عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1138
نویسنده : paskalov


» توماس اديسون» در سال 1847 در شهر «ميلان»، در ايالت «اوهايو» امريكا متولد شد. تام در كودكي مانند ديگر بچه ها در مدرسه موفق نبود و مادرش تصميم گرفت او را در خانه تحت تعليم قرار دهد. از اين رو، تعداد زيادي كتاب به او داد تا مطالعه كند. تام پسري كنجكاو بود و هميشه در تلاش بود تا بفهمد چيزهاي اطرافش چگونه عمل مي كنند و دوست داشت بتواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند.
تام در دوران جواني آزمايشگاهي درست كرد؛ جايي كه مي توانست ايده ها و نظرياتش را آزمايش كند. او بسياري از چيزها را در همين آزمايشگاه اختراع كرد. زمانى كه اديسون 7 ساله بود، خانواده اش به ميشيگان نقل مكان كردند. 4 سال بعد، توماس به عنوان پسر بچه فروشنده روزنامه و شيرينى در قطار بين پورت هورون و ديترويت مشغول به كار شد. اين شغل وقت چندانى از وى نمى گرفت و او مى توانست به اندازه كافى به كارهاى ديگر مشغول شود. او در سال 1862 هفته نامه خود به نام «هرالد هفتگى» را منتشر ساخت. علاوه بر اين، اديسون يك دوره كارآموزى به عنوان تلگرافيست را گذراند و طى سال هاى 1863 تا 1868 در همين رشته به كار خود ادامه داد.
 اديسون نخستين اختراع خود را كه يك دستگاه شمارش برگه هاى راى بود، در سال 1868 به ثبت رساند. اما اين دستگاه در كنگره آمريكا مورد استفاده قرار نگرفت؛ چرا كه اين هراس وجود داشت كه بتوان در كار آن تقلب كرد. يك سال بعد، او در نيويورك مدير كمپانى استاك اند گولد شد، شركتى را به اسم خود تاسيس كرد و از اين زمان به سرعت در كارهايش ترقى كرد.
 توماس اديسون در سال 1871 با خانم مرى استيل ول (M .Stillwell) ازدواج كرد و در همين سال هم نخستين ماشين تحرير را اختراع نمود. در اين دوره او در يك آزمايشگاه در نيوجرسى كار مى كرد. در تاريخ هجدهم ژوئيه سال 1877 اديسون فونوگراف يا دستگاه ضبط  صدا را اختراع كرد و نخستين انسانى بود كه صداى ثبت شده خود را شنيد.
 در سال 1879 لامپ اختراعى او كه از يك رشته ذغالين ساخته شده بود، بيش از 40 ساعت درخشيد. علاوه بر اين، اديسون كار دستگاه تلفن را به وسيله يك ميكروفون حاوى ذرات ذغال بهبود بخشيد. در سال 1880 در منلوپارك - نخستين كارخانه لامپ سازى- شروع به كار كرده و در كنار اين كار به اختراعات ديگر خود از جمله فيوز الكتريكى، دستگاه هاى اندازه گيرى و تكامل ديناموهاى ماشين هاى بخار پرداخت. در سال1883 اثر اديسون كه بعدها به اختراع رشته هاى درخشان و لامپ هاى الكتريكى منجر شد، رسماً به نام او ثبت گرديد. تا سال 1890 اديسون كار فونوگراف را بهبود بخشيد و شركت اديسون جنرال الكتريك را تاسيس كرد. اما برخلاف شايعات موجود، اديسون مخترع صندلى الكتريكى نبود. اين صندلى توسط يكى از همكاران او به نام هارولد پى براون اختراع شد.
 در سال 1891 اديسون دستگاه سينماتوگراف، كه يكى از مراحل ابتدايى تكامل دوربين فيلمبردارى بود را اختراع كرد. بايد متذكر شويم كه اختراعات اديسون كه فهرست آن پايانى ندارد، از جمله تلفن، تلگراف، ميكروفون و لامپ الكتريكى در واقع تنها بهبود و تكامل كار دستگاه هاى اختراع شده پيشين بودند.
 اختراع مورد علاقه اش، گرامافون يا دستگاه ضبط صوت بود. معروفترين اختراع اديسون، چراغ حبابي بود. در آن زمان، مردم براي روشن كردن خانه هايشان از چراغ هاي نفتي و گازي استفاده مي كردند. اديسون مي دانست كه استفاده از الكتريسيته بسيار ساده تر و ارزانتر خواهد بود. مشكل اينجا بود كه كسي نمي دانست چگونه بايد اين كار را انجام دهد. اديسون مدت زيادي بر روي ايده اش كار كرد. وي بسياري از چيزها را مورد آزمايش قرار داد كه هيچ كدام عمل نمي كردند، اما هيچ گاه مايوس نشد و كارش را قطع نكرد؛ او به تلاش خود ادامه داد، تا روزي كه توانست آنچه را مي خواست، بدست آورد. امروز، شما به سادگي مي توانيد با فشار دادن كليدي، هر زمان نور و روشنايي را داشته باشيد. در سال 1882 اديسون اولين نيروگاه برق را در نيويورك ايجاد كرد كه به 85 مشتري برق مي فروخت و توانايي روشن كردن 5000 لامپ را دارا بود. وي همچنين دوربين متحرك را اختراع كرد. بسياري از ماشين هاي الكتريكي كه امروزه در خانه ها يا مدارس مورد استفاده قرار مي گيرد، از ايده ها و نظريات اديسون نشات گرفته اند.
اختراع كردن بهترين چيزي بود كه اديسون به آن علاقه داشت. او ابتدا مي انديشيد كه اشياء پيرامونش چگونه كار مي كنند، سپس فكر مي كرد كه چگونه مي تواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند؛ كه به آن الهام مي گويند. اما قسمت مشكل كار اينجا بود كه اديسون بايد ايده هايش را در عمل پياده مي كرد. او انواع چيزها را استفاده مي كرد تا در نهايت، آن چه را كه دقيقاً مي خواست، پيدا كند. خود او آن را سخت كاركردن و نااميد نشدن مي دانست. او مي گفت :
«اختراع يك درصد الهام گرفتن و 99 درصد پشتكار و جديت است».
اديسون در اول فوريه 1893، كار ساختمان «بلك ماريا» نخستين استوديوي تصاوير متحرك را در «وست اورنج» نيوجرسي به پايان برد. او كوشيد تا اختراع دوربين فيلمبرداري را به خود اختصاص داده و حق استفاده انحصاري از آن را به دست آورد، اما در روز 10 مارس 1902 ، ادعاي او در يك دادگاه استيناف ايالات متحده رد شد. وي در سال 1894، تحقيقاتي را در زمينه تركيب فيلم و صدا به انجام رساند كه سرانجام منجر به اختراع «كينه توفون» گرديد. اين دستگاه تركيب ناهماهنگي از كينه توسكوپ و گرامافون استوانه اي بود كه با استقبال مردم مواجه نگرديد.
اديسون در روز 6 ژانويه 1931 درخواست نامه ثبت آخرين اختراع خود « وسيله نگهدارنده اشياء هنگام آبكاري» را به اداره اختراعات فرستاد، اما پيش از دريافت پاسخ خود و در سن 84 سالگي درگذشت.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1325
نویسنده : paskalov


دكتر پرويز ناتل خانلري در اسفند ماه سال 1292 شمسي در تهران به دنيا آمد. او دوره ابتدايي و متوسطه تحصيلات خود را در تهران به پايان رساند و سپس موفق به اخذ مدرك ليسانس از دانشكده ادبيات گرديد. با پايان تحصيلاتش به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و مدتي مشغول به تدريس در دبيرستانهاي رشت شد. پس از آن، در دبيرستانهاي تهران به كار تدريس ادامه داد و در طي اين دوران، دكتراي خود را در رشته زبان و ادبيات فارسي دريافت نمود. دكتر خانلري مدتي پست آموزشي وزارت فرهنگ و رياست انتشارات دانشگاه را بر عهده داشت و همچنين به عنوان دانشيار زبان فارسي در دانشگاه تدريس مي كرد. او در سال   1327شمسي براي تكميل دانش خود به اروپا سفر كرد و دوره زبان شناسي را در دانشگاه پاريس گذراند. وي بعد از دو سال به ايران بازگشت و به عنوان استاد دانشگاه به كار تدريس مشغول شد. دكتر خانلري در زمان حيات خود به فعاليتهاي بسياري پرداخت. از جمله انتشار مجله سخن كه از سال 1322شمسي شروع به نشر آن كرد و همچنين تأسيس بنياد فرهنگ در سال 1344 شمسي كه در مدت فعاليت اين بنياد، بيش از سيصد عنوان كتاب چاپ و نشر شد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي به مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي تغيير نام داد. سرانجام دكتر خانلري پس از عمري خدمت در شهريور 1369 شمسي دار فاني را وداع گفت.
دكتر خانلري يكي از شاعران توانا و نويسنده اي بزرگ به شمار مي رود. شعر او داراي مضامين بلند و عالي بوده  و همچنين از انسجام و قدرت خاصي برخوردار است. او در سرودن انواع شعر، مهارت و تبحر داشت. عاليترين و معروفترين اثر او كه شهرت زيادي نيز كسب كرد، منظومه عقاب است. او يكي از نويسندگان فعال و صاحب نظر به شمار مي رفت و از زبان شناسان بزرگ، نقادان و محققان چيره دست بود كه آثار گرانبهايي را در اين زمينه خلق كرده است.
 
 
معرفي آثار
دكتر خانلري آثار بسياري را از خود به يادگار گذاشته كه تعدادي از آنها را معرفي مي كنيم. دختر سروان از آثار پوشكين، تحقيق بنيادي در عروض و قافيه و چگونگي اوزان غزل، غزلهاي خواجه حافظ شيرازي، وزن شعر فارسي، ماه در مرداب، مجموعه شعر، ترانه هاي منتخب رباعيات شاعران مشهور، تاريخ زبان فارسي در 5 جلد، دستور زبان فارسي، ديوان سمك عيار، روانشناسي و تطبيق آن با اصول پرورش و آثار بسياري ديگر كه به معرفي آن نمي پردازيم.
 
 گزيده اي از اشعار  
 
« جان مي رود »
 
هر چه با خود داشتم از من گريزان مي رود
راحت دل مي رود، دل مي رود، جان ميرود
بامدادان خوشدلي يار سفر بربست و رفت
            اينك اميد از پي اش زار و پريشان مي رود
بام و روزن نيز گويي پر گرفت از شوق راه
كوي و برزن مي خزد بر خاك و بي جان مي رود
باد را اينك سرود از دور مي آيد به گوش
                                     زار مي خواند به ره كاين مي رود آن مي رود
مي روم كز همدمي يابم نشان وز ماتمم
سايه پيشاپيش من افتان و خيزان مي رود

هر چه گرد خويش مي بينم وفاداري نماند
اي شب غم پايدار اكنون كه جانان مي رود

 
 
« نغمه گمشده »
 
اين نغمه سرا كيست؟ بگو تا نسرايد
                         بر اين دل غمديده دگر غم نفزايد
صد حسرت و درد است كز آواي وي امشب
                               نيشم بزند بر دل و جانم بگزايد
اين نغمه من بود وز من گمشده ديري است
                 چشم به رهش دوخته، باشد كه در آيد
نالنده و رنجور شتابد ز ره اينك
                               در تيرگي شب سوي من ره بگشايد
كي بود و كجا بود؟ من و سرخوشي شب
 حالي كه دريغا ،نفسي دير نپايد
ايشان بِرُبُودند مگر اين گهر از من
ني ني كه گمان بد بر دوست نشايد
اين نغمه من بود كه هرگز نسرودم
وين مرغ رميده به قفس باز نيايد


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1116
نویسنده : paskalov

«پابلو پيكاسو» يكي از پركارترين و بانفوذترين هنرمندان قرن بيستم است كه در زمينه نقاشي، مجسمه‌سازي، قلمزني، طراحي و سفالگري، هزاران اثر خلق كرده است. او مكتب «كوبيسم»[*] را به همراه «جرجيس براك» (Georges Braque) در ميان نقاشان جا انداخت و فن درآميختن رنگها بر پرده نقاشي را به عالم هنر معرفي كرد.
پيكاسو در بيست ‌و پنجم اكتبر سال 1881 در «مالاگا»، شهري در اسپانيا به دنيا آمد. او فرزند يك نقاش تحصيلكرده به نام «جوز روئيزبلنكو» (Jose Ruis Blanco) و «مارياپيكاسو» (Maria Picasso) بود و از سال 1901، نام خود را به نام خانوادگي مادرش تغيير ‌داد. پابلو از همان دوران كودكي به نقاشي علاقه پيدا كرد و از ده سالگي نزد پدرش كه معلم يك آموزشگاه هنري بود، اصول اوليه نقاشي را ياد گرفت.
وي در سال 1895 به همراه خانواده به «بارسلونا» رفت و در آنجا در آكادمي هنرهاي عالي «لالنجا» (La Lonja) شروع به تحصيل كرد. ديدار او از مكانها و گروههاي مختلف هنري تا سال 1899 در پيشرفت هنريش بسيار تأثيرگذار بود. در سال 1900 ميلادي، اولين نمايشگاه پيكاسو در «بارسلونا» تشكيل شد. وي در پاييز همان سال به پاريس رفت تا مطالعاتي در ابتداي قرن جديد داشته باشد و در آوريل 1904 در پاريس اقامت كرد و با آثار «امپرسيونيست» خود به شهرت رسيد.
پيكاسو در اوقات فراغت از تنها ماندن خودداري مي‌كرد و به همين دليل، در مدت كوتاهي، حلقه دوستانش كه شامل «گيلائوم آپولنيير»(Guillaume Apollinaire)، «ماكس جاكب» (Max Jacob) و «لئواستين» (Leo Stein) و همچنين دو دلال بسيار خوب به نامهاي «آمبوريسه ولارد» (Amborise Vollard) و «برس‌ول» (Berthe Weel) بود، شكل گرفت. در اين زمان، خودكشي يكي از دوستانش تأثير بدي بر پابلوي جوان گذاشت و در چنين وضعيتي، دست به خلق آثاري زد كه از آن به عنوان «دورة آبي» (Blue Period) ياد مي‌كنند. وي در اين دوره، بيشتر، چهره آكروباتها، بندبازان، گدايان و هنرمندان را نقاشي مي كرد و در طول روز، در پاريس مشغول تحقيق بر روي شاهكارهايش در «لوور» (Louvre) بود و شبها به همراه هنرمندان ديگر در ميكده‌ها وقت مي گذراند. پابلو پيكاسو در دوره آبي، بيشتر، رنگهاي تيره را در تابلوهاي نقاشي خود به كار مي‌گرفت. اما پس از مدت كوتاهي اقامت در فرانسه، جعبه رنگ او به رنگهاي قرمز و صورتي تغيير پيدا كرد. به همين دليل، اين دوره را «دوره رز» (Roze Period) مي‌نامند. در اين دوران، به دليل دوستي با برخي از دلالان هنر، شاعر آن زمان «ماكس‌جاكب» و نويسنده تبعيدي آمريكايي، «گرترود استين» (Gertrude Stein) و برادرش «لئو» (Leo) كه اولين حاميانش بودند، سبك او به ميزان قابل توجهي عوض شد؛ به گونه اي ‌كه تغييرات دروني او در آثارش نمايان است. تغيير سبك او از دوره آبي به دوره رز، در اثر مهم او به نام «لس‌ديموسلس اويگنون» (Les Demoiselles Ovignon) قابل مشاهده است. كار پابلو پيكاسو در تابستان سال 1906، وارد مرحله جديدي شد كه بيانگر تأثير هنر يونان، شبه جزيره ايبري و آفريقا در اوست. وي سبك «پرتوكوبيسم» (Protocubism) را به وجود آورد كه از سوي منتقدين نقاش معاصر مورد توجه قرار نگرفت. در سال 1908، پابلو پيكاسو و نقاش فرانسوي «جرجيس‌براك» متأثر از قالب «امپرسيونيسم فرانسوي»، سبك جديدي را در كشيدن مناظر به كار بردند كه از نظر چندين منتقد از مكعبهاي كوچكي تشكيل شده است. اين سبك، «كوبيسم» نام گرفت. بعضي از نقاشيهاي اين دو هنرمند در اين زمينه آنقدر به هم شبيه هستند كه جدا كردن آنها از يكديگر بسيار مشكل است.
اين نقاش بزرگ در سال 1918 با «الگا» (Olgo)، رقاص بالت، ازدواج كرد و در پاريس به زندگي خود ادامه داد و تابستانهايش را نيز در كنار ساحل دريا سپري مي‌كرد. او از سال 1925 تا 1930، درگير اختلاف عقيده با «سوررئاليستها» بود و در پاييز سال 1931 به مجسمه‌سازي علاقه مند شد و با ايجاد نمايشگاههاي بزرگي در پاريس و زوريخ و انتشار اولين كتاب خود، به شهرت فراواني رسيد.
در سال 1936، جنگ داخلي اسپانيا تأثير زيادي بر پيكاسو گذاشت؛ به گونه اي ‌كه نشانه هاي آن در تابلوي «گورنيكا»  ( (Guernico (1937) به چشم مي خورد. در اين پرده نقاشي بزرگ، بي‌عاطفگي، وحشيگري و نوميدي حاصل از جنگ به تصوير كشيده شده است. پابلو اصرار داشت كه اين تابلو تا زماني كه دموكراسي كشور اسپانيا به حالت اول بازنگشته، به آنجا برده نشود. اين تابلوي نقاشي به عنوان يكي از جذاب ‌ترين آثار در موزه‌ مادريد سال 1992، در معرض نمايش قرار گرفت.
در حقيقت، پيكاسو در طول جنگ داخلي اسپانيا و جنگ جهاني اول و دوم، كاملاً بيطرف بود و  با جنگيدن با هر كشوري مخالفت مي‌كرد. شايد اين تصور به وجود آيد كه او انسان صلح‌طلبي بوده، اما تعدادي از هم عصرانش از جمله «براك» بر اين باور بودند كه اين بيطرفي ناشي از بزدلي‌اش بوده است.
او با وجود كناره‌گيري از جنبش استقلال‌طلبي، حمايت كلي خود را از چنين اعمالي بيان مي‌كرد و بعد از جنگ جهاني دوم به گروه كمونيست فرانسه پيوست و حتي در مذاكره دوستانه بين‌المللي در لهستان نيز شركت كرد، اما نقد ادبي گروهي از رئاليستها در مورد پرتره «استالين» (Stalin)، از علاقه پيكاسو نسبت به امور سياسي كمونيستي كاست.
وي در سال 1940 به يك گروه مردمي پيوست. شمار زيادي از نمايشگاههاي پيكاسو در طول زندگي اين هنرمند و در سالهاي بعد از آن برگزار شد كه مهمترين آنها در موزه هنر مدرن نيويورك (1939) و در پاريس (1955) بود. اين نقاش اسپانيايي در سال 1961‌ با «جاكوئيلين‌ركو» (Jacqueline Roque) ازدواج كرد و به «موگينس» (Mougins) رفت. پابلو پيكاسو در آنجا به خلق آثار با ارزش خود همانند نقاشي، طراحي،‌ عكسهاي چاپي، سفالگري و مجمسه‌سازي تا زمان مرگش يعني هشتم آوريل سال 1973، ادامه داد. زماني كه به سن هشتاد سالگي رسيد، انرژي دوران جوانيش را از دست داده بود و بيشتر خلوت مي‌گزيد. همسر دوم او «جاكوئيلين‌ركو» به جز دو فرزند پيكاسو، «كلاد» و «پالوما» (Claude and Paloma) و دوست نقاش سابقش، «فرنكويس‌گيلت» (Francoise Gillot)، به هيچ كس اجازه ملاقات با او را نمي‌داد. گوشه‌گيري پابلو پيكاسو بعد از عمل جراحي پروستات در سال 1965، شدت بيشتري يافت و با به كارگيري تمام نيرويش از جسارت بيشتري در كشيدن تابلو برخوردار شد و از سال 1968 تا سال 1971، سيل عظيم نقاشيها و صدها قلمزني بشقاب مسي در معرض ديد عموم قرار گرفت. در اين دوران، آثار او از سوي بسياري از روياپردازان ناديده گرفته شد؛ به گونه اي كه «داگلاس كوپر» (Dauglas Coper) از آثار پاياني او به عنوان آثار يك پيرمرد عصباني در اتاق مرگ ياد مي كند.
 اين نقاش و مجسمه‌ساز اسپانيايي با خلق آثار خود، گام مهمي در هنر مدرن برداشت. پيكاسو در آفرينش و نوآوري سبكها و فنون نقاشي بي‌نظير بود و استعداد خدادادي او به عنوان يك نقاش و طراح، بسيار بااهميت است. او در كار كردن با رنگ روغن، آبرنگ، پاستل، زغال چوب، مداد و جوهر بسيار توانا بود و با ايجاد آثاري در مكتب «كوبيسم»، استعداد بي‌نظير خود را به بهترين شكل به كار گرفت و با وجود آموزش محدود علمي (كه تنها يك سال از دوره تحصيلاتي را در آكادمي رويال مادريد گذراند)، تلاش هنرمندانه‌اي را براي تغيير جهت فكري خود به انجام رساند. از پابلو پيكاسو به عنوان «پركارترين نقاش تاريخ» ياد مي‌شود. در حالي كه دوستانش به او توصيه مي‌كردند كه در سن هفتاد و هشت سالگي دست از كار بردارد، اما همچنان به فعاليت خود ادامه مي داد. مرگ او در حالي رخ داد كه با تعداد زيادي تابلو و آثار ارزشمند، متشكل از علائق شخصي و بدون در نظر گرفتن بازار هنر، يك ثروتمند به شمار مي رفت. در سال 2003 خويشاوندان پيكاسو، موزه وقف شده‌اي را در زادگاه او يعني «مالاگا» به نام «موسيو پيكاسو مالاگا» به راه انداختند.
پيكاسو دوره‌هاي هنري مختلف را گذراند كه كمتر هنرمندي به چنين تجربه بزرگي دست پيدا مي‌كند. يكي از مهمترين دوره هاي كاري پيكاسو، «دوره آبي» بود. با وجود اينكه تعهدات كاري در فرانسه‌ اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم كمتر شده بود، شايد هيچ هنرمندي به اندازه پيكاسو در تعهد كاري خود، تلخي زندگي را تا اين اندازه بزرگ نمايش نداد. اين تلخي منحصراً در «دوره آبي» (1901-1904)، به اوج خود رسيد. چنانكه از مجموعه رنگهاي ماليخوليايي آن دوره با سايه روشن آبي و حاشيه تاريك آن بر مي‌آيد، بدون شك، تجربه فقر در سالهاي اوليه زندگيش در پاريس و برخورد با كارگران و گدايان، تأثير زيادي در كشيدن پرتره شخصيتها با احساس ترحم هر چه بيشتر نسبت به آنها داشته است.
تابلوي «زن اطوكش»( Woman Jroning) در پايان دوره آبي با رنگهاي روشنتر، اما همچنان با طرح غم‌افزاي شامل سفيد و خاكستري، فرسودگي و رنج پيكاسو را به خوبي نشان مي‌دهد. طي مدت زمان كوتاهي، توجه پيكاسو از كشيدن نقاشي‌هايي با كنايه اجتماعي و مذهبي به سوي تحقيق در فضاي ديگر و خلق آثاري جلب شد كه اوج آن در مكتب «كوبيسم» به ثمر رسيد. پرتره «فرناند با روسري زنانه سياه» (Fernande with a black Montilla) نمونه اي از آثار اين دوره است.
«كوبيسم» در سالهاي تعيين كننده ( 14ـ1907)، به عنوان جديدترين و بانفوذترين سبك هنري قرن بيستم بسيار مورد توجه قرار گرفت. زمان قطعي توسعه آن در طول تابستان 1911بود؛ همان زماني كه «پابلو پيكاسو» و «جرجيس براك»، پا به پاي هم و با اين سبك نقاشي مي‌كردند. تنگ، كوزه و كاسه ميوه (Carafe, Jug and Fiuit Boul)، مراحل اوليه اين سبك نقاشي پيكاسو را نشان مي‌دهد. از نظر شكل و قالب، توده‌اي از وهم و خيال را در خود داشته و با اينكه از وجهه نمايشي آن كاسته شده است، اما قابل چشم‌پوشي نيست. در سير تحولي اين سبك، «براك» و «پيكاسو»، كوبيسم تحليلي را تقريباً در موضوع اختلال حواس كامل به وجود آوردند كه در بين آثار پيكاسو، «ارگ‌زن» (Accordionist) تركيب گيج كننده‌اي از اين نوع بود. چندي بعد، پيكاسو مرگ كوبيسم را با يادگاري زندگي آرام «ماندولين و گيتار» (Mondolin and Guitar) در طول مهماني شب‌نشيني در پاريس و در حضور شركت‌كنندگان كه فرياد مي‌زدند، «پيكاسو در ميدان رقابت مرد»، اعلام كرد.
طي سالهاي بعد، «پيكاسو» و «براك» تصورات ذهني بيشتري را در نقاشيهاي خود به كار بردند كه معمولاً از محيط هنركده‌ها و كافه‌ها گرفته مي‌شد. آنها بدون كنار گذاشتن شيوه‌هاي كوبيسم تحليلي، شيوه جديدي را توسعه دادند كه «كوبيسم تركيبي» ناميده مي‌شد. در اين سبك، تركيباتي را با رنگهاي گوناگون به وجود آوردند و در تابستان سال 1912، براك اولين مقوايي را كه چسب و گل‌رس و چيزهاي ديگر را به آن مي‌چسبانند، ساخت و پيكاسو نيز در تابلوي «پيپ، گيلاس جام و عرق ويوكس» (Pipe, Glass, Bottle of vieux Marc)، از همين شيوه پيروي كرد. به اين ترتيب، كدري رنگ‌ كارهاي قبلي او از بين رفت.
از سال 1927 تا 1929، پابلو پيكاسو به طور استادانه‌اي، استقلال خود را در آثارش به دست آورد. از ديگر فعاليتهاي او، تابلوي «كارگاه هنري» (The Studio)، به سبك «كوبيسم تركيبي» است كه به اثر توانا و برجسته اي تبديل شده است. در تابلوي «كارگاه هنري»، تصاوير از طريق مجسمه نيم‌تنه در سمت چپ و پرتره تمام قد در سمت راست، به شكل ابتكاري و بسيار عالي قابل تشخيص است. او به حقيقت اشياي نمايش داده شده تكيه مي‌كند و مجسمه نيم‌تنه در اين تابلو كه سه چشم دارد، ممكن است ويژگيهاي شخصيتي پيكاسو را در اثر هنري خود منعكس سازد. آنچه كه مي‌توان از روي اين تابلوهاي پرارزش فهميد، اين است كه اثر متقابل حقيقت و خيال، دغدغه مهمي در تمام طول زندگي پيكاسو بوده است.
 


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1170
نویسنده : paskalov


"ويليام هنري گيتس" سوم مشهور به "بيل گيتس" (Bill Gates)، در 28 اکتبر سال 1955 در يک خانواده ي متوسط در شهر "سياتل" آمريکا به دنيا آمد. پدر بيل، "ويليام هنري گيتس دوم"، وکيل دادگستري و يکي از سرشناسان شهر "سياتل" است. مادر او آموزگار مدرسه و يکي از اعضاي "هيئت مديره" (United Way International) بود که در امور خيريه نيز فعاليت داشت. بيل گيتس در اين خانواده و در کنار دو خواهر خود رشد کرد. بيل در کودکي بيشتر وقت خود را در کنار مادربزرگ سپري كرد و از او تاثير بسيار گرفت. وي از همان دوران کودکي، روحيه ي رقابت طلبي خود را نشان داد و تلاش مي كرد تا در هر زمينه اي از دوستان خود پيش باشد.
گيتس تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه ي ""Lakeside پشت سر گذاشت. در آغاز يکي از سالهاي تحصيلي، مسئولان مدرسه ي "Lakeside" تصميم گرفتند با کمک خانواده ي دانش آموزان، يک سري کامپيوتر اجاره کنند و در اختيار دانش آموزان قرار بدهند. در اين دوران، بيل گيتس با کامپيوتر آشنا شد و به سرعت، در بهره گيري از آن مهارت کسب نمود. وي نخستين نرم افزار خود را که يک بازي ساده بود در سن سيزده سالگي نوشت.
گيتس به همراه دوست خود "پل آلن" (Paul Allen ) که دو سال از او بزرگتر بود و در زمينه ي سخت افزار کامپيوتر هم مهارت داشت، بيشتر وقت خود را سرگرم برنامه نويسي در اتاق کامپيوتر ""Lakeside بود.
گيتس در سال 1973 وارد دانشگاه "هاروارد" شد و در آنجا با "استيو بالمر" (Steve Ballmer) که اكنون، رئيس بخش اداري مايکروسافت است آشنا شد. گيتس زماني که در "هاروارد" بود يک نسخه از زبان BASIC را براي کامپيوتر MITS Altair طراحي کرد.
بيل گيتس در سال 1975 به همراه دوست دوران کودکي خود "پل آلن"، شرکت کوچکي با نام "مايكروسافت" (Microsoft) با شعار "در هر خانه يک کامپيوتر" بنا نهاد. مايکروسافت، انواع زبانهاي برنامه نويسي را براي کامپيوترهاي گوناگون توليد مي کرد. در آن زمان، مايکروسافت تنها چهل کارمند داشت که شبانه روز به شدت کار مي کردند و کل فروش آن تنها  4/2 ميليون دلار در سال بود.
در سال 1980، شرکت IBM براي اينکه از بازار کامپيوترهاي شخصي باز نماند، کامپيوتر خود را - که PC نام گرفت و کامپيوترهاي امروزي نيز مبتني بر آن هستند - ساخت و وارد بازار كرد. اين شركت تصميم گرفت کار نرم افزار آن را به عهده ي شرکت ديگري بگذارد؛ اين بود که شاهين خوشبختي بر دوش مايکروسافت نشست و IBM، قراردادي با شرکت کوچک مايکروسافت بست تا نرم افزارهاي سازگار با کامپيوترهاي شخصي IBM توليد کند.
کامپيوتر هاي جديد IBM از پردازنده هاي شانزده بيتي 8088 شرکت "اينتل" استفاده مي کرد. بنابراين، مايکروسافت براي فروش زبانهاي برنامه سازي خود به يک سيستم عامل شانزده بيتي نياز داشت. در آن زمان، شخصي به نام "تيم پاترسون" كه در کارگاه خانه ي خود يک کامپيوتر شانزده بيتي کوچک ساخته بود، براي آن يک سيستم عامل ساده شانزده بيتي نوشت و نام DOS 86 را براي آن برگزيد. بيل گيتس تمامي حقوق سيستم عامل DOS 86 را به بهاي هفتاد و پنج هزار دلار به دست آورد. بيل گيتس و پل آلن، سيستم DOS 86 را متناسب با کامپيوتر هاي شخصي IBM تغيير دادند و با افزودن امکانات بيشتر، از آن يک سيستم عامل قوي شانزده بيتي ساختند. مايکروسافت، اين سيستم عامل را MS-DOS ناميد. سيستم هاي MS-DOS بر روي کامپيوترهاي شخصي IBM جاي گرفتند و IBM، درصدي از فروش کامپيوترهاي PC خود را براي بهره گيري از MS-DOS به مايکروسافت مي پرداخت. به تدريج امپراتوري بيل گيتس بر روي سيستم MS-DOS بنيان نهاده شد. از آن پس، مايکروسافت با توليد سيستم عامل گرافيکي Windows و دستاوردهاي موفق ديگر، گامهاي بزرگتري به سوي موفقيت برداشت.
بنابر آخرين آمار، بيش از 95 درصد از دارندگان کامپيوترهاي شخصي در سراسر جهان از دستاوردهاي گوناگون مايکروسافت استفاده مي کنند.
يکي از دلايل موفقيت "مايکروسافت" به گفته ي خود گيتس، به خدمت گرفتن افراد باهوش در اين شرکت است.
هم اكنون بيل گيتس با دارايي بيش از پنجاه ميليارد دلار، ثروتمندترين مرد دنيا شناخته شده است. وي زماني که تنها نوزده سال داشت، مايکروسافت را مديريت مي کرد. او به قدري سخت كوش بود که حتي گاهي چند روز محل کارش را ترک نمي کرد و به همراه کارمندان خود، به سختي، سرگرم انجام پروژه هاي گوناگون و سفارش مشتريان بود.
گيتس در سال 1994 با "مليندا فرنج گيتس" ازدواج کرد که نتيجه ي آن يک دختر (متولد سال 1996) و يک پسر (متولد سال 1999) بوده است.
وي در سال 2000 از سِمَت مدير عاملي كناره گرفت و "بالمر" را جايگزين خود كرد. پس از آن، به ادامه ي راه مادر پرداخت (بنا نهادن بنياد خيريه) و با بيست و نه ميليارد دلار سرمايه، بنياد خيريه ي "بيل و مليندا" را بنا نهاد.
او در سال 2006 بيان داشت كه از جولاي 2008، كار در مايكروسافت را رها مي‌كند، اما به دليل علاقه ي زياد، در كارهاي برنامه‌نويسي به مايكروسافت كمك خواهد كرد. هم اکنون بيل گيتس به همراه همسر و فرزندان خود در شهر "سياتل" ساکن است.
تا به امروز، مايکروسافت با بيش از چهل هزار کارمند در شصت کشور جهان و با درآمد خالص 25.3 ميليارد دلار در پايان سال مالي 2001، از جمله موفق ترين شرکتهاي ايالات متحده ي امريکا و يکي از راهبران صنعت کامپيوتر بوده است.
 


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1190
نویسنده : paskalov


بنيامين فرانكلين يك ديپلمات، سياستمدار، دانشمند و صاحب چاپخانه بود. او عدسيهاي دوكانوني و فر خوراك پز را اختراع كرد و آزمايشاتي در رابطه با الكتريسيته انجام داد. فرانكلين در سال 1706 در بوستون، ماساچوست متولد شد. او هوش و استعدادش را در خواندن و نوشتن به زودي نشان داد. در سن ده سالگي مدرسه را ترك كرد تا حرفه پدرش يعني ساختن شمع را ياد بگيرد. بنيامين جوان از اين كار متنفر بود و يك سال بعد، در مغازه برادرش جيمز شروع به كار چاپ كرد. بعد از 5 سال، مغازه برادرش را ترك كرد و به نيويورك رفت تا كاري پيدا كند، اما موفق نشد و به فيلادلفيا- كه در آن زمان شهر بزرگتري بود- رفت. فرانكلين به عنوان يك چاپگر بسيار موفق بود .ثروت به او فرصت داد تا روي اختراعات و علاقه مندي هايش كار كند. زماني كه فهميد اجاقهاي معمولي كارآمدي چنداني ندارند، اجاق فرانكلين را براي استفاده بهتر از حرارت طراحي كرد. اجاق فرانكلين هواي سرد را گرفته، گرم مي كرد و سپس هواي گرم شده را به چرخش درمي آورد.
اين اجاق در امريكا و اروپا بسيار رواج يافت. در آن زمان، الكتريسيته به تازگي در اروپا كشف شده بود. از اين رو، فرانكلين به شدت جلب آن شد و شش سال از زندگي خود را صرف تلاش براي توليد الكتريسيته كرد. فرانكلين بر روي اين ايده كه بارهاي الكتريكي سبب توليد رعد و برق مي شوند، متمركز شد. وي پيشنهاد كرد كه از ميله هاي برقگير رعد و برق براي دور كردن الكتريسيته از ساختمانها استفاده كنند تا از سوختن آنها جلوگيري شود. او با بستن يك كليد آهني به دنباله يك كايت در طوفان، موفق به شناسايي بارهاي الكتريكي شد. اين رعد و برق، همان الكتريسيته بود. بنيامين فرانكلين سالهاي آخر عمرش را صرف بررسي و مطالعه بر روي كلونيها و توليد آن براي ايالات متحده كرد. وي در سال 1790 در كشوري كه در شكل گيري و پيشرفت او نقش مهمي داشت، درگذشت.
«بنيامين فرانكلين» در هفت سالگي مرتكب اشتباهي شد كه در هفتاد سالگي نيز آن را بخاطر داشت. پسر هفت ساله اي بود كه عاشق بيقرار يك سوت شد و بقدري تحريك شده بود كه بي مطالعه و بدون اينكه قيمتش را جويا شود، تمام پول هاي خود را روي پيشخوان مغازه ريخت و سوت را برداشته، خوشحال از دكان خارج شد. هفتاد سال بعد، در نامه اي به يكي از دوستانش نوشت: « آن روز بقدري خوشحال بودم كه نمي توان حدي برايش متصور شد». اهل خانه از صداي سوت او، انگشت ها را در گوش كرده بودند، اما موقعي كه خواهر و برادرش متوجه شدند كه خيلي بيشتر از قيمت حقيقي سوت را پرداخته است، او را مسخره كردند؛ بطوريكه اوقاتش تلخ شد و به گريه افتاد.
سالها بعد، حتي زمانيكه فرانكلين يك شخصيت برجسته جهاني و سفير كبير امريكا در پاريس بود، هنوز اين موضوع را به ياد داشت و فراموش نكرده بود كه خيلي بيشتر از قيمت واقعي براي آن سوت داده و بيش از لذتي كه برايش داشت، بعداً پشيمان شده بود. اين ماجرا براي او درس بسيار خوبي بود و خودش هميشه مي گفت : « چون بزرگ شدم و قدم در اجتماع نهادم، با مشاهده اعمال ديگران دريافتم كه در طول روز با عده زيادي روبرو مي شوم كه خيلي بيشتر از ارزش واقعي براي اين قبيل سوت ها مي پردازند. بطور خلاصه، به عقيده من قسمت عمده بدبختي هاي بشر ناشي از اين است كه ارزش چيزها را به خطا تخمين زده و براي بعضي از آنها، بهايي بيش از ارزش واقعي شان مي پردازد».


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1225
نویسنده : paskalov


«پاسکال» در  19ژوئن 1623، در ناحیه (Auvergn) فرانسه متولد شد و در سن سه سالگی، مادر خود «آنتونیت بگن» را از دست داد. پدرش «اتین پاسکال» قاضی بود و به علوم و ریاضی علاقه داشت. در سال 1631، اتین به همراه فرزندانش به پاریس نقل مکان کرد و با توجه به نبوغ فوق‌العاده پسرش، تصمیم به آموزش وی گرفت. شاید مکالمه هاي همیشگی پدر با دانشمندان برجسته علوم هندسه در پاریس از جمله «رابروال»، «مرسن»، «دسارگوس»، «میدورگ»، «گاسندی» و «دسکارتس»، دليل تمایل پاسکال به اين علوم بوده است. بلز پاسكال در سن یازده سالگی، رساله ای کوتاه درباره اصوات اجسام ارتعاشی نوشت و پدرش در پاسخ به این مسئله، مطالعه ریاضيات را تا سن 15 سالگی برای وی ممنوع کرد تا بلز از مطالعه لاتین و زبان یونانی باز نماند. با وجود این، یک روز اتین متوجه شد که بلز - که در آن زمان 12 سال داشت- با تکه ای زغال بر روی دیوار اثبات كرده كه مجموع زاویه های یک مثلث، برابر با دو زاویه قائمه است. از آن زمان به بعد، پاسکال اجازه مطالعه اقلیدس را داشت.
پاسکال علاقه ویژه‌ای به مطالعه کارهای Desargues داشت و به دنبال مطالعه چنين عقایدي، در سن 16 سالگی، رساله‌ای در باب مباحث مخروطیبنام (مقاله‌ای درباره مخروطی‌ها) نوشت. بخش بزرگي از این رساله از بین رفته است، ولی نتیجه مهم آن که «قضیه پاسکال» نام دارد، بر جای مانده است.
پاسکال در سن 18 سالگی برای کمک به پدرش در انجام محاسبات خود، یک ماشین‌حساب مکانیکی ساخت که قادر به محاسبه جمع و تفریق بود و «ماشین ‌حساب پاسکال» یا (Pascaline) نام گرفت. از جمله نمونه‌های اولیه این ماشین ‌حساب در موزه (Zwinger) در «درسدن» آلمان قرار دارد. اگرچه این ماشین‌حسابها مقدمه پیدایش مهندسی کامپیوتر بودند، اما از لحاظ تجاری موفقیت چندانی به دست نیاوردند. طی دهه بعدی، پاسکال طرح خود را بهبود بخشيد و بیش از 50 عدد از آنها را ساخت.
 
نوآوريها در ریاضی
علاوه بر دستاوردهای دوران کودکی، پاسکال در بقیه دوران زندگیش نیز بر دانش ریاضی تأثیر گذاشت. وي در سال 1653، رساله‌ای با نام «در باب مثلثات حساب» نوشت و در آن، یک صورت جدولی راحت برای ضرایب دو جمله ای شرح داد که امروزه «مثلث پاسکال» نامیده می‌شود.
دستاورد مهم پاسکال در ارتباط با فلسفه ریاضی، مربوط به اثر وی با نام «در باب مغهوم هندسه » بود که در ابتدا به عنوان مقدمه‌ای بر کتاب هندسه برای یکی از مدارس معروف به نام «پورت‌رویال» نوشته شده بود. این کار با گذشت بیش از یک قرن از مرگ پاسکال انتشار یافت.
 
نوآوريها در علوم فیزیکی
مطالعات پاسکال در مورد سیالات (هیدرودینامیک و هیدروستاتیک) بر اساس اصول سیالات هیدرولیک بود. اختراعات او در این زمینه شامل فشار هیدرولیک (استفاده از فشار هیدرولیک برای افزایش نیرو) و سرنگ مي باشد. در سال 1646، پاسکال از آزمایشهاي «اوانجلیستا توریسلی» در ارتباط با فشارسنج آگاهی یافت. وی این آزمايشها را با لوله‌ای پر از جیوه تکرار کرد و این لوله را به صورت وارونه درون کاسه ‌ای از جیوه قرار داد. پاسکال این سؤال را مطرح کرد که چه نیرویی، بخشی از جیوه را درون لوله نگهداشته و چه چیزی، فضای بالای جیوه را در لوله پر کرده است. در آن زمان، بيشتر دانشمندان بر این باور بودند که غیر از خلاء، ماده ای نامرئی در آن فضا وجود دارد.
پاسکال با انجام آزمایشهاي دیگری در این زمینه، در سال 1647، «تجربه هاي جدید از خلاء» را نوشت که در آن، قوانین اصلی در مورد میزان تأثیر فشار هوا بر مایعات مختلف عنوان شده بود.
در سال 1648، پاسکال مطالعات خود را ادامه داد و در همین راستا، شوهر خواهرش یک بارومتر را به ارتفاعات بالا برد و این نکته به اثبات رسید که سطح جیوه تغییر می کند و پاسکال این آزمایش را با انتقال بارومتر به بالای برج یک کلیسا در پاریس و سپس به پایین آن تکرار کرد. این آزمایشها که سرانجام، منجر به بنیاد نهادن اساس بارومتر شد، در سراسر اروپا با استقبال مردم روبرو گرديد.
در پاسخ به این نقدها که باید چیزی نامرئی در فضای خالی‌ای که پاسکال عنوان کرده، وجود داشته باشد و در پاسخ به «استین نوئل»، یکی از مهمترین نظریه هاي قرن هفده در ارتباط با روش علمی از سوي پاسكال مطرح گرديد :
«برای اثبات یک فرضیه، اینکه تمامی موارد مطابق با آن باشند، کافی نیست، اما اگر تنها یک مساله خلاف آن باشد، همان یک مورد برای نقض فرضیه مورد نظر کافی است».
تاکید و پافشاری وی در مورد وجود خلاء منجر به اختلاف او با برخی از دانشمندان مطرح زمان از جمله «دسکارتس» شد.
 
تغییر مذهب
با توجه به زندگی پاسکال می توان گفت که بیماری و یانسن‌گرایی، دو دلیل عمده وي در تغییر مذهب بوده است. پاسکال از حدود سن هجده سالگی به نوعی بیماری عصبی دچار شد که وی را آزار می داد. او در سال 1647، در پی یک حمله عصبی دچار لمسی اندام شد؛ به گونه اي که بدون استفاده از عصا قادر به راه رفتن نبود. بلز همیشه سر درد بود و از آن پس، مشکل سوزش روده و معده داشت. در سال 1645، لگن پدر پاسکال دچار آسیب دیدگی شد و تحت مراقبت یک دکتر یانسن‌گرا قرار گرفت. بلز پس از درمان موفقیت‌آمیز پدرش، کتابهایی از نویسندگان یانسن‌گرا به امانت گرفت. در این دوره، پاسکال نوعی «دگرگونی اولیه» را تجربه نمود و طی سالهاي پس از آن شروع به نوشتن درباره مسائل مذهبي کرد. در این زمان، پاسکال احساس دوری از عقاید اولیه مذهبی اش را داشت و طی چند سال، این دوره را که به گفته خودش «دوره زمینی» بود، سپری کرد. پدر پاسکال در سال 1651 از دنیا رفت و در پي آن، بلز اموال پدر را به ارث برد و سرپرست خواهرش «ژاکلین» شد که برخلاف میل برادر، در «پورت- رویال» راهبه شد.
پاسکال پس از فراغت از امور خواهرش، دیگر هم آزاد بود و هم ثروتمند. وی یک خانه باشكوه پر از خدمتكار برای خود تهیه کرد و سوار بر کالسکه‌ای با چهار و یا پنج اسب به پاریس می‌رفت. او دوران فراغتش را صرف معاشرت با افراد شوخ و خوش صحبت، زنان و قماربازان (گواه کارهای وی در مورد حساب احتمالات است) می‌کرد. بلز پس از آشنايي با بانوي زيبا و فهميده اي در ناحيه «اوورن»، او را سافوی[*] دشت و صحرا ناميد. وي در همين دوران، کتاب «مکالمه در باب احساسات عاشقانه» را نوشت و به فکر ازدواج افتاد. ژاکلین، بلز را برای لهو و لعبش مورد سرزنش قرار داد و برای تغییر وی دعا کرد.
در تاریخ 23 نوامبر سال 1654، تصادفی روی پل نیلی رخ داد كه خوشبختانه پاسکال و دوستانش در این حادثه صدمه ای ندیدند. بعد از اين حادثه، پاسکال که عقاید و باورهای مذهبی اش جان تازه‌ای گرفته بود، در ماه ژانویه سال 1655 به مدت دو هفته‌ به صومعه‌ای قدیمی در‌ «پورت رویال» رفت. بعد از اين تحولات مذهبی، پاسكال اولین اثر ادبی خود را در مورد مذهب و با عنوان «نامه‌های ایالتی‌» نوشت.
 
انديشه ها
متاسفانه پاسکال نتوانست پیش از مرگش، مهمترین کار مذهبي خود به نام «تفکرات» را به پايان برساند. عنوان اولیه اين اثر، «دفاع از مذهب مسیحیت» بود. پس از مرگ پاسكال، دستنوشته هايي از او پيدا شد که بر روی آنها افکار مختلفی به صورت درهم، اما گویا نوشته شده بود. اولین نسخه از این نوشته‌ها با نام «تفکرات پاسکال در ارتباط با مذهب و سایر موضوعات»، در سال 1670 به صورت کتاب چاپ شد و بلافاصله به اثری ارزشمند تبدیل گرديد. نگرانی و هراس دوستان پاسکال و اندیشمندان از اینکه این «تفکرات» گسسته به جای پارسايي و دینداری منجر به ایجاد شبهه در دین شود، باعث شد تا آنها قسمتهای مورد شک را حذف کرده و سایر قسمتها را تغییر دهند؛ به نحوی که موجب نا‌خشنودی شاه و یا کلیسا نشوند.
اين كتاب نقطه عطفی در نثر فرانسه به شمار مي رود. ویل دورانت در اثر یازده جلدیش «تاریخ تمدن»، آن را به عنوان بهترین کتاب نثر فرانسه مورد ستایش قرار داد.  پاسکال در مجموعه «تفکرات»، چندین تناقض فلسفی را بررسی کرد : بیکرانی و هیچ، ایمان و خرد، درون و ماده، مرگ و زندگی، معنا و پوچی و ... . چنین به نظر می‌رسد که غیر از جهل، فروتني و گذشت، به نتایج دیگری دست نیافته و با درهم آميختن آنها، شروط پاسکال را ایجاد کرده است.
 
کارهای پایانی و مرگ
بزرگترین دستاورد پاسکال در ارتباط با نبوغ مکانیکی، ایجاد اولین خط اتوبوس برای حمل مسافران در داخل پاریس و در کالسکه‌هایی با چندین صندلی بود.
در سال 1662، اوضاع بیماری پاسکال وخیم شد. وي خواستار بستری در بیمارستان بود، اما دکتر معالجش گفت که به دليل وضعيت ناپايدار نمی‌توان او را به بیمارستان منتقل کرد. سرانجام پاسكال در تاریخ 18 آگوست سال 1662، در پاریس درگذشت، در حالی که این کلمات را بر زبان داشت : «خدایا هرگز تنهایم نگذار». بدن او در گورستان (Saint-Étienne - du -Mont) دفن شد.
 
میراث
به افتخار نوآوريهاي علمی، نام «پاسکال» به واحد فشار SI، زبان ‌برنامه‌نویسی و قانون پاسکال و همچنین به مثلث پاسکال و شروط پاسکال داده شد.
مهمترین نوآوري پاسکال در علم ریاضی، «تئوری احتمال» بود. این تئوری که ابتدا در مورد قمار به کار مي رفت، امروزه در علم اقتصاد و به خصوص در علوم آماری بسیار بااهميت است.
پاسکال در زمينه ادبیات نیز از جمله مهمترین نویسندگان دوره کلاسیک فرانسه به شمار مي رود و آثار وی، امروزه به عنوان شاهکار نثر فرانسه در نظر گرفته می‌شود. فعاليتهاي ادبی پاسکال بیش از همه برای مخالفتش با خردگرایی «رنه دکارت» و تاکید همزمان بر این مطلب بود که فلسفه تجربه‌گرایی برای تعیین حقایق مهم، ناکافی است.
 
برگرفته از :
 http://fa.wikipedia.org


[*] شاعره نامداري از يونان باستان كه در اوائل قرن ششم پيش از ميلاد مسيح در قصبه ارسوس در جزيره لسبوس به دنيا آمد. بنا بر روايات افسانه اي، وي دل به فانون باخت و به دليل بي مهري معشوق، خود را از فراز صخره لوكاد، به زير انداخت و جان سپرد.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1300
نویسنده : paskalov


«برتراند آرتور ویلیام راسل» در روز ۱۸ می 1872 در «راونزکراف» (Ravenscroft) ویلز متولد شد. خانواده او از شهروندان قديمي و بانفوذ انگلستان بودند. پدر بزرگش، «جان راسل» از نخست وزيران پيشين دولت انگليس بود و پدرش، «لرد آمبرلي» از اشراف زادگان انگليسي به شمار مي رفت كه برتراند و برادرش، عنوان «لردي» را از او به ارث بردند.
راسل هيچ گاه به مدرسه نرفت، اما معلم خانگی داشت و خيلي خوب و جدي درس مي خواند، تا آنكه براي خودش دانشمندي شد. وي در سال 1903 و در سن 32 سالگي، كتاب «اصول رياضيات» را نوشت و از 1910 تا 1915، كتاب «مسائل فلسفه» را به رشته تحرير درآورد كه براي يادگيري فلسفه، ساده و جذاب است.
برتراند راسل، فیلسوف و منتقد اجتماعی بریتانیایی قرن بیستم است و بیشتر به دليل فعالیت‌هایش در زمینه «منطق ریاضی» و «فلسفه تحلیلی» شناخته می‌شود. وي از مشهورترین فیلسوفان بي دين است و کتاب معروف او  به نام «چرا مسیحی نیستم؟»، از جنجال برانگیزترین کتابهای قرن بیستم به شمار می‌ رود.
وقتي جنگ جهاني اول آغاز شد، كشورهاي غربي از جمله انگلستان براي تامين منافع خود در جنگ شركت كردند، اما روح راسل با جنگ سازگاري نداشت و  فردي صلح طلب به شمار مي رفت. وي بر اين باور بود كه منافع شخصي انگليسيها ارزش كشته شدن هزاران جوان را ندارد و سرمايه داري را علت جنگ طلبي انگليسيها مي دانست؛ آنگونه سرمايه داري كه همه ثروت خود را از راه دزدي و زورگويي به دست آورده است. از اين رو، راسل شروع به ايراد سخنراني و نوشتن مقاله عليه دولتمردان انگليس نمود، تا اينكه دولت او را از دانشگاه اخراج و به مدت شش ماه زنداني كرد. وي پس از آزادي به مبارزه ادامه داد و به قول خودش، از اينكه مي ديد متمدن ترين سرزمين جهان در چنگال ترس و وحشت دست و پا مي زند، بسيار رنج مي كشيد.
راسل نمونه بارز يك انسان سرگردان غربي است. او در دامان سرمايه داري غرب پرورش يافته و از طبقات مرفه جامعه بود، ولي از عملكرد آنها نفرت داشت. از اين رو به طرفداري از سوسياليسم روسيه پرداخت، ولي بعد از مدتي به اين نكته پي برد كه روش آنان نيز مثل سرمايه داري غرب، ناموفق و شكست خورده است. مسيحيت هم براي او جذابيتي نداشت. راسل مدتي به چين رفت و به زندگي مردم آسيا علاقه مند شد، اما سرگرداني رهايش نكرد. وي هيچ گونه اعتقادي به سوسياليسم، سرمايه داري، نژاد سفيد و تمدن غرب را در وجود خود حس نمي كرد. برتراند راسل در دوم فوریه ۱۹۷۰ در (Penrhyndeudraeth)، واقع در «ویلز» درگذشت.
 
سالشمار زندگی
(۱۸۷۲) در ۱۸ می در «راونزکراف» (Ravenscroft) ویلز متولد شد.
(۱۸۹۰) به کالج «ترینیتی» در کمبریج وارد شد.
(۱۸۹۳) دریافت مدرک لیسانس ریاضی
(۱۸۹۴) امتحان پایانی‌ علوم انسانی/فلسفه‌ (The Moral Sciences Tripos)
(۱۸۹۴) با Alys Pearsall Smith ازدواج کرد.
(۱۹۰۰) جوزپه پینو را در کنگره بین‌المللی پاریس ملاقات کرد.
(۱۹۰۱) پارادوکس راسل را کشف کرد.
(۱۹۰۸) به عضویت انجمن سلطنتی درآمد.
(۱۹۱۶) به دلیل مبارزه ضدجنگ‌، از کالج ترینیتی اخراج و ۱۱۰ پوند هم جریمه شد.
(۱۹۱۸) به دلیل مبارزه ضدجنگ‌، شش ‌ماه زنداني شد.
(۱۹۲۱) از Alys طلاق گرفت و با دورا بلک (Dora Black) ازدواج کرد.
 (۱۹۳۱) با مرگ برادرش، لقب سومین ارل راسل را کسب کرد.
(۱۹۳۵) از دورا طلاق گرفت.
(۱۹۳۶) با پاتریشیا (پیتر) هلن اسپنس (Patricia (Peter) Helen Spence) ازدواج کرد.
(۱۹۴۳) از بنیاد بارنز (Barnes Foundation) در پنسیلوانیا اخراج شد.
(۱۹۴۹) نشان لیاقت (the Order of Merit) را دریافت کرد.
(۱۹۵۰) جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد.
(۱۹۵۲) از پیتر طلاق گرفت و با ادیث فینچ (Edith Finch) ازدواج کرد.
(۱۹۵۵) بیانیه «راسل- اینشتاین» را منتشر کرد.
(۱۹۵۷) اولین کنفرانس «پاگواش» (Pugwash Conference) را برگزار کرد.
(۱۹۶۱) به دلیل مبارزه‌های ضدهسته‌ای، به مدت یک هفته به زندان افتاد.
(۱۹۷۰) در دوم فوریه در Penrhyndeudraeth واقع در ویلز درگذشت.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1135
نویسنده : paskalov


«ايمانوئل كانت» که پس از ارسطو بزرگترین فیلسوف غربی به شمار مي رود، در سال 1724 در «کونیگسبرگ» آلمان متولد شد. وی چهارمین فرزند از نه فرزند یک خانواده تهیدست بود و والدین او به دین مسیح ايمان داشتند.
ایمانوئل در سن هشت سالگي به مدرسه دینی «کونیگسبرگ» فرستاده شد. در آن مدرسه، انضباط شدیدی حاکم و معلمان بسیار سختگیر بودند. به هر حال ایمانوئل توانست مدرسه را به پایان رسانده و به دانشگاه «کونیگسبرگ» وارد شود. وي پس از شش سال از آن دانشگاه نیز فارغ التحصیل گردید، اما چون نتوانست یک شغل دانشگاهی پيدا كند، ناگزیر به عنوان معلم سرخانه مشغول به کار شد.
ايمانوئل در سن سی و یک سالگی، شغلی در دانشگاه بدست آورد. این شغل فاقد حقوق و دستمزد بود، اما به وی اجازه می داد كه سخنرانی های عمومی برگزار کند و در آمد ناچیزی از راه آموزش خصوصی دانشجویان بدست آورد. او در اين دوران، آثاری در زمینه دینامیک و ریاضیات منتشر کرد.
بتدریج، موقعیت علمی و اجتماعی كانت بهبود پيدا كرد و حتی چندین بار از سوی دانشگاههای دیگر براي امر تدریس دعوت شد، اما پیشنهادشان را رد کرد. وی در خانه خود به تدریس ریاضیات و فیزیک می پرداخت و در سن سی و یک سالگی، رساله ای درباره «منشا کیهان» منتشر ساخت که برای اولین بار، صورتبندی فرضیه سحاب ستاره ای در آن مطرح شده بود.
سرانجام پس از سالها انتظار، کانت مقام استادی رشته فلسفه را در دانشگاه «کونیگسبرگ» به دست آورد. از این پس، او تمام عمر خود را وقف فلسفه نمود. وی در کلاسهایش با دقت هر چه تمامتر و به شیوه ای جديد، فلسفه را مورد بررسی و نقد قرار می داد؛ به گونه اي که پس از مدتی، دانشجویان بسیاری پیدا کرد که همیشه در کلاسهایش حاضر بودند و از سخناني که می گفت، یادداشت بر می داشتند.
کانت در زندگی خود، نظمی استثنایی داشت. او هر کاري را در ساعت مخصوص به خود انجام می داد و ذره ای از آن سرپيچي نمی کرد. بین مردم شهرش این جمله رایج بود که :
«می توانید ساعت خود را با کارهای کانت تنظیم کنید».
 وي به عنوان مدرس دانشگاه وظيفه داشت همه بخشهای فلسفه را آموزش دهد و سالهای سال، توان فکری خود را صرف تدریس و انتشار کتابها و مقاله هاي گوناگون کرد.
 
فلسفه آزادي از نظر كانت
آزادی به مفهوم کانتی آن، مادام که با آزادی هر فرد دیگر در چارچوب یک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اولیه ‌هر انسانی به دلیل انسان بودنش است. کانت دیگر اصل های حقوق بشر مانند برابری و استقلال انسان را از همین اصل بنیادین آزادی مي گيرد. وي در فلسفه سیاسی خود نه تنها آخرین پیوندهای میان اندیشه سیاسی دوران جدید و دورانهای پیش از آن را به طور كامل می‌گسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبیعی» عصر روشنگری را به گونه‌ای پیگیر رادیکالیزه می‌کند.
نخستین و بزرگترین اثر فلسفی او با نام «نقد عقل محض» در سال 1781، زمانی که پنجاه و هفت ساله بود، انتشار یافت. وي در اين مورد مي گويد :
«این کتاب نتيجه دوازده سال انديشه ژرف و جدی است».
این اثر شهرت زيادي پیدا کرد و «فلسفه نقادانه» (critical philosophy) که کانت خود را سردمدار آن می دانست به سراسر کشور آلمان نفوذ یافت. طي سال های 1788 و 1790، كانت دو اثر بزرگ دیگر خود را که به ترتیب «نقد عقل عملی» و «نقد قوه حکم» نام داشت، منتشر كرد. البته او آثار دیگری نیز در طول عمرش نوشت که مجموع آنها به 27 جلد مي رسد.
کانت با وجود خلق و خوي خشک و جدیتی که داشت، انسانی اجتماعی، خوش بیان و عضو محبوب و مورد احترام حلقه های اجتماعی و ادبی و حتی وزرای پادشاه بود.
او آخرین درس رسمی خود را در سال 1796 ارائه داد. در این هنگام، توانايي ذهنی او رو به کاستی گذارده و افسردگی، جانشین نشاط سابق او شده بود. وي در آخرين سالهاي عمر خود، حضور ذهن و توانایی شناخت دوستان قدیمی و حتی توان به پايان بردن جملات ساده را از دست داد و به بی حسی کامل دچار شد. سرانجام كانت در دوازدهم فوریه 1804 میلادی درگذشت. در مراسم خاكسپاري او، مردم شهرهای مختلف آلمان گرد آمدند تا به اين استاد بزرگ ادای دین كنند.
کانت تاثیر شگرفی از خود بر جای گذاشت؛ تا جايي كه مي توان گفت تمام آثار ادبی و فلسفی دوره های بعدی به گونه اي تحت تاثیر انديشه هاي او به وجود آمدند.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1163
نویسنده : paskalov

«اونوره دو بالزاك» نویسنده، مورخ، جامعه شناس و اعجوبه فرانسوی در بیستم مه سال ۱۷۹۹ از زنی عصبی مزاج و سخت گیر به نام لورسالامبیه (Laure- sallambie) به دنیا آمد و چون روز تولدش مصادف با روز عید «سنت اونوره» بود، او را« اونوره» نام نهادند. پدر وی مردی به نام «برنارد فرانسوا بالزاک» بود كه در سال ۱۷۴۶در «نوگریك»  (Nougairic) از استان تارن (Tarn) به دنیا آمد و در ۹ ژوئن ۱۸۲۹ در پاریس از دنیا رفت.
اونوره تا سن چهار سالگی، بدور از زادگاه خویش- شهر تور- در نزد دایه ای به سر مي برد و وقتی كه هشت ساله شد، در ۲۲ ژوئن سال ۱۸۰۷ به مدرسه «واندوم» كه در دست «اوراتورین ها» بود، سپرده شد و چندین سال در آن جا به تحصیل پرداخت. در این مدرسه، بیشتر اوقات او به مطالعه كتاب می گذشت و در همين جا، « رساله اراده» خود را به رشته تحریر در آورد؛ اما كشیشی كه معلم او بود، رساله اش را از بین برد و اونوره مورد تمسخر این و آن قرار گرفت. اونوره دو بالزاك در سال ۱۸۱۳ ناگزیر به آغوش خانواده بازگشت و به مدت يك سال در مدرسه «تور» به تحصیل پرداخت. در سال 1814بالزاك به همراه خانواده خود به پاریس نقل مكان كرد. در پاریس بی درنگ به پانسیون «لوپیتر» رفت و در آن مدرسه با فرهنگ و زبان یونان و روم آشنا گشت. هفده ساله بود كه هوای دانشگاه «سوربن» به سرش زد و به پیروی از گفته های پدرش، رشته تحصيلي حقوق را برگزيد. اونوره مدتی شاگرد وكیل عدلیه شد و سپس به نزد صاحب محضری رفت و در آن ایام شایعه شد كه جانشین او خواهد گشت؛ اما چنین نشد. وي از سال ۱۸۱۶ تا ۱۸۱۹ بدین حرفه مشغول بود و از این راه اطلاعات زیادی درباره مسائل قضائی و اجتماعی کسب کرد. در سال ۱۸۱۹ پدرش بازنشسته شد و به ناچار از پاريس مهاجرت كردند. اونوره كه فكر دیگری در سر داشت، دوباره به پاریس رفت و بر آن شد كه نویسنده مشهوری گردد و چون پول و درآمد چندانی نداشت، در كوچه «لدیگیر» Lesdiguieres به زیر شیروانی یكی از خانه ها پناه برد.
كرایه این اطاق، شصت فرانك در سال بود و پولی كه اونوره در این ایام از خانواده اش می گرفت، به اندازه ای بود كه شكم او را به زحمت سیر می كرد و از طرفی، پدرش به او گفته بود كه باید تا دو سال ديگر، شهرت و ثروت بزرگی به دست آورد. اونوره پانزده ماه در این اطاق كه مانند گوری بود، به سر برد و در آغاز، تراژدی ناچیزی به نام «گرمول» نوشت و در سال ۱۸۲۰ وقتی به نزد خانواده اش در «پاریزی» می رفت، آن را با خود برد. پدرش این تراژدی را به «آندریو» Andrieux نویسنده و شاعر بزرگ آن دوران نشان داد و «آندریو» بعد از مطالعه كتاب گفت كه نویسنده جوان نباید وقت خود را صرف نوشتن چنين تراژدي هايي نمايد.
در سال ۱۸۲۱ اونوره با زنی به نام «لورلوئیز آنتوانت» آشنا شد كه چهل و پنج سال داشت و تا روز مرگ خود - كه بالزاك را سخت متأثر كرد - نقش فرشته نگهبانی را در زندگانی این نویسنده بزرگ بازی كرد. بالزاك در كتاب «زنبق دره»، این زن را به نام «مادام دومورت زاف»Madam- de- Mortsauf  و در داستان دیگری به نام «مارگریت» معرفی می كند. زماني كه بالزاك در «پاریزی» به سر می برد، ناگهان جده مادری او درگذشت و خانواده بالزاك با ارثي كه به دست آوردند، به پاریس بازگشتند و داستان نویسی اونوره آغاز شد. این نویسنده پركار از سال ۱۸۲۲ تا ۱۸۲۵ ده تا دوازده رمان نوشت كه بيشتر از چهل جلد بود و همه این داستانها را با نام های مستعاری منتشر ساخت. در سال ۱۸۲۵ بر آن شد كه چاپخانه ای باز كند و آثار «ولتر» و «لافونتین» را چاپ كند، ولی در این راه شكست خورد و صد هزار فرانك به خود و خانواده اش ضرر زد. با وجود آن همه شكست، یأس و نااميدي بر بالزاك غلبه نیافت و او مانند «والتر اسكات» Walter- Scott  نویسنده انگلیسی مجبور شد كه برای امرار معاش و پرداخت قروض خویش، دوباره دست به قلم ببرد. در سال ۱۸۲۹ اولین شاهكار وی به نام «یاغیان» منتشر گردید كه مورد استقبال قرار گرفت و در سال ۱۸۳۰ بالزاك «فیزیولوژی ازدواج»، اثر بزرگ خود را منتشر کرد و با چندین داستان جالب، توجه همه را به سوی خود معطوف ساخت و از پولی كه با انتشار فیزیولوژی ازدواج به دست آورد، سر و سامانی به زندگی خود داد. بالزاك در سال ۱۸۳۲ یعنی در سن سی و سه سالگی و در عرض یك سال، چهارده داستان از جمله «سرهنگ شابر»، «كشیش تور»، «شاهكار گمنام»، «زن بی صاحب»، «عشق در صحرا»، «چرم ساغری» و چیزهای دیگر را نوشت و به دنبال آن، انتشار داستانهای بزرگی مانند «زن سی ساله» و «اوژنی گرانده» در سال ۱۸۳۳ ، شهرت او را چندين برابر ساخت. او در سال ۱۸۳۳ «سرگذشت سیزده نفر» و «طبیب ده» و در سال ۱۸۳۴ كتابهای «بابا گوریو»، «در جستجوی مطلق» و در سال ۱۸۳۵«سرانیتا» و در سال ۱۸۳۷ «آرزوهای گمشده» و «سزار بیروتو» و در سال ۱۸۳۸ كتاب Cabinet- des Antiques را به رشته تحریر در آورد. انتشار دو كتاب زنبق دره و سرانیتا باعث شد كه «بولوز» Bulooz مدیر مجله دو دنیا و «آمده پیشو» A.picho مدیر مجله پاریس به دادگاه كشانده شوند. در سال ۱۸۳۵ بالزاك نشريه مستقلی به نام «وقایع پاریس» منتشر نمود، اما اين روزنامه پس از یك سال بسته شد.
او در سال ۱۸۴۰ نشريه «رو و پاریزین» Revue- Payisienne را تأسیس كرد و این روزنامه هم بیش از سه شماره چاپ نشد و در همین روزنامه بود كه بالزاك، كتاب «صومعه پارم» اثر «استاندال» نویسنده بزرگ فرانسه را كه هنوز گمنام بود، شاهكاری شمرد و بر «سنت بوو» نقاد معروف حمله كرد. در سال ۱۸۴۴ یكی از بهترین شاهكارهای بالزاك به نام «Modeste-Mignon» منتشر شد. زندگانی بالزاك از ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۰ كه سال مرگ اوست، سراپا كوشش و رنج و عذاب بود. اين نویسنده بزرگ، روزانه دوازده تا شانزده و گاهی ۱۸ ساعت كار می كرد، پیاپی قهوه می خورد و حدود دو هزار سطر داستان می نوشت. در سال ۱۸۴۲ بالزاك تصميم گرفت تا به مجموعه آثار خود، كه از سیزده سال پیش دست به نوشتن آن زده بود، عنوان «كمدی انسانی»  comedie- Humaineبدهد.
آثار بالزاك از سال ۱۸۴۲ تا ۱۸۴۶ توسط  سه ناشر«فورن»، «دو بوشه» و «هتزل»، در شانزده مجلد چاپ شد و در این دوره بود كه وي چندین شاهكار دیگر نيز به وجود آورد. او در سال ۱۸۴۵ ليستي برای كتابهای خود تهيه كرد كه مطابق با آن، مي بایست ۱۴۳ داستان بنويسد. اما افسوس كه مرگ به او فرصت نداد و نابغه عالم ادب، تنها موفق به نوشتن ۹۷ داستان شد. داستان های :« كوزین بت» و «كوزین پونز» كه در واپسین روزهای عمر بالزاك انتشار یافت، از بزرگترین شاهكارهای او به شمار می رود. در سال ۱۸۳۱ از طرف زنی به نام «هانسكا» نامه ای به او رسید و مكاتبه بین ایشان ادامه یافت. پس از هفده سال، شوهر خانم هانسكا كه از اشراف لهستان بود، در گذشت و این دو عاشق بالاخره در بهار سال ۱۸۵۰ با هم ازدواج كردند و مادام «هانسكا» تا روز مرگ بالزاك در خانه «فورتونه» Fortune زندگی می كرد. در سال ۱۸۳۱ كه «ژرژ ساند» در اوج شهرت خود بود، مطالعه كتاب «شوانها» و «فیزیولوژی ازدواج»، وي را بر آن داشت كه با نويسنده آن آشنا شود. «هنری دولاتوش»، مقدمات آشنائی آنها را فراهم نمود و چندی نگذشت كه خود ژرژ ساند به خانه بالزاك رفت و آثار او را مورد ستایش قرار داد. «بالزاك» در روز یكشنبه ۸ اوت ۱۸۵۰ در سن پنجاه و یك سالگي درگذشت. در روزهای بیماری به جز «تئوفیل گوتیه» و «ویكتور هوگو» كسی به خانه او نمی رفت و در لحظه مرگ، به جز ویكتور هوگو كسی بر سر بالین او نبود. در پاریس كمتر كسی متوجه مرگ «بالزاك» شد؛ برای آنكه فرهنگستان فرانسه این نویسنده بزرگ را به جرم هرزه نویسی و فساد اخلاق و در حقیقت به جرم « رئالیسم » به عضويت نپذيرفته بود و در روز مرگ بالزاك، هیچ كس مانند «ویكتور هوگو» اظهار تأثر نكرد.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1124
نویسنده : paskalov


«الكساندر گراهام بل» در ۳ مارس ۱۸۴۷ (25 آوريل سال 1847)، در شهر «ادينبورو» اسكاتلند متولد شد. وي بيش از چندسال به مدرسه نرفت، اما با همت خود و تلاش خانواده اش، هم در دوران ابتدايي و هم در دوران متوسطه، شاگرد ممتازي بود. او تحصيلات دانشگاهي نداشت و از آنجا كه پدرش «ملويل بل»، متخصص فيزيولوژي صدا، اصلاح گفتار و آموزش به ناشنوايان بود، از همان دوران كودكي به شغل پدر علاقه پيدا كرد و  تصميم گرفت از اين راه امرار معاش كند.
در سال 1871 ميلادي (1250 هـ.ش)، الكساندر گراهام بل كه در آن هنگام 24 ساله بود، برادر خود را به خاطر بيماري سل از دست داد و خود از بيماري جان سالم به در برد. وي در همان سال به همراه پدر و مادرش راهي شهر «انتاريو» كانادا شد‌ و در آنجا با كمال آسايش، دوران نقاهت خود را سپري كرد.
الكساندر نامه‌اي از خانم «سارا فولر»،‌ مدير آموزشگاه ناشنوايان «بوستن»، دريافت كرد كه در آن، از او خواسته شده بود تا شغل معلمي را در آن آموزشگاه بپذيرد. از اين رو راهي ايالات متحده شد و با پذيرفتن اين پيشنهاد، هر روز به كلاس درس مي رفت و آنچه كه از پدر خود براي آموزش ناشنوايان يادگرفته بود، تدريس مي كرد. او در پايان روز، آزمايش ارتعاش را با دياپازنهاي[*] خود از سر مي گرفت. الكساندر بر اين باور بود كه مساله ارتعاش، موارد ناشناخته زيادي در خود دارد. او در اين زمينه به مطالعه يكي از كتابهاي مشهور «هلموتز»، فيزيكدان نامي آلماني،‌ با نام «تئوري وظايف اعضاء مبني بر مطالعه احساسات شنوايي» پرداخت و در همين زمان، يعني در دهه هفتاد، در كارگاه برق «چارلز ويليامز» - كه مرجع بسياري از مخترعان بود - با «تامس واتسون» آشنا شد.
بل در زمينه بهتر كار كردن دياپازنها و فرستادن چند پيام در آن واحد با يك رشته سيم با واتسون صحبت كرد و براي ساخت اين دستگاه، از او درخواست كمك كرد. از آن پس، الكساندر و واتسون آزمايشهاي مختلفي را در مورد تلگراف هارمونيك انجام دادند.
آنها در مقابل هم، هريك در سويي از اتاق ايستاده بودند و سيم درازي، دو دستگاه را بهم وصل مي كرد. الكساندر گاهي يك دياپازن را به گوشش مي چسباند، سپس آن را بر مي داشت و كمي تنظيم مي كرد و آزمايش را از سر مي گرفت. آنها به درستي نظريه خود آگاه بودند، اما روش اجراي آن را نمي دانستند. در ابتدا نت ها را به دقت هماهنگ كرده و با سيم مي فرستادند، اما آنها را به شكل درهم دريافت مي كردند. بل پس از آزمايشهاي زياد، نااميد شد و در همين زمان به فكر توليد و ساخت تلفن افتاد. وي طرح خود را براي واتسون توضيح داد و پس از مشورت با او به اين نتيجه رسيد كه ساخت تلفن به هزينه زيادي احتياج دارد و از توانايي مالي آنها به دور است. چند روز بعد، الكساندر به ديدن آقاي «هبرد» و آقاي «ساندرز» - كه هر دو آنها از سرمايه داران بوستن بودند – رفت و  از آنها خواست كه از چنين طرحي حمايت به عمل آورند. آنها استقبال چنداني از اين طرح نكردند و به او پيشنهاد دادند كه مشخصات تلگراف خود را به واشنگتن ببرد و آن را در اداره اختراعات ايالات متحده به ثبت برساند. از اين رو، بل رهسپار واشنگتن شد و اختراع خود را ثبت كرد.
از آن به بعد، الكساندر هفته‌اي يك شب با واگن اسبي به خانه «هبرد» مي رفت. «ميبل» دختر آقاي هبرد، لال بود و پدرش از الكساندر خواست تا با روش خود با او سخن بگويد و سخن گفتن را به او ياد بدهد. با گذشت چند هفته، ديگر نيازي به آموزش نبود، زيرا ميبل به خوبي سخن مي گفت. با وجود اين، الكساندر هر هفته به خانه هبرد مي رفت و به ميبل قول داد كه با او ازدواج بكند.
اين دو همكار، دياپازن را براي كار خود ناكافي دانستند. از اين رو تصميم گرفتند تا به جاي آن از ني فولادين ارگ استفاده كنند. با اين كار، آنها توانستند صوت را انتقال دهند و به اين ترتيب، امتياز ساخت اولين تلفن در 7 مارس 1876 (6 اسفند 1876 هـ.ش) به الكساندر داده شد.
در 24 ژوئن 1876 (3 تير 1876)، بل به نمايشگاه صدساله صنايع گام نهاد. در اين نمايشگاه كه در «فيد مونت پارك» فيلادلفيا برگزار شد و امپراطور برزيل هم در آن حضور داشت، الكساندر برنده جايزه ويژه شد.
بل به معرفي اختراع خود در اين زمينه پرداخت و در تالارهاي زيادي سخنراني كرد. در همين هنگام، آقاي هبرد اقدام به سرمايه‌گذاري براي ساخت تلفن كرد و  با رضايت او، الكساندر و ميبل در 11 ژوئيه 1877 (21 خرداد 1256) با يكديگر ازدواج كردند. بل به همراه ميبل روانه انگلستان شد و در خانه‌اي كه اجاره كرده بود، مشغول پذيرايي از ميهماناني شد كه هركدام جوياي آشنايي با تلفن بودند. او در انگلستان حتي در حضور ملكه هم روش كار تلفن را شرح داد.
بل و همسرش در اكتبر 1878( آبان  1257)، روانه امريكا شدند ‌و بل به محض رسيدن به آمريكا به «بوستون» رفت تا به دفاع از امتياز تلفن - كه شركت «دسترن يونيون» مدعي آن شده بود - بپردازد. او از اين دادگاه سربلند بيرون آمد و در همان سال، آقاي «هبرد» و «واتسون»، اولين آگهي را چاپ كردند كه تاثير شگفت‌انگيزي در مردم به جا گذاشت.
در سال 1915، يك خط تلفن سراسري در خاك آمريكا ايجاد شد و به دنبال آن، رئيس جمهور آمريكا از كاخ سفيد در واشنگتن با فرماندار كاليفرنيا ارتباط برقرار كرد. در همين هنگام، بل در نيويورك پشت ميزي نشسته بود و با واتسون كه در كاليفرنيا بود، درباره روزهاي اوليه اختراع صبحت مي كرد.
الكساندر گراهام بل در ۲ اوت سال ۱۹۲۲ ( 24 آوريل سال 1918 ) در نيويورك، ديده از جهان فروبست.


کانال ما با مطالب قشنگ برای شما https://telegram.me/haghighathayema

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران