سر‌می‌جنباندند
موج‌های کنارشان هم می‌رقصیدند؛ ولي آنها
در شادمانی دست موج‌ها را از پشت بسته بودند
سراينده چگونه سرخوش نباشد
در چنان گروه شادمانی:
من خیره ماندم و اندیشیدم
به آن دارايي که این منظره از آن من کرده بود:
بارها زماني که بی‌حال و افسرده
بر تختم می‌خوابم
آنها پديدار مي‌شوند در چشم دلم
-که شادکامی زمان تنهایی ا‌ست-
آن‌گاه قلبم از خوشي پُر می‌شود
و پايكوبي مي‌كند با نرگس‌ها
 
 
قلبم می‌تپد...
قلبم می‌تپد آنگاه كه
رنگین‌کمانی در آسمان می‌بینم
همین‌گونه بود آنگاه که زندگی‌ام را آغاز کردم
همین‌گونه است اکنون که مردی شده‌ام
همین‌گونه خواهد بود هنگامی که پیر می‌شوم
یا به سوی مرگ می‌روم
کودک اکنون پدر ِمردی ا‌ست:
و می‌توانم آرزو کنم که روزهایم
با  پارسايي ذاتی به هم بسته شوند


کانال ما با مطالب قشنگ برای شما https://telegram.me/haghighathayema

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران