عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 06 شهریور 1392
بازدید : 751
نویسنده : paskalov

مسکینی نزد بخیلی رفت و از او حاجتی خواست. بخیل گفت: اول تو حاجت مرا روا کن تا من هم حاجت تو را برآورم. مسکین گفت: حاجت تو چیست؟ گفت: حاجتم این است که از من حاجتی نخواهی.


تاریخ : چهارشنبه 06 شهریور 1392
بازدید : 719
نویسنده : paskalov

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

 

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.


تاریخ : چهارشنبه 06 شهریور 1392
بازدید : 744
نویسنده : paskalov

 

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
 
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!
 
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

 


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392
بازدید : 659
نویسنده : paskalov


مرگ ومرگ‏اندیشی (راز مرگ در بیان حضرت امیر)

منابع مقاله:

مجله قبسات، شماره 19، سید یحیی یثربی؛

جستاره
واژه مرگ، مانند کلمه زندگی، هستی و پیدایش، مفهوم روشن و عامی دارد که بر کسی پوشیده نیست . اما در آن سوی این مفهوم همگانی و روشن، چیزی قرار دارد که شاید هرگز برای کسی درست و دقیق معلوم نگردد و شناخته نشود . علی علیه السلام در اسرار و رموز مرگ می‏فرمایند:

«ایها الناس، کل امری لاق ما یفر منه فی فراره; والاجل مساق النفس، والهرب منه موافاته . کم اطردت الایام ابحثها عن مکنون هذا الامر فابی الله الا اخفاءه . هیهات! علم محزون!» (1)

«هر که از مرگ بگریزد، در همین فرارش با مرگ روبرو خواهد شد! چرا که اجل در کمین جان است و سرانجام گریزها، هم آغوشی با آن است! وه که چه روزگارانی در پی گشودن راز مرگ بودم! اما خواست‏خدا این بود که این اسرار همچنان فاش نشوند! هیهات! چه دانشی سر به مهر!» .

اما در میان این پدیده‏های میرا و فانی، تنها انسان است که از این سرنوشت، یعنی مردن خبر دارد . همه جانداران می‏میرند، ستارگان و کهکشان‏ها فرو می‏پاشند، اما نمی‏دانند که می‏میرند و نمی‏فهمند که خواهند مرد! جز انسان که می‏داند و می‏فهمد که خواهد مرد .

انسان هم از آغاز پیدایش مرگ آگاه، نیست . بلکه به‏تدریج‏با مفهوم مرگ آشنا می‏شود .

موجوداتی که مرگ ندارند و نیز موجوداتی که از مرگ خود آگاه نیستند، از مرگ دلهره نداشته نگران هم نیستند . اما انسان با آگاه شدن از مرگ، مخصوصا با آگاه شدن از مرگ خود، دچار اضطراب و نگرانی شده، چندین پرسش اساسی درباره مرگ، بر ذهن و اندیشه او سنگینی می‏کنند:

- مرگ یعنی چه ؟ - چرا باید مرد؟ - چگونه می‏میریم؟ - بعد از مرگ چه می‏شود؟ - چه کسی یا کسانی از راز مرگ آگاهند؟ - می‏توان مرگ را چاره‏جویی کرد؟ - آیا روحی داریم که با مرگ نابود نشود؟ - سرگذشت این روح - اگر باشد - پیش از پیوستن به جسم چه بوده است؟ - سرنوشت این روح، پس از مرگ جسم، چه خواهد بود؟ و ده‏ها پرسش دیگر .

و بشر از همان آغاز برای به دست آوردن پاسخ این پرسش‏ها، تلاش کرده است . اگر چه پیامبران، فلاسفه و اندیشمندان، اولیا و عرفا و حتی افسانه‏بافان و اسطوره پردازان، هر یک به نوعی به این پرسش‏ها پاسخ داده‏اند; اما مرگ برای انسان همچنان یک معما و راز ناگشوده است .

اینک در این مقاله برآنیم تا این راز را با مولای متقیان، امیر مؤمنان علی بن ابیطالب در میان نهاده، در حد فهم و توان خویش، از اشارات آن بزرگ مرد مرگ‏اندیش، برای حل این معما بهره گیریم .
مرگ چیست؟

اگر بشود چیزی را با ضدش معرفی کرد باید گفت که: مرگ پایان زندگی دنیوی است . چنانکه علی علیه السلام می‏فرمایند: «الموت غایته‏» (2) و «بالموت تختم الدنیا .» (3)

این تعریف در عین سادگی، واقعی‏ترین تعریف مرگ است . به هر حال این زندگی، یعنی زندگی دنیوی با مرگ به پایان می‏رسد . مرگ به همه مسئولیت‏ها، تلاش‏ها، آرزوها و هدف‏های دنیوی انسان پایان می‏بخشد . اما از این تعریف چیزی که می‏فهمیم آن است که مرگ زندگی را به پایان می‏رساند; ولی درباره خود مرگ و دنیایی که با مرگ آغاز می‏گردد چیزی به دست نمی‏آید . اکنون به ذکر نکاتی درباره مرگ می‏پردازیم:

1- مرگ و مشکلات بیان ناپذیرش
امام علی علیه السلام می‏فرمایند:

«وان للموت لغمرات، هی افظع من ان تستغرق بصفة اوتعتدل علی عقول اهل الدنیا .» (4)

مشکلات مرگ چنان پیچیده و دردناکند که به وصف در نمی‏آیند و با قوانین خرد مردم این دنیا، سنجیده نمی‏شوند . و نیز می‏فرماید:

«فغیر موصوف ما نزل بهم‏» (5)

حالات و عوارضی که در دم مرگ پدید می‏آیند، قابل توصیف و بیان نیستند . در فلسفه این بیان ناپذیری، چند تبیین را می‏توان مطرح کرد:

اولا - مرگ یک تجربه شخصی است که شخص با این تجربه ارتباطش را با دیگران از دست می‏دهد . بنابراین نمی‏تواند تجربه‏اش را با دیگران در میان بگذارد . ما کسی را پس از مرگش نمی‏بینیم تا از تجربه مرگش، خبری بگیریم .

ثانیا - پدیده مرگ، چنان پیچیده و پر راز و رمز است که اگر مردگان هم به این دنیا باز گردند و بخواهند، جریان مرگ را توصیف کنند، نخواهند توانست:

«فلو کانوا ینطقون بها لعیوا بصفة ما شاهدوا واوما عاینوا .» (6)

ثالثا - جهان باطن، به دلیل بطون نهادی خود، بر اهل ظاهر قابل شناخت نیست . یعنی جهان محسوس و دنیا، با جهان غیب و آخرت، از جنس هم نیستند و لذا تا در دنیاییم، از آخرت بی‏خبریم .

رابعا - اگر قرار است که انسان گرفتار امتحان و ابتلا و فتنه شده، براساس تشخیص و انتخاب خود، مورد آزمایش قرار گیرد، حتما باید، نوعی ابهام و پیچیدگی در کار باشد; وگرنه، همه انسان‏ها یکسان عمل خواهند کرد و ابتلا و امتحانی در میان نخواهد بود . مثلا اگر چنین بود که هر روز خداوند به نوعی برای مردم ظاهر می‏شد و همه مردم آشکارا قیامت و زندگی ارواح و نتایج اعمال را می‏دیدند; طبعا همه یکسان عمل می‏کردند . چنانکه در حیات دنیوی غالبا آن جا که هدف‏ها روشن و نتیجه کار معلوم است، مردم دچار اختلاف نمی‏گردند .

باری، به هر دلیل، مرگ در هاله‏ای از راز و رمز قرار دارد:

«کس نمی‏داند که مرگ چگونه وارد خانه می‏شود؟ چه سان جان کسی را می‏ستاند؟ ، چگونه بر جنین در شکم مادر دست می‏یابد؟ او به سراغ جان جنین می‏رود؟ یا جان جنین، به اذن پروردگارش، خواست مرگ را گردن می‏نهد؟ یا آن که مرگ از همان آغاز، در لایه لایه درون مادر جای دارد؟» (7)

2- وصف عرفی مرگ
گاهی علی علیه السلام به وصف عرفی مرگ می‏پردازد و آن را برابر فهم توده مردم توصیف می‏کند . منظور من از توصیف عرفی، همین است که مرگ را پایان زندگی، پایان بخش آمال و آرزوها، و عامل نابودی لذات و کامجوئی‏ها بدانیم . 8.اینک نمونه‏هائی از وصف عرفی مرگ که بر زبان مولای متقیان علی علیه السلام جاری شده است:

«شادابی زندگی را افسردگی پیری در پیش است . دوران عافیت‏به بیماری و درد پایان می‏پذیرد و سرانجام زندگی جز مرگ نیست . مرگی که دست انسان را از دنیا کوتاه کرده، راه آخرت را پیش پای وی خواهد نهاد . با تن لرزه‏ها، دردهای جانکاه، اندوه گلوگیر و نگاه فریاد خواه، که از یاران و خویشاوندان و همسران کمک می‏خواهد، اما کاری از دست کسی بر نمی‏آید، و گریه هم سودی ندارد . از افتادن در تنگنای گور و تنها و بی‏کس در گورستان ماندن چاره‏ای نیست . آن گاه کرم‏ها، تکه پاره تن او را برده و پوسیدگی، طراوت تن را لگد کوب کرده، و گذشت روزگار همه آثار او را به باد فنا و فراموشی می‏سپارد . تن‏های نازنین می‏گندند و استخوان‏های محکم پوسیده می‏شوند، روح در زیر سنگینی اعمال می‏ماند، و چیزی را که از غیب شنیده بود با چشم یقین می‏بیند . اما چه سود؟ ! که دیگر بر کارهای نیک چیزی نمی‏توان افزود و از لغزش‏ها چیزی نمی‏توان کاست .» (9)

در وصف عرفی مرگ، این بیان مولای متقیان، در اوج زیبائی است که می‏فرمایند:

«ان الموت لزائر غیر محبوب و واتر غیر مطلوب وقرن غیر مغلوب .» (10)

«مرگ مهمانی است ناخوشایند! که ناخواسته از یار و دیارمان جدا می‏کند . حریفی که کسی هماوردش نیست .»

3- مرگ از نگاه دیگر
آنچه گذشت، وصف عرفی مرگ بود . وصفی در حد فهم عموم و برای عامه مردم . اما وصف مرگ به همین جا ختم نمی‏شود . مرگ تنها گذرگاه جهان غیب است . پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، زندگی دنیا را خواب و مرگ را بیداری نامیده است . یعنی مرگ دریچه‏ای است‏برای خروج از عالم خیال و ورود به جهان حقیقت و واقعیت .

علی علیه السلام هم می‏فرمایند:

«ولو عاینتم ما قد عاین من مات منکم لجزعتم و وهلتم وسمعتم واطعتم ولکن محجوب عنکم ما قد عاینوا و قریب ما یطرح الحجاب .» (11)

مرگ، ما را با دنیای تازه‏ای روبرو می‏کند که همه عوالم آن برای ما شگفت‏انگیز ورود به این دنیای جدید، تنها با برافتادن پرده‏ای امکان می‏یابد که به دست مرگ فرو افتد . و نیز می‏فرماید:

«ای مردم این حقیقت را از خاتم پیامبران بشنوید که: هر که می‏میرد در حقیقت نمرده است، و اگر در ظاهر پوسیده می‏شود در باطن چیزی از ما پوسیده نمی‏شود بلکه پایدار می‏ماند .» (12)

مرگ از همان آغاز حضورش ارزش‏ها را وارونه می‏کند . ما در این دنیا، خلق را می‏بینیم و حق را نمی‏بینیم; با مجاز آشنائیم و از حقیقت‏بیگانه . و لذا ارزش‏ها و ارزش گذاری‏های ما براساس معیارهای حیات مادی و دانش محدود دنیوی است . با حضور مرگ، عالم غیب نمایان گشته، معیارها و بینشهای دیگری اساس ارزش‏ها و ارزیابی‏های ما قرار می‏گیرند . و لذا، انسان دست پشیمانی می‏گزد و از دلبستگی‏های خود دست می‏شوید و آرزو می‏کند که ای کاش او به دنبال این دنیا نمی‏رفت:

«فهو یعض یده ندامة علی ما اصحر له عند الموت من امره، و یزهد فیما کان یرغب فیه ایام عمره، و یتمنی ان الذی کان یغبطه بها و یحسده علیها قد حازها دونه .» (13)

فلاسفه بزرگ اسلام همچون ابن سینا و سهروردی، تعلق روح را به جسم، مانع توجه او به کمال و نقص روحی خود دانسته، و همین عامل را دلیل غفلت او از لذات روحانی و رنج‏های عقلانی می‏دانند . ابن سینا می‏گوید:

«کمال نفس ناطقه در آن است که از لحاظ وسعت و عمق معرفت، تبدیل به جهان معقولی گردد که دقیقا موازی و مطابق با جهان عینی باشد و به حسن مطلق و خیر و جمال مطلق دست‏یابد . روح انسان اگر به چنین معرفتی دست‏یابد از بهجت و لذت وصف ناپذیری بهره‏مند می‏شود که مقایسه آن با لذایذ حسی، زشت و مسخره خواهد بود . اما این روح مادامی که گرفتار حجاب تن و اسیر جاذبه‏های حیات حیوانی است از این گونه لذت و بهجت‏باخبر نخواهد شد، چنان که اگر به این کمال هم دست نیابد مادامی که در حجاب تن است احساس رنج نخواهد کرد تا زمانی که مرگ فرا رسد . با فرا رسیدن مرگ حجاب تن کنار رفته، موانع ادراک زایل می‏گردد . در نتیجه روح انسان به کمال یا نقصان خود پی برده، غرق در لذت شده یا گرفتار رنج و عذاب خواهد شد، لذت و رنجی که هرگز با لذایذ و دردهای جهان مادی قابل مقایسه نیستند .» (14)
بیم مرگ

ترس از مرگ، کاملا طبیعی است . چنان که عشق و دلبستگی به زندگی کاملا طبیعی است . از هر چه بترسیم به خاطر آن است که به کمالات زندگی زیان دارد و یا اصل حیات و زندگی ما را تهدید می‏کند . ما از شکست‏ها، بدبختی‏ها، فقر، جهل و بیماری‏ها بیمناکیم برای این که با وجود نواقص و کاستی در زندگی و وسایل و اندام‏های خود، حالت طبیعی زندگی را از دست می‏دهیم . یعنی اگر چه اصل زندگی را داریم اما بیماری، شکست و ضعف و نقص، فعالیت‏حیاتی را با مشکل روبرو ساخته، ما را از بهره‏مندی کامل از ثمرات و لذایذ زندگی محروم می‏سازد .

اما این کاستی‏ها و بیماری‏ها وقتی مخوف و خطرناک جلوه می‏کنند که ما را در معرض مرگ قرار بدهند! برای انسان بیماری، بهتر از مرگ است . برای این که بیماری اصل حیات را قطع نمی‏کند و تا ریشه در آب باشد امید ثمری هست . اما اگر به مرگ بیانجامد چون ریشه زندگی را قطع می‏کند خطرناک‏تر و ترسناک‏تر می‏گردد . ترس از مرگ علل و جهات مختلفی دارد که ما با ملاحظه گنجایش مقاله به مواردی از آن‏ها اشاره می‏کنیم:
علل ترس از مرگ

1- عشق به زندگی

علی علیه السلام می‏فرماید:
«و اعلموا انه لیس من شی‏ء الا و یکاد صاحبه یشبع منه و یمله الا الحیاة فانه لا یجد فی الموت راحة; (15) توجه کنید که انسان سرانجام همه لذت‏های دنیا سیر می‏شود، جز لذت زندگی; برای این که هیچ کس در مرگ آسایش نمی‏بیند .»

چنان که گفتیم حتی عرفا و اولیای الهی این نکته را قبول دارند که نظام ادراکی یعنی هوش و حواس ما بر محور حیات دنیوی تنظیم شده‏اند، بنابراین تا از هوش و حواس بهره مندیم، حیات دنیوی و لذایذ آن ارج و منزلت‏خود را از دست نمی‏دهد . یک انسان متعادل زندگی را دوست می‏دارد، جهان و زیبائی‏های آن را دوست می‏دارد و آرزو می‏کند که بتواند برای همیشه زنده بماند .

انسان در دشوارترین شرایط هم دل از زندگی برنمی‏کند و معذور هم هست‏برای این که عشق به زندگی یک عشق غریزی و نهادی است .

انسان زندگی را حتی در شرایط تلخ و ناگوار هم بر مرگ و تلخی‏های آن ترجیح می‏دهد . صائب تبریزی می‏گوید:

زهری است زهر مرگ که شیرین نمی‏شود

هر چند تلخ می‏گذرد روزگار عمر

2- دست نیافتن به آرزوها و اهداف
امام علی علیه السلام مرگ را عامل دست‏نیافتن آدمی به آرزوها و اهداف خویش می‏داند و می‏فرماید:

«فان الموت . . . مباعد طیاتکم; (16) مرگ میان شما و هدفهایتان فاصله می‏شود .»

بنابر تحقیقات آماری برخی از محققان غرب، بسیاری از افراد مورد سؤال، دلیل خود را برای گریز از مرگ، در این نکته دانسته‏اند که مرگ مانع تحقق هدف‏ها است . (17) برای عده‏ای شماره سال‏های عمر مهم نیست، بلکه این مهم است که انسان به کدام هدف دست‏یافته است؟ به دانشمندی گفتند: تا کی می‏خواهی زنده بمانی؟ گفت: آن قدر که بتوانم نوشتن این دو کتاب را که در دست دارم به پایان برسانم . (18)

به هر حال هر گونه آرزویی ممکن است‏با حلول مرگ، بر باد رود و لذا انسانی که به سرنوشت و مرگ بیندیشد، دل به فریب آرزوها نمی‏سپارد، چنانکه امام علی علیه السلام می‏فرمایند:

«لو رای العبد الاجل و مصیره، لابغض الامل و غروره; (19) اگر انسان اجل و عواقب آن را می‏دید، با آرزو و فریب آرزوها دشمنی می‏ورزید .»

3- کیفیت مرگ
یکی دیگر از عوامل ترس از مرگ، نگرانی و ترس از چگونگی مرگ است . این چگونگی گاهی به خود مرگ مربوط است و گاهی به شرایط و موقعیت مرگ .
الف - ترس از چگونگی خود مرگ

چنان که گذشت، هیچ انسانی، مرگ را نیازموده است . بنابراین طبیعی است که انسان نگران چگونگی مرگ و جان دادن باشد . چون نمی‏داند که جان دادن چیست و جدائی جان از جسم چگونه است، مرگ با همه هیبت و سطوتش می‏آید و ما چیزی از آن نمی‏دانیم جز آن که:

«میهمانی است ناخوانده و ناخوشایند! هماوردی شکست ناپذیر که می‏کشد و قصاص نمی‏شود! دامش را همه جا گسترده، با لشکر درد و رنج محاصره مان کرده، از هر سو هدف تیر و نیزه مان قرار می‏دهد . کابوس مرگ، با قدرت تمام، به حریم هستی انسان تجاوز کرده . بی آن که ضربتش خطا کند در هاله‏ای از ابهام و تیرگی و با لشکری از بیماری‏ها و دردهای جانکاه، و با انبوهی از مشکلات سایه سنگین خود را گسترده، طعم تلخش را می‏چشاند .» (20)
ب - ترس از شرایط و موقعیت مرگ

انسان گاهی علاوه بر خود مرگ، از شرایط خاص مرگ نیز نگران می‏شود، مانند مرگ تصادفی و نابهنگام، مرگ با بی‏ایمانی، مرگ در بستر نه در میدان جهاد، مرگ پس از بیماری طولانی، کشته شدن به دست دیگران، مرگ در غربت و تنهایی و امثال این‏ها .

امام علی علیه السلام نگران مرگ در بستر استراحت و در مخالفت امر خداست و از این رو می‏گوید:

«ان اکرم الموت القتل . والذی نفس ابن ابیطالب بیده، لالف ضربة بالسیف اهون علی من میتة علی الفراش فی غیر طاعة الله; (21) همانا گرامی‏ترین مرگها کشته شدن در راه خداست . بدان کس که جان پسر ابوطالب در دست اوست، هزار مرتبه ضربت‏شمشیر خوردن بر من آسانتر است، تا در بستر مردن نه در طاعت‏خدا .»

4- حوادث پس از مرگ
یکی دیگر از عوامل نگرانی و ترس و اضطراب مردم نسبت‏به مرگ، نگرانی از حوادث پس از مرگ است . قسمتی از این حوادث مربوط، به این دنیاست از قبیل: بی‏سرپرست ماندن کودکان، ازدواج همسران، تقسیم و تصرف اموال، کامیابی دشمنان، فروپاشی تن و . . . و قسمتی مربوط به آن دنیاست از قبیل: عذاب قبر و مشکلات حساب و کتاب اخروی .

ابن‏سینا عوامل و اسباب ترس از مرگ را از دیدگاه اشخاص مختلف به شرح زیر مطرح می‏کند:

الف - عده‏ای از مجهول و مرموز بودن مرگ می‏ترسند .

ب - گروهی از معلوم نبودن سرنوشت انسان پس از متلاشی شدن بدن بیمناکند .

ج - و بعضی‏ها از نابودی مطلق جسم و روح می‏ترسند .

د - و برخی از درد و رنج جان دادن نگرانند .

ه - و جمعی از عذاب بعد از مرگ می‏ترسند .

و - و گروهی از جدایی از مال و جاه و لذایذ و خوشی‏های زندگی بیمناکند . (22)
5 . نگرانی از نقص و کمبود عمل .

انسان‏های با ایمان در هر شرایطی که باشند اعمال خود را ناچیز دیده و از این بابت نگرانند . علی علیه السلام می‏فرماید:

«ینبغی للعاقل ان یعمل للمعاد و یستکثر من الزاد قبل زهوق نفسه و حلول رمسه‏» (23)

همین افزودن بر زاد و توشه همیشه مورد تاکید انبیا و اولیا بوده است و توشه را هر چه زیادتر هم باشد نسبت‏به طولانی بودن راه ناچیز شمرده‏اند .

علی علیه السلام می‏فرمایند:

«آگاه باش که راهی سخت و دراز در پیش داری که توفیق شما در پیمودن این راه در گرو آن است که به شایستگی بکوشی و تا می‏توانی توشه برگیری و بار گناه خود را سبک گردانی که سنگینی آن در این راه دشوار، رنج آور است . پیشاپیش تا می‏توانی به آن سرای توشه بفرست . مستمندان را یاری رسان تا بدین وسیله توشه‏ای بر دوش آنان بگذاری که روز قیامت‏به تو باز گردانند تا می‏توانی انفاق کن و برگ عیشی به گور خویش بفرست . اگر از تو وام خواهند غنیمت‏بشمار که اگر به وامی دست کسی را بگیری در روزهای سخت آن دنیا، دست تو را بگیرند . بدان که در پیش روی تو گردنه‏های صعب العبور وجود دارد که تا می‏توانی باید سبک بار بوده و توشه راه داشته باشی .» (24)

7 . کثرت گناه
یکی دیگر از عوامل نگرانی مؤمنان از مرگ زیادی گناهان است . حضرت علی علیه السلام می‏فرمایند:

«چنان مباش که به خاطر گناهان زیاد خود مرگ را ناخوش داری .» (25)

بنابراین اگر گناهکار نباشی باید همانند مولا از مرگ باک نداشته باشی که تو به سوی آن بروی یا او به سوی تو گام بردارد . (26)

8 . بیم از مرگ بی‏فضیلت

اگر چه همه اقسام مرگ، مرگ اند; اما به لحاظ فضیلت مرگ با مرگ دیگر تفاوتی دارد از زمین تا آسمان . علی علیه السلام، آرزومند شهادت بود و مرگ در بستر را دوست نمی‏داشت . او در این باره می‏گوید:

«مرگ چنان با سرعت و جدیت در تعقیب ماست که چه ایستادگی کنیم و چه بگریزیم، بر ما دست‏خواهد یافت . با ارج‏ترین مرگ‏ها نزد من، کشته شدن با شمشیر (شهادت) است . سوگند به خداوندی که جان فرزند ابوطالب در دست اوست، اگر هزار شمشیر بر سرم بخورد، برایم آسان‏تر از آن است که در بستر بمیرم و نه در راه فرمان خدا .» (27)

البته برای مردم عادی، مرگ در وطن مالوف، خانه شخصی، در بستر و میان فرزندان و خویشاوندان مطلوب است; اما مرگ در میدان و شهادت در راه خدا چیز دیگری است .

9 . بیم از مرگ پیش از توبه
امام علی علیه السلام می‏فرمایند:

«مسوف نفسه بالتوبة من هجوم الاجل علی اعظم الخطر» (28)

از آنجا که انسان مدام در معرض خطا و گناه است، خدای مهربان براساس همین طبیعت غیر معصوم انسان، برای جبران وی، همیشه توبه و عذر او را پذیرفته، بر گناهانش قلم عفو می‏کشد .

علی علیه السلام می‏فرماید:

«حاصل توبه، جبران گستاخی‏های نفس است .» (29)

اما انسان به اقتضای هوا و هوس، از این فرصت هم، غالبا بد بهره‏برداری می‏کند . بدین سان که او باز بودن در توبه را دست‏آویز ادامه اعمال خلاف خود قرار داده، به امید توبه، در ارتکاب گناه گستاخ و بی پروا می‏گردد . اما در عمل، گناه نقد شده و توبه نسیه می‏گردد . علی علیه السلام در این باره می‏فرمایند:

«اگر پای لذت و شهوتی در میان باشد، به گناه شتافته و در توبه درنگ می‏ورزند .» (30)

چنین انسانهایی غالبا هم قصد توبه دارند، اما به پیروی از هوس آن را به تاخیر می‏اندازند . گاه به توبه موفق می‏شوند و گاهی هم به وسیله مرگ غافلگیر شده، پیش از آن که توفیق توبه و جبران نواقص خود را داشته باشند، از دنیا می‏روند .

در اینجا نکته حساسی هست که نباید از آن غفلت کرد و آن اینکه مرگ نقطه پایان خطوط دفتر شخصیت انسان است . علی علیه السلام پس از بحثی در اقسام ایمان و تقسیم ایمان بر دو قسم پایدار و ناپایدار، می‏فرماید که:

«اگر از کسی بدتان آمد و خواستید که او را از دایره دلبستگی‏های ایمانی خود بیرون کنید، تا فرا رسیدن مرگش درنگ کنید! و چون بر حالتی که بود بمیرد دیگر وقت آن است که بیزاری جوئید .» (31)
10 . ترس از مرگ در کفر و گمراهی

خداوند متعال در قرآن می‏فرماید:

«اتقو الله حق تقاته ولاتموتن الا وانتم مسلمون .» آل عمران/103

علی علیه السلام در خطبه‏ای پس از بحث ظریف و دقیقی درباره توحید و تقوا و پس از یک ارزیابی مفصل از دنیا و آخرت، سرانجام سخنش را با این آیه پایان می‏بخشد که:

«از خدا چنانکه شایسته است، پروا کنید و بکوشید که جز بر مسلمانی نمیرید .» (32)

بدون تردید از همه بدتر مرگ در حال کفر و گمراهی است . علی علیه السلام با بیانی لبریز از احساس درد از مردمی که به چنین سرنوشتی گرفتارند می‏نالد .

او درباره مردم دوران جاهلیت می‏گوید که:

«هیچ حریمی را حرمت نمی‏نهادند فرزانگان را در میانشان ارج و منزلتی نبود . به دور از نظام دینی زندگی کرده و در حال کفر جان می‏سپردند .» (33)
شوق مرگ

امام علی علیه السلام می‏فرمایند:

«و الله لابن ابیطالب انس بالموت من الطفل بثدی امه; (34) به خدا سوگند، پسر ابوطالب از مرگ بی‏پژمان است . بیش از آنچه کودک پستان مادر را خواهان است .»

1- چرا شوق؟
حجاب چهره جان می‏شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم (35)

اگر مرگ محمل انتقال از دنیای متغیر و فانی به جهان ثابت و باقی است، پس چرا بی‏صبرانه در انتظارش نباشیم .

ما این دنیا را وقتی دوست می‏داشتیم که از دنیای برتر و بهتری خبر نداشتیم . اکنون می‏دانیم که:

«این دنیا برقش بی‏فروغ و اساسش بر دروغ است . و اموالش در معرض غارت و تاراج است . چونان عشوه گر هرزه‏ای است که به کس وفا نمی‏کند و همچون مرکب سرکش از کسی فرمان نمی‏برد . دروغگویی خیانتکار، ناسپاسی حق نشناس و دشمنی حیله گر است . حالاتش ناپایدار، عزتش ذلت، جدش بازی و سرافرازیش سرافکندگی است . سرای جنگ و غارت، تبهکاری و نابودی و ناخوشی و ناآرامی است . وصله‏هایش به هجران پیوسته، راه‏هایش حیرت زا، پناهگاه‏هایش ناپیدا و سرانجام امیدهایش نومیدی است .» (36)

اما در آن سوی این جهان، جهانی است، ازلی و ابدی، که اگر انسان با آگاهی و آمادگی وارد آن جهان شود، به‏قول حضرت:

«آنجا را اسرای پایدار و محل امن و آسایش خواهد یافت . جایگاه پاکان و نیکان و اولیای برگزیده‏ای که قرآن کریم آنجا را ستوده و ساکنان آن را برگزیده و بزرگ داشته و انسان را به آنجا فرا خوانده و راهنمایی کرده است .» (37)

علی علیه السلام در وصف بهشت می‏گوید:

«اگر خیالی از بهشت را چنانکه وصف شده تصور کنی از هر چه در دنیاست دلسرد می‏شوی اگر چه همه زیبا و پر جاذبه باشند و بر سر آرزوها و امیال نفسانی خود نسبت‏به لذت‏ها و مناظر زیبای جهان پا می‏گذاری . اگر درباره درختان بهشتی اندیشه کنی که چگونه شاخه‏های آن‏ها با وزش نسیم می‏رقصند و ریشه‏هاشان در توده‏های مشک پنهانند بر کنار رودهای زلال و خوشه‏هایی از گوهرهای آبدار و میوه‏های گوناگونی که از هر طرف جلوه می‏کنند غرق حیرت می‏شوی . شاخه‏های پر میوه بدون زحمت در دسترس تو قرار می‏گیرند تا هر چه خواهی بر چینی . مهمانداران بهشت و خدمتگزاران آن لحظه‏ای از آن کاخ‏ها و ساکنانشان غفلت نکرده و مدام با طعامهای لذیذ و شراب‏های گوارا پذیرایی می‏کنند . ساکنان آن دیار مورد تکریم خداوند بوده از هر گونه، دگرگونی و انتقال در امانند . اگر تو دل را به آن مناظر زیبا متوجه کنی از دل و جان در اشتیاق آن سامان خواهی بود . و چون مرگ و قبر در و دروازه آن دیارند، آرزو خواهی کرد که از همین جا تو را بردارند و به گور سپارند .» (38)

در اینجا نکته‏ای را یادآور می‏شوم که مرگ برای افراد غیر مؤمن نیز باید ارزش خود را داشته باشد . ارزش مرگ برای افراد غیر مؤمن و برای کسانی که بقای روح و دنیای پس از مرگ را قبول ندارند از چند جهت می‏تواند مورد توجه قرار گیرد:

«یکی این که همین مرگ، آنان را از ادامه زندگی حیوانی و افزودن بر گناه و تبهکاری خویش باز می‏دارد . خداوند کریم می‏فرماید: «کافران چنین نپندارند که فرصت زندگی به سود آنان است، نه! بلکه ما به آنان فرصت می‏دهیم تا بر بار گناه خود بیفزایند و به عذاب سخت و سنگینی گرفتار آیند .» آل عمران/178

علی علیه السلام می‏فرماید:

«ان فی الموت لراحة لمن کان عبد شهوته واسیر اهویته، لانه کلما طالت‏حیاته کثرت سیئاته و عظمت علی نفسه جنایاته .» (39)
2 . توصیف شوق مرگ

امام علی علیه السلام می‏فرماید:

«و ان احب ما انا لاق الی الموت; (40) محبوب‏ترین چیزی که در انتظارش هستم مرگ است .»

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بی‏خبر مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردون‏ها و گیتی‏هاست ملک آن جهانی را (41) اگر مرگ را چنان دریابیم که علی علیه السلام دریافته بود; باید در عین نگرانی از کم‏توشه‏گی و در عین تلاش برای تدارک ذخیره آخرت، بی‏صبرانه در انتظار مرگ مطلوبی باشیم که ما را از تنگنای جهان خاکی به بیکران ساحت غیب انتقال دهد . علی علیه السلام می‏فرماید:

«به پیشواز مرگ بشتابید! مرگی که اگر فرار بکنید شما را در می‏یابد، و گر بر جای خودمانید باز هم به سراغتان می‏آید . و اگر فراموشش کنید، او شما را از یاد نمی‏برد .» (42)

بنابراین دلبستگی انسان به زندگی دنیوی، براساس میزان مرگ‏اندیشی وی تنظیم می‏گردد . اگر دنیا زده بود که به مرگ نمی‏اندیشد . بی‏تردید رویاروی چنین کسی با مرگ بسیار نامطلوب خواهد بود . برای این که چنین شخصی برای حیات اخروی آمادگی نداشته و ذخیره لازم را نیندوخته است . علی علیه السلام در نامه‏ای به حارث همدانی می‏فرمایند:

«سخت‏بپرهیز از این که وقتی مرگ به سراغ تو آید که در جستجوی دنیا از خدا گریخته باشی .» (43)

چنانکه شوق مرگ، از محبت دنیا در دل انسان می‏کاهد:

«هر که مرگ را در برابر خود مجسم کند، به امور دنیوی زیاد توجه نمی‏کند .» (44)

اشتیاق انسان به مرگ یک حالت‏بسیار شگفت‏انگیز و اعجاز گونه است‏برای این که هر انسانی چنان که گذشت‏به زندگی علاقمند است و اگر کسی سودای مرگ در سر بپروراند حتما به مقامی رسیده که دیگران نرسیده‏اند و چیزهایی دریافته که دیگران در نیافته‏اند . در قرآن کریم آرزوی مرگ نشان عشق انسان به خدا است .

خدای سبحان در خطابی به قوم یهود می‏فرماید:

«بگو ای یهودیان اگر از میان مردم تنها خود را دوستان خدا می‏دانید، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می‏گوئید .» جمعه/6

علی علیه السلام به حارث همدانی می‏فرمایند: «مرگ را جز با شرایط مطمئن آرزو مکن (45) و خود در موردی چنین می‏فرمایند:

«من با بصیرتی از درون و یقینی که خدایم بخشیده است در گمراهی آنان و راه راستی که برگزیده‏ام آگاهم . مشتاق دیدار پروردگار و امیدوار پاداش نیک او هستم .» (46)

انسان وقتی واقعا مشتاق مرگ می‏گردد که به‏یقین دریابد که او گر چه در این جهان خاکی پدید آمده است; اما از این جهان نبوده و به جهان دیگری تعلق دارد . و چنین کسی در حقیقت‏به قول مولا علی علیه السلام:

«پیش از آن که بدن از این جهان خاکی جدا شده باشد، به جان و دل از این خاکدان پرواز کرده است .» (47)
حقیقت زندگی از منظر مرگ

در این قسمت، مرگ را با نگاه آسمانی و عمیق مولا علی علیه السلام می‏نگریم . نگاهی که حقیقت را ناب و روشن می‏بیند .
زندگی هم آغوش مرگ

علی علیه السلام، مرگ را از زندگی جدا نمی‏داند . آن که مرگ را نشناسد (48) در حقیقت زندگی را نمی‏شناسد . و کسی که زندگی را بشناسد، مرگ را نیز در حد توان شناخته است .

حیات دنیوی و هستی زمانی - مکانی این جهان خاکی، نهاد و درونمایه‏اش دو چیز است و بس: آمدن و رفتن، هستی و نیستی، کون و فساد، تجدد و تصرم . این نکته را فرزانگان تاریخ همیشه مورد تاکید قرار داده‏اند . هراکلیتوس در قرن پیش از میلاد می‏گفت: در یک رودخانه بیش از یک بار نمی‏توان وارد شد . (49)

این حقیقت را اهل کلام با تعبیر تجدد امثال و عرفای اسلام براساس عدم امکان تکرار در تجلی الهی، و صدر المتالهین براساس حرکت جوهری مطرح کرده‏اند . بنابراین مرگ نیز همانند زندگی، برای این جهان خاکی به منزله عنصر ترکیبی و درون مایه است .

علی علیه السلام در جای جای نهج‏البلاغه ما را به این حقیقت آشکار توجه می‏دهد که نمونه‏ای از آن‏ها را در اینجا می‏آوریم:

«و احذرکم الدنیا فانها منزل قلعة، و لیست‏بدار نجعة . قد تزینت‏بغرورها، و غرت بزینتها، دارها هانت علی ربها، فخلط حلالها بحرامها، و خیرها بشرها، و حیاتها بموتها، و حلوها بمرها .» (50)

در این بیان رسا، مولای متقیان ما را با حقیقت دنیا آشنا می‏سازد تا دل در آن نبندیم . برای این که منزلگاه سفر است، نه سرای اقامت . جلوه‏اش بر غفلت استوار است و جمالش بر فریب . بساطی است که نزد خدا ارج و منزلت ندارد زیرا که حلال آن با حرام آمیخته و خیرش همراه شر بوده و زندگیش با مرگ هم آغوش است تلخ و شیرینش جدا از هم نیستند .

علی علیه السلام در جایی دیگر می‏فرماید: «سروش غیب پیوسته آواز می‏دهد که: سرانجام زایش مرگ، و پایان گردآوری فروپاشی و نهایت آبادانی ویرانی است .» (51)

و چه بیانی زیباتر و رساتر از این: جهان خاکی چنان است که هستی آن، بر نیستی استوار است . نسلی می‏رود که نسلی دیگر به جای آن می‏آید . این عروس هزار داماد، شوهری را می‏کشد و شوهری دیگر اختیار می‏کند . علی علیه السلام در این باره می‏فرمایند:

«ای مردم در حقیقت‏شما در این دنیا آماج تیرهای مرگید . هر جرعه این جهان خاکی، گلو گیر و هر لقمه‏اش پر از خرده استخوان است . در این جهان خاکی تا نعمتی از کف ندهید به نعمتی نمی‏رسید . از عمر شما، هر روز نو که ببینید بر ویرانی روز دیگر استوار است . هر برگ تازه و هر رویش تازه به دنبال خزان برگ دیگر و درو شدن گیاهان دیگر است . ریشه‏هایی در گذشته‏اند که ما شاخه‏های آنان هستیم . و چگونه ممکن است که ریشه‏ها بروند و شاخه‏ها برقرار مانند .» (52)

علی علیه السلام پس از بیان مؤکدی درباره جدی گرفتن مرگ و نادیده گرفتن عوامل عبرت آموزی، در رابطه زندگی دنیا با حیات اخروی می‏فرمایند:

«در زندگی دنیوی، پیشتاز پرهیزگاران باشید و رفتار خود را هماهنگ با زندگی بهشتی خود سامان بخشید . زیرا که دنیا سرای همیشگی شما نیست . گذر گاهی که بتوانید از آن زاد و توشه برگیرید . پس با تلاش پیگیر، اسب سفر را زین کرده نگهدارید .» (53)
نقش مرگ در زندگی متعالی انسان

امام علی علیه السلام در بخشی از وصایای خویش به فرزندشان امام حسن علیه السلام می‏نویسند:

«مبادا فریفته شوی که بینی دنیاداران به دنیا دل می‏نهند، و بر سر دنیا بر یکدیگر می‏جهند .» (54)

چنانکه گذشت، حیات دنیوی ما یک واقعیت است و وابستگی انسان را به این حیات دنیوی نمی‏توان نادیده گرفت و تحقیر کرد . و نیز باید، حیات اخروی را هدف اصلی قرار داده، همه زندگی دنیوی را براساس تدارک سعادت اخروی، تنظیم کرد . بنابراین، زندگی مشروع و مطابق عقل و منطق آن است که در عین جدی گرفتن حیات زودگذر دنیوی بتواند برای حیات ابدی اخروی هم برنامه ریزی کند . مشکل اصلی انسان برای دست‏یافتن به حیات متعالی جاذبه حیات دنیوی است . جاذبه‏های حیات دنیوی امکان دارد که هر انسانی را چنان به خود مشغول کند که اصلا به یاد آخرت و زندگی دیگر نیفتد .

همه این جاذبه‏ها در نقش آرزوهای انسان جلوه گر می‏شود . بنابراین برای روشن شدن موضوع باید نخست درباره آرزوهای انسان بحث کرده سپس نقش مرگ را در روی کرد انسان به حیات معنوی توضیح دهیم:

 


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392
بازدید : 858
نویسنده : paskalov

اگر خداوند خود را در جایی پنهان کرده باشد، [ آن جا ] قلب انسان است، زیرا آخرین جایی است که بشر به فکر جستجو در آن می افتد.((استن دیل))

 ترجیح می دهم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا این که در کلیسا باشم و به موتور سیکلتم فکر کنم.((مارلون براندو))

 عبادت، گستردن جان است بر کرانه هستی و آمیزش انسان است با اکسیر حیات.((جبران خلیل جبران))

 در تعلیم و تربیت، ذهن به تدریج از تجربه های علمی به نظریه های عقلانی، تجربه معنوی و سپس به سوی خدا رهسپار می شود.((جبران خلیل جبران))

 خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است.((فردوسی))

پرهیزگاری، هرکسی را در یک لحظه پرخطر می آزماید و درست می کند.((فریدریش شیلر))

 انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.((الکساندر پوپ))

خدا را شکر کنید که نعمتها و موهبت هایش به دلیل بینش محدود ما متوقف نمی شود.((کاترین پندر))

تمام چیزی که خدا از بشر می خواهد یک قلب آرام است.((میستر اکهارت))

 خدا به زمان نیاز ندارد و هرگز دیر نمی کند.((فلورانس اسکاول شین))

 پارسایی و پرهیزگاری در قلب نشسته است، نه جای دیگر.((فرانسوا ولتر))

 طبیعت، هنر خداوند است.((دانته))

 نمی توانیم بدون واسطه در حضور خداوند قرار بگیریم، مگر آنکه سکوت درون و بیرون، هر دو را بر خود تحمیل کنیم.((مادر ترزا))

سکوت ژرف را به مثابه لحظاتی مقدس و گران بها پاس بدار؛ لحظاتی برای پناه جستن در سکوت زنده خانه آفریدگار.((مادر ترزا))

هیچ کدام از نعمت های خدا نیست که گروهی از آفریده های خدا از آن بهره نگیرند.((دانته))

 بزرگترین نعمت خدا هستی و حیات است.((جرج برنارد شاو))

 خداوند به هر یک از ما قدرت داده است که در یک رشته به کمال برسیم که آن را حیطه کمال می گوییم.((برایان تریسی))

وجدان صدای خداوند است.((لامارتین))

 هیچ قانون و مذهب و مرامی بد نیست؛ بسته به اینکه به دست چه کسانی بیفتد.((تن))

یک روز، هنگامی که ما دارنده‌ی بادها، موجها، جزر و مد و نیروی جاذبه شویم، انرژی‌های عشق را برای خدا مهار خواهیم کرد. در آن هنگام، انسان برای دومین بار در تاریخ جهان، آتش را کشف خواهد کرد.((تایلهارد شاردین))

 یادتان باشد اثر انگشت خداوند روی همه چیز وجود دارد.((ریچارد کارلسن))

 بهترین سبب، قلب انسان است. بهترین آموزگار، زمان است. بهترین کتاب، جهان است، بهترین دوست، خداوند است.((مثل یهودی))

من عاشق خداوند هستم، زمانی که خداوند را بشناسی، او را وجودی دوست داشتنی خواهی یافت.((جین راسل))

اگر زندگی را با جست و جوی خدایی آغاز کنید که در پیرامون شماست، هر دَم، یک عبادت می شود.((فرنک بیانکو))

یک دیدگاه شاکرانه درباره ی خداوند، کامل‌ترین پرستش است.((گات هلد اپرایم لسینگ))

خداوند، روزی دهنده ی همه ی پرندگان است، ولی روزی آنها را به درون لانه نمی ریزد.((ج.ج. هالند))

شاید خداوند صحرا را آفریده است تا انسان از دیدن نخلها لذت ببرد.((پائولو کوئیلو))

هر گاه آدمی، [چیزی را] با باور بخواهد، باید بستاند؛ زیرا خدا چاره‌ساز است و تدابیر خود را می آفریند.((فلورانس اسکاول شین))

راههای خدا خردمندانه و چاره های او حکیمانه است.((فلورانس اسکاول شین))

کسی که با خدا همراه است، شکست ناپذیر می شود.((فلورانس اسکاول شین))

من عاشق پروردگار هستم. زمانی که آغاز به شناخت خدا کنید، او را زیباترین و مهربان ترین خواهید یافت.((جین راسل))

اگر راه رسیدن و تقرب به خداوند، ایمان باشد و [شرط]

وارد شدن به ابدیت، چیزی جز همین ایمان نباشد، پس فلسفه هیچگاه ابدیت نخواهد داشت.((هایدگر))

 دشواریهای دنیوی نمی توانند حس زیبایی را که خداوند در روح انسان آفریده است از میان بردارند.((گوته))

 دعا کن و از خدا بخواه، ولی به سوی ساحل هم پارو بزن.((مثل روسی))

هر بار که از کُنه قلب و با تمام وجود، آرزو و خواست خود را با خدا در میان گذاشته و هیچ شک و تردیدی در این باره نداشته باشیم، به مراد دل خود می رسیم.((ساندرا راجرز))

خدا عشق را به شما هدیه نداد تا آن را در قلب خویش نگه دارید؛ عشقی که ابراز نشود، عشق نیست.((ویلیام شکسپیر))

خداوند هرگز مشکلی را سر اهمان نمی‌گذارد، مگر آنکه بداند، شایستگی و گنجایش رویارویی با آن و توانایی از بین بردن آن را نیز داریم.((آنتونی رابینز))

آنچه پیرامونتان می زید به زودی در شما خانه می کند؛ عادت این گونه شکل می بندد. هر جا دیر زمانی بنشینی سنت ها سبز می شوند.((نیچه))

 بهترین راه شناختن خدا، عشق ورزیدن به چیزهای بسیار است.((ونسان ونگوگ))

هر کسی را می‌توان دوست داشت، فقط از آن رو که انسان است و یکی از آفریده‌های بی‌همتای خداوند.((لئوبوسکالیا))


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392
بازدید : 711
نویسنده : paskalov


   به نام خدااصل پاسکال:
با ذکر یک مثال، بحث را شروع می کنیم.
دو جعبه مانند شکل زیر را در تماس با هم در نظر بگیرید. اگر به جعبه 1 نیرویی وارد شود، این جعبه، نیرویی را به جعبه 2 وارد خواهد کرد.
 
نیروی وارد بر جعبه 2 در همان جهت نیروی وارد شده بر جعبه 1 است.
حال ببینیم اگر نیرویی را بر یک شاره (سیال، هر ماده ای که بتواند حرکت کرده و شکل ظرف را به خود بگیرد) وارد کنیم، چه اتفاقی می افتد.
 
در هر دو مورد نشان داده شده در شکل، فشار به هر نقطه درون شاره انتقال پیدا می کند. این دو مورد، مثال هایی از اصل پاسکال هستند.
فشار به صورت نیروی وارد بر واحد سطح تعریف می شود. با یک نیروی معین، می توان فشار زیادی به سطح کوچکی وارد کرد یا برعکس.
 

تمام قطعه های هیدرولیکی (که با نیروی محرکه آب کار می کنند) بر پایه ی اصل پاسکال برای وارد کردن نیروی زیاد استوارند. پاسکال، این اصل بنیادی را کشف کرد:
 
فشار وارد شده بر هر سیال محدود تراکم ناپذیر، به هر نقطه ای درون سیال انتقال پیدا می کند. 

 
 
مثال: بهترین مثال برای فهم اصل پاسکال، پیستون آبی است.
 

 
اگر نیروی F1 به پیستونی با مساحت A1 وارد شود، فشار در سیال به نسبت F1/A1 افزایش می یابد. برای تعادل مایع، فشار رو به بالای مایع روی پیستونی به مساحت A2 باید با فشار رو به پایینی متعادل شود. با استفاده از اصل پاسکال داریم:

 
بر اثر جابجایی سیلندر طرف چپ، حجمی از سیال به مقدار A1×h   جا به جا می شود. چون سیال، تراکم ناپذیر است، حجم سیال جا به جا شده در طرف دوم نیز همین مقدار است. اگر جابه جایی پیستون دوم H باشد:
 
 
بالابر (جک) هیدرولیکی ماشین:
بالابر هیدرولیکی ماشین، مثالی از زیاد شدن نیرو توسط فشار هیدرولیکی است و بر اساس اصل پاسکال کار می کند. سیال در یک سیلندر کوچک باید بیش تر از فاصله ای که ماشین بالا می رود، حرکت کند.
 
برای مثال، اگر سیلندر قسمت بالابر پیستون دارای قطر25 cm   و قطر سیلندر کوچک 1.25 cm  باشد، نسبت مساحت ها 400 خواهد بود؛ بنابراین فشار هیدرولیکی باعث افزایش 400 برابری نیرو می شود. برای بلند کردن ماشین 6000 نیوتنی باید یک نیروی 6000 N/400=15 N  روی سیال در سیلندر کوچک برای بلند کردن ماشین وارد شود. بنابراین، برای 10 cm  بالا بردن ماشین، مجبورید سیال (در ماشین، روغن) را 400* 10 cm =40 m  حرکت دهید. این کار با تلمبه کردن روغن در سیلندر کوچک با یک کمپرسور کوچک امکان پذیر است.
 
 
فشار هیدرولیکی:
افزایش نیرو می تواند با به کاربردن فشار طبق اصل پاسکال به دست آید:
 
P1 = P2
 
این اصل اجازه بلند کردن بار سنگین با نیروی کوچک را می دهد؛ البته افزایش در مقدار کار انجام شده نیز می تواند وجود داشته باشد. بنابراین در یک مورد ایده آل بدون هیچ اتلاف توسط اصطکاک داریم:
 
Wورودی = Wخروجی

با ذکر یک مثال، بحث را شروع می کنیم.
دو جعبه مانند شکل زیر را در تماس با هم در نظر بگیرید. اگر به جعبه 1 نیرویی وارد شود، این جعبه، نیرویی را به جعبه 2 وارد خواهد کرد.
 
نیروی وارد بر جعبه 2 در همان جهت نیروی وارد شده بر جعبه 1 است.
حال ببینیم اگر نیرویی را بر یک شاره (سیال، هر ماده ای که بتواند حرکت کرده و شکل ظرف را به خود بگیرد) وارد کنیم، چه اتفاقی می افتد.
 
در هر دو مورد نشان داده شده در شکل، فشار به هر نقطه درون شاره انتقال پیدا می کند. این دو مورد، مثال هایی از اصل پاسکال هستند.
فشار به صورت نیروی وارد بر واحد سطح تعریف می شود. با یک نیروی معین، می توان فشار زیادی به سطح کوچکی وارد کرد یا برعکس.
 

تمام قطعه های هیدرولیکی (که با نیروی محرکه آب کار می کنند) بر پایه ی اصل پاسکال برای وارد کردن نیروی زیاد استوارند. پاسکال، این اصل بنیادی را کشف کرد:
 
فشار وارد شده بر هر سیال محدود تراکم ناپذیر، به هر نقطه ای درون سیال انتقال پیدا می کند. 

 
 
مثال: بهترین مثال برای فهم اصل پاسکال، پیستون آبی است.
 

 
اگر نیروی F1 به پیستونی با مساحت A1 وارد شود، فشار در سیال به نسبت F1/A1 افزایش می یابد. برای تعادل مایع، فشار رو به بالای مایع روی پیستونی به مساحت A2 باید با فشار رو به پایینی متعادل شود. با استفاده از اصل پاسکال داریم:

 
بر اثر جابجایی سیلندر طرف چپ، حجمی از سیال به مقدار A1×h   جا به جا می شود. چون سیال، تراکم ناپذیر است، حجم سیال جا به جا شده در طرف دوم نیز همین مقدار است. اگر جابه جایی پیستون دوم H باشد:
 
 
بالابر (جک) هیدرولیکی ماشین:
بالابر هیدرولیکی ماشین، مثالی از زیاد شدن نیرو توسط فشار هیدرولیکی است و بر اساس اصل پاسکال کار می کند. سیال در یک سیلندر کوچک باید بیش تر از فاصله ای که ماشین بالا می رود، حرکت کند.
 
برای مثال، اگر سیلندر قسمت بالابر پیستون دارای قطر25 cm   و قطر سیلندر کوچک 1.25 cm  باشد، نسبت مساحت ها 400 خواهد بود؛ بنابراین فشار هیدرولیکی باعث افزایش 400 برابری نیرو می شود. برای بلند کردن ماشین 6000 نیوتنی باید یک نیروی 6000 N/400=15 N  روی سیال در سیلندر کوچک برای بلند کردن ماشین وارد شود. بنابراین، برای 10 cm  بالا بردن ماشین، مجبورید سیال (در ماشین، روغن) را 400* 10 cm =40 m  حرکت دهید. این کار با تلمبه کردن روغن در سیلندر کوچک با یک کمپرسور کوچک امکان پذیر است.
 
 
فشار هیدرولیکی:
افزایش نیرو می تواند با به کاربردن فشار طبق اصل پاسکال به دست آید:
 
P1 = P2
 
این اصل اجازه بلند کردن بار سنگین با نیروی کوچک را می دهد؛ البته افزایش در مقدار کار انجام شده نیز می تواند وجود داشته باشد. بنابراین در یک مورد ایده آل بدون هیچ اتلاف توسط اصطکاک داریم:
 
Wورودی = Wخروجی


با ذکر یک مثال، بحث را شروع می کنیم.
دو جعبه مانند شکل زیر را در تماس با هم در نظر بگیرید. اگر به جعبه 1 نیرویی وارد شود، این جعبه، نیرویی را به جعبه 2 وارد خواهد کرد.
 
نیروی وارد بر جعبه 2 در همان جهت نیروی وارد شده بر جعبه 1 است.
حال ببینیم اگر نیرویی را بر یک شاره (سیال، هر ماده ای که بتواند حرکت کرده و شکل ظرف را به خود بگیرد) وارد کنیم، چه اتفاقی می افتد.
 
در هر دو مورد نشان داده شده در شکل، فشار به هر نقطه درون شاره انتقال پیدا می کند. این دو مورد، مثال هایی از اصل پاسکال هستند.
فشار به صورت نیروی وارد بر واحد سطح تعریف می شود. با یک نیروی معین، می توان فشار زیادی به سطح کوچکی وارد کرد یا برعکس.
 

تمام قطعه های هیدرولیکی (که با نیروی محرکه آب کار می کنند) بر پایه ی اصل پاسکال برای وارد کردن نیروی زیاد استوارند. پاسکال، این اصل بنیادی را کشف کرد:
 
فشار وارد شده بر هر سیال محدود تراکم ناپذیر، به هر نقطه ای درون سیال انتقال پیدا می کند. 

 
 
مثال: بهترین مثال برای فهم اصل پاسکال، پیستون آبی است.
 

 
اگر نیروی F1 به پیستونی با مساحت A1 وارد شود، فشار در سیال به نسبت F1/A1 افزایش می یابد. برای تعادل مایع، فشار رو به بالای مایع روی پیستونی به مساحت A2 باید با فشار رو به پایینی متعادل شود. با استفاده از اصل پاسکال داریم:

 
بر اثر جابجایی سیلندر طرف چپ، حجمی از سیال به مقدار A1×h   جا به جا می شود. چون سیال، تراکم ناپذیر است، حجم سیال جا به جا شده در طرف دوم نیز همین مقدار است. اگر جابه جایی پیستون دوم H باشد:
 
 
بالابر (جک) هیدرولیکی ماشین:
بالابر هیدرولیکی ماشین، مثالی از زیاد شدن نیرو توسط فشار هیدرولیکی است و بر اساس اصل پاسکال کار می کند. سیال در یک سیلندر کوچک باید بیش تر از فاصله ای که ماشین بالا می رود، حرکت کند.
 
برای مثال، اگر سیلندر قسمت بالابر پیستون دارای قطر25 cm   و قطر سیلندر کوچک 1.25 cm  باشد، نسبت مساحت ها 400 خواهد بود؛ بنابراین فشار هیدرولیکی باعث افزایش 400 برابری نیرو می شود. برای بلند کردن ماشین 6000 نیوتنی باید یک نیروی 6000 N/400=15 N  روی سیال در سیلندر کوچک برای بلند کردن ماشین وارد شود. بنابراین، برای 10 cm  بالا بردن ماشین، مجبورید سیال (در ماشین، روغن) را 400* 10 cm =40 m  حرکت دهید. این کار با تلمبه کردن روغن در سیلندر کوچک با یک کمپرسور کوچک امکان پذیر است.
 
 
فشار هیدرولیکی:
افزایش نیرو می تواند با به کاربردن فشار طبق اصل پاسکال به دست آید:
 
P1 = P2
 
این اصل اجازه بلند کردن بار سنگین با نیروی کوچک را می دهد؛ البته افزایش در مقدار کار انجام شده نیز می تواند وجود داشته باشد. بنابراین در یک مورد ایده آل بدون هیچ اتلاف توسط اصطکاک داریم:
 
Wورودی = Wخروجی


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392
بازدید : 599
نویسنده : paskalov

 

همسر آلبرت انیشتین غالبا اصرار داشت که او در هنگام کار باید لباسهای مناسبتری استفاده کند. انشتین همواره میگفت: "چرا باید اینکار را بکنم هر کسی اینجا می داند من که هستم." هنگامی که انیشتین برای شرکت در اولین کنفرانس بزرگ خود شرکت کرد نیز همسرش از او خواست که لباس مناسبتری بپوشد، انشتین گفت: "چرا باید اینکار را بکنم هیچ کسی اینجا مر نمی شناسد."

از آلبرت اینشتین معمولا برای توضیح نظریه عمومی نسبیت سوال میشد و او یکبار اینگونه پاسخ داده بود: " دست خود را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید ، و این عمل مانند یک ساعت یک به نظر می رسد ، حال با یک دختر خوشگل یک ساعت بنشینید ، و این عمل مانند یک دقیقه به نظر می رسد. این نسبیت است.!"

هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود به خانه برود ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود. راننده تاکسی او را نمی شناخت. انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه اینشتین کجاست. راننده گفت : "چه کسی آدرس اینشتین را نمی داند؟ هر کسی در پرینستون ادرس خانه انشتین را میداند. آیا می خواهید به ملاقات او بروید؟" . اینشتین پاسخ داد :" من اینشتین هستم . من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام ، می توانید شما مرا به آنجا ببرید؟ " . راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ کرایه ای نیز نگرفت.

یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اشرا جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند. سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد. سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.
مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.
مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."
اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی دانم این است که من نميدانم به كجا دارم ميروم

 


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392
بازدید : 770
نویسنده : paskalov

داستان عشق واقعی ...

اینو حتما بخونین قشنگه




وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392
بازدید : 966
نویسنده : paskalov

دوران کودکی و نوجوانی :

Alice Lippman   و Daniel Stallman او را در سال ۱۹۵۳ در شهر نیویورک به دنیا آوردند.اولین تجربه استالمن با کامپیوتر‌‌‌‌‌‌‌ها در دوران دبیرستان در مرکز علمی IBM نیویورک بود.او تابستان خود را برای نوشتن یک برنامه آنالیز عددی در  Fortran گذرانده بود. کار خود را بعد از دو هفته تمام کرد و بقیه تابستان خود را به نوشتن یک ویرایشگر متن در  APLصرف کرد.

1974: با مدرک لیسانس هنر فارغ‌التحصیل شد.

1974: در هاروارد حضور پیدا کرد.

1975: یک فارغ التحصل فیزیک درMIT  بود.

1971 تا 1984: ( به جز سالی که یک دانشجوی فارغ التحصیل بود) درحال یادگیری توسعه سیستم عامل در آزمایشگاه مرکز هوش مصنوعی MIT بود.

1976: اولین ویرایشگر متن ایمکس (Emacs)توسعه‌پذیر را نوشت، و همچنین توسعه دهنده یکی از تکنیک‌های هوش‌ مصنوعی(dependency-directed backtracking )شناخته شده بود.

اتفاقات مهم زندگی :

 1983: استالمن اعلام کرد بنیادی که برای توسعه سیستم عامل گنو، یک سیستم عامل شبه یونیکس، به وجود آمده به منظور این است که کاملا نرم افزار آزادی باشد و از آن پس رهبر بنیاد شد. همچنین او با این اعلامیه، جنبش نرم افزار آزاد را راه‌ اندازی کرد.

استالمن در 5 جانری 1984 در حالی که شروع به کار کردن روی این بنیاد کرد از کارگزینی در MIT به منظور انجام این کار استعفا داده بود.

1985: او بنیاد نرم افزار آزادی را آغاز کرد که خودش به عنوان رئیس داوطلبانه‌ی تمام وقت آن بود.

سیستم گنو/ لینوکس که همچنین هسته‌ی لینوکس توسعه داده شده توسط Linus Torvalds را به کار می برد، در ده‌ها یا صد‌ها میلیون رایانه استفاده می‌شد و هم اکنون در فروشگاه‌های کوچک رایانه نیز به صورت از پیش نصب شده فراهم می‌باشند. هر چند توزیع کنندگان این سیستم‌ها گاهی تفکر آزادی را که نرم افزار آزاد را مهم می‌سازد، نادیده گرفتند، و حتی نرم افزار‌های غیر آزاد را در سیستم هایشان قرار دادند. به همین دلیل است که استالمن از اواسط دهه‌ی 90، بیشتر وقت خود را در حمایت سیاسی از نرم‌افزار آزاد و گسترش تفکرات اخلاقی این جنبش صرف کرد، و همچنین به عنوان مبارز در برابر  ثبت اختراع نرم افزار و قوانین توسعه خطرناک حق نشر ( Copyright  )بود.

قبل از آن، استالمن تعدادی اجزاء نرم افزار سیستم گنو که به طور گسترده‌ای استفاده می‌شدند را توسعه بخشید، مانند: GNU Compiler Collection ، GNU Symbolic Debugger (gdb) ، GNU Emacs ، و برنامه های مختلف دیگر برای سیستم عامل گنو.

استالمن در مفهوم Copyleft پیش قدم، و مؤلف اصلی مجوز عمومی گنو ( GNU General Public License )است؛ گسترده ترین مجوز نرم افزار آزاد مورد استفاده قرار گرفته که همان کار مفهوم  Copyleft را انجام می‌دهد.

افتخارات و جوایز دریافتی :

 1986 : عضویت  افتخاری در انجمن رایانه چالمرز (Chalmers Computer Society)

1990: دریافت کمک هزینه تحصیلی بنیاد مک آرتور (MacArthur Foundation)

1990: جایزه انجمن محاسبات ماشینی گریس مورای هاپر (Computing Machinery’s Grace Muray Hopper )برای "کار پیشگامانه در توسعه ویرایشگر توسعه پذیر ایمکس، Editing Macros

1996: دکترای افتخاری از بنیاد تکنولوژی رویال سوئد

1998 : جایزه پیشگام بنیاد مرز الکترونیک

1999 : جایزه یادبود یوری رابینسکی (Yuri Rubinsky)

2001: جایزه تکنو-کارآفرینی تکدا (Takeda )برای سلامتی اجتماعی-اقتصادی

2001 : دکترای افتخاری از دانشگاه گلاسگو (University Of Glasgow)

2002: عضویت آکادمی مهندسی ملی ایالات متحده

2003 : دکترای افتخاری از دانشگاه Vrije Univesiteit Brussel

2003 : پروفسورای افتخاری از Universidad Nacional de Ingeniería del Perú

2004 : دکترای افتخاری از Universidad Nacional de Salta, in Argentina

2004 : پروفسورای افتخاری از دانشگاه تکنولوژی پرو

2005 : جایزه بنیاد Pistoletto

2007 : پروفسورای افتخاری از Universidad Inca Garcilaso de la Vega, in Peru

2007 : جایزه اول Iternacional Extremadura al Conocimiento Libre

2007: دکترای افتخاری از Universidad de Los Angeles de Chimbote, in Peru

2007: دکترای افتخاری از دانشگاه پاویا (University of Pavia)

2008: دکترای افتخاری از Universidad Nacional de Trujillo, in Peru

2009: دکتر افتخاری در رشته علوم از دانشگاه لیکهید کانادا (Lakehead University in Canada)

2011 : دکترای افتخاری از Universidad Nacional de Córdoba, in Argentina

2012: پروفسورای افتخاری از Universidad César Vallejo de Trujillo, in Peru

2012: دکترای افتخاری از Universidad Latinoamericana Cima de Tacna, in Peru

2012: دکترای افتخاری از Universidad José Faustino Sanchez Carrió, in Peru .


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392
بازدید : 693
نویسنده : paskalov

احادیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام درباره ایمان، خداشناسی، خودشناسی، کمک به مردم و...
 

1.  مؤمن ، مؤمن واقعی نیست ، مگر آن كه سه خصلت در او باشد : سنتی از پروردگارش و سنتی از پیامبرش و سنتی از امامش . اما سنت پروردگارش ، پوشاندن راز خود است ، اما سنت پیغمبرش ، مدارا و نرم رفتاری با مردم است ، اما سنت امامش صبر كردن در زمان تنگدستی و پریشان حالی است
لا یكون المؤمن مؤمنا حتی تكون فیه ثلاث خصال ، سنة من ربه ، و سنة من نبیه ، و سنة من ولیه . فاما السنة من ربه فكتمان سره ، و اما السنة من نبیه فمداراة الناس ، و اما السنة من ولیه فالصبر فی البأساء و الضراء

2.  پنهان كننده كار نیك ( پاداشش ) برابر هفتاد حسنه است و آشكار كننده كار بد سرافكنده است ، و پنهان كننده كار بد آمرزیده است
المستتر بالحسنة یعدل سبعین حسنة ، و المذیع بالسیئة مخذول ، و المستتر بالسیئة مغفور له

3.  از اخلاق پیامبران ، نظافت و پاكیزگی است
من أخلاق الانبیاء التنظف

4. دوست هركس عقل او ، و دشمنش جهل اوست
صدیق كل امرء عقله و عدوه جهله

5. عقل شخص مسلمان تمام نیست ، مگر این كه ده خصلت را دارا باشد : از او امید خیر باشد ، از بدی او در امان باشند ، خیر اندك دیگری را بسیار شمارد ، خیر بسیار خود را اندك شمارد ، هرچه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود ، در عمر خود از دانش طلبی خسته نشود ، فقر در راه خدایش از توانگری محبوبتر باشد ، خواری در راه خدایش از عزت با دشمنش محبوبتر باشد ، گمنامی را از پرنامی خواهانتر باشد . سپس فرمود : دهمی چیست و چیست دهمی ! به او گفته شد : چیست ؟ فرمود : احدی را ننگرد جز این كه بگوید او از من بهتر و پرهیزگارتر است
لا یتم عقل امرء مسلم حتی تكون فیه عشر خصال ، الخیر منه مأمول ، و الشر منه مأمون ، یستكثر قلیل الخیر من غیره ، و یستقل كثیر الخیر من نفسه ، لا یسأم من طلب الحوائج الیه ، و لا یمل من طلب العلم طول دهره ، الفقر فی الله احب الیه من الغنی ، و الذل فی الله احب الیه من العز فی عدوه ، و الخمول أشهی الیه من الشهرة . ثم قال ( علیه السلام) : العاشرة و ما العاشرة ! قیل له : ما هی ؟ قال ( علیه السلام) : لا یری أحدا الا قال : هو خیر منی و أتقی

6. ایمان یك درجه بالاتر از اسلام است ، و تقوا یك درجه بالاتر از ایمان است ، و به فرزند آدم چیزی بالاتر از یقین داده نشده است
إن الایمان افضل من الاسلام بدرجة ، و التقوی افضل من الایمان بدرجة ، و لم یعط بنو آدم افضل من الیقین

7. ایمان انجام واجبات و دوری از محرمات است ، ایمان عقیده به دل و اقرار به زبان و كردار با اعضاء تن است
و الایمان أداء الفرائض و اجتناب المحارم . و الایمان هو معرفة بالقلب و إقرار باللسان و عمل بالاركان

8. حضرت رضا ( علیه السلام ) همیشه به اصحاب خود می فرمود : بر شما باد به اسلحه پیامبران ، گفته شد : اسلحه پیامبران چیست ؟ فرمود : دعا
عن الرضا (علیه السلام ) أنه كان یقول لأصحابه : علیكم بسلاح الأنبیاء ، فقیل : و ما سلاح الأنبیاء ؟ قال : الدعاء

9. پیوند خویشاوندی را برقرار كنید گرچه با جرعه آبی باشد ، و بهترین پیوند خویشاوندی ، خودداری از آزار خویشاوندان است
صل رحمك و لو بشربة من ماء ، و افضل ما توصل به الرحم كف الأذی عنها

10. از نشانه های دین فهمی ، حلم و علم است ، و خاموشی دری از درهای حكمت است . خاموشی و سكوت ، دوستی آور و راهنمای هر كار خیری است
إن من علامات الفقه : الحلم و العلم ، و الصمت باب من ابواب الحكمة ، إن الصمت یكسب المحبة ، إنه دلیل علی كل خیر

11. زمانی بر مردم خواهد آمد كه در آن عافیت ده جزء است ، كه نه جزء آن در كناره گیری از مردم ، و یك جزء آن در خاموشی است
یأتی علی الناس زمان تكون العافیة فیه عشرة اجزاء : تسعة منها فی اعتزال الناس و واحد فی الصمت

12. از امام رضا ( علیه السلام ) از حقیقت توكل سؤال شد . فرمود : این كه جز خدا از كسی نترسی
سئل الرضا ( علیه السلام ) عن حد التوكل ، فقال ( ع ) : أن لا تخاف احدا الا الله

13. بخیل را آسایشی نیست ، و حسود را خوشی و لذتی نیست ، و زمامدار را وفایی نیست ، و دروغگو را مروت و مردانگی نیست
لیس لبخیل راحة ، و لا لحسود لذة ، و لا لملوك وفاء ، و لا لكذوب مروة

14. به خداوند خوشبین باش ، زیرا هركه به خدا خوشبین باشد ، خدا با گمان خوش او همراه است ، و هركه به رزق و روزی اندك خشنود باشد ، خداوند به كردار اندك او خشنود باشد ، و هركه به اندك از روزی حلال خشنود باشد ، بارش سبك و خانواده اش در نعمت باشد و خداوند او را به درد دنیا و دوایش بینا سازد و او را از دنیا به سلامت به دار السلام بهشت رساند
أحسن الظن بالله ، فإن من حسن ظنه بالله كان عند ظنه ، و من رضی بالقلیل من الرزق قبل منه الیسیر من العمل ، و من رضی بالیسیر من الحلال خفت مؤونته و نعم أهله و بصره الله داء الدنیا و دواءها و اخرجه منها سالما الی دار السلام

15. ایمان چهار ركن است : توكل بر خدا ، رضا به قضای خدا ، تسلیم به امر خدا ، واگذاشتن كار به خدا
الایمان أربعة أركان : التوكل علی الله ، و الرضا بقضاء الله ، و التسلیم لأمر الله ، و التفویض الی الله

16. از امام رضا درباره بهترین بندگان سؤال شد . فرمود : آنان هرگاه نیكی كنند خوشحال شوند ، و هرگاه بدی كنند آمرزش خواهند ، و هرگاه عطا شوند شكر گزارند ، و هرگاه بلا بینند صبر كنند ، و هرگاه خشم كنند . درگذرند
سئل ( علیه السلام) عن خیار العباد ، فقال : الذین اذا أحسنوا استبشروا ، و اذا اساءوا استغفروا ، و اذا أعطوا شكروا ، و اذا ابتلوا صبروا ، و اذا غضبوا عفوا

17. از حضرت امام رضا ( علیه السلام ) درباره خوشی دنیا سؤال شد . فرمود : وسعت منزل و زیادی دوستان
سئل الامام الرضا ( علیه السلام ) عن عیش الدنیا ، فقال : سعة المنزل و كثرة المحبین
2)

18. هر كس اندوه و مشكلی را از مؤمنی برطرف نماید ، خداوند در روز قیامت اندوه را از قلبش برطرف سازد
من فرج عن مؤمن فرج الله عن قلبه یوم القیامة

19. بعد از انجام واجبات ، كاری بهتر از ایجاد خوشحالی برای مؤمن ، نزد خداوند بزرگ نیست
لیس شیء من الاعمال عند الله عزوجل بعد الفرائض افضل من إدخال السرور علی المؤمن

 20. به دیدن یكدیگر روید تا یكدیگر را دوست داشته باشید و دست یكدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید
تزاوروا تحابوا و تصافحوا و لا تحاشموا

21. بر شما باد راز پوشی در كارهاتان در امور دین و دنیا . روایت شده كه " افشاگری كفر است " و روایت شده " كسی كه افشای اسرار می كند با قاتل شریك است " و روایت شده كه " هرچه از دشمن پنهان می داری ، دوست تو هم بر آن آگاهی نیابد "
علیكم فی أموركم بالكتمان فی أمور الدین و الدنیا ، فإنه روی " أن الإذاعة كفر " و روی " المذیع و القاتل شریكان " و روی " ما تكتمه من عدوك فلا یقف علیه ولیك "

22. هر كس به رزق و روزی كم از خدا راضی باشد ، خداوند از عمل كم او راضی باشد.
من رضی عن الله تعالی بالقلیل من الرزق رضی الله منه بالقلیل من العمل

23. پنج چیز است كه در هر كس نباشد امید چیزی از دنیا و آخرت به او نداشته باش : كسی كه در نهادش اعتماد نبینی ، و كسی كه در سرشتش كرم نیابی ، و كسی كه در خلق و خوی اش استواری نبینی ، و كسی كه در نفسش نجابت نیابی ، و كسی كه از خدایش ترسناك نباشد.
خمس من لم تكن فیه فلا ترجوه لشیء من الدنیا و الَخرة : من لم تعرف الوثاقة فی أرومته ، و الكرم فی طباعه ، و الرصانة فی خلقه ، و النبل فی نفسه ، و المخافة لربه

24. به راستی كسی كه در پی افزایش رزق و روزی است تا با آن خانواده خود را اداره كند ، پاداشش از مجاهد در راه خدا بیشتر است
ان الذی یطلب من فضل یكف به عیاله أعظم أجرا من المجاهد فی سبیل الله

25. مبادا اعمال نیك و تلاش در عبادت را به اتكای دوستی آل محمد ( علیهم السلام ) رها كنید ، و مبادا دوستی آل محمد (علیهم السلام ) و تسلیم برای آنان را به اتكای عبادت از دست بدهید ، زیرا هیچ كدام از این دو به تنهایی پذیرفته نمی شود
لا تدعوا العمل الصالح و الاجتهاد فی العبادة اتكالا علی حب آل محمد ( علیهم السلام ) ، لا تدعوا حب آل محمد (علیهم السلام) و التسلیم لأمرهم اتكالا علی العبادة ، فإنه لا یقبل أحدهما دون الَاخر

26. عبادت پر روزه داشتن و نماز خواندن نیست ، و همانا عبادت پر اندیشه كردن در امر خداست
لیس العبادة كثرة الصیام و الصلاة ، و انما العبادة كثرة التفكر فی أمر الله

27. به آن حضرت گفته شد : چگونه صبح كردی ؟ فرمود : با عمر كاسته ، و كردار ثبت شده ، و مرگ بر گردن ما و دوزخ دنبال ما است ، و ندانیم با ما چه شود
قیل له : و كیف اصبحت ؟ قال ( ع ) : اصبحت بأجل منقوص ، و عمل محفوظ ، و الموت فی رقابنا ، و النار من ورائنا ، و لا ندری ما یفعل بنا

28. هیچ بنده به حقیقت كمال ایمان نرسد تا سه خصلتش باشد : بینایی در دین ، و اندازه داری در معیشت ، و صبر بر بلاها
لا یستكمل عبد حقیقة الایمان حتی تكون فیه خصال ثلاث : التفقه فی الدین ، و حسن التقدیر فی المعیشة ، و الصبر علی الرزایا

29. ریان از امام رضا علیه السلام پرسید : نظرتان راجع به قرآن چیست ؟ امام فرمود : قرآن سخن خداست ، فقط از قرآن هدایت بجویید و سراغ چیز دیگر نروید كه گمراه می شوید
قال الریان للرضا ( ع ) : ما تقول فی القرآن ؟ فقال : كلام الله لا تتجاوزوه ، و لا تطلبوا الهدی فی غیره فتضلوا

30. عبدالسلام هروی می گوید : از امام رضا ( ع ) شنیدم می فرمود : خدا رحمت كند كسی را كه آرمان ما را زنده كند . گفتم : چگونه این كار را بكند ؟ فرمود : آموزشهای ما را یاد بگیرد و به مردم بیاموزد
قال عبدالسلام بن صالح الهروی : سمعت الرضا ( ع ) یقول : رحم الله عبدا احیی امرنا . قلت : و كیف یحیی امركم ؟ قال : یتعلم علومنا و یعلمها الناس

31. هركس از خود حساب بكشد سود می برد و هركس از خود غافل شود زیان می بیند ، و هركس ( از آینده اش ) بیم داشته باشد به ایمنی دست می یابد ، و هركس از حوادث دنیا عبرت بگیرد بینش پیدا می كند ، و هركس بینش پیدا كند مسائل را می فهمد و هركس مسائل را بفهمد عالم است
من حاسب نفسه ربح ، و من غفل عنها خسر ، و من خاف أمن ، و من اعتبر أبصر ، و من أبصر فهم ، و من فهم علم

32. عجب درجاتی دارد : یكی این كه كردار بد بنده در نظرش خوش جلوه كند و آن را خوب بداند و پندارد كار خوبی كرده . یكی این كه بنده ای به خدا ایمان آورد و منت بر خدا نهد با این كه خدا را به او منت است در این باره
العجب درجات : منها ان یزین للعبد سوء عمله فیراه حسنا فیعجبه و یحسب انه یحسن صنعا ، و منها أن یؤمن العبد بربه فیمن علی الله و لله المنة علیه فیه

33. خداوند سه چیز را به سه چیز دیگر مربوط كرده است و به طور جداگانه نمی پذیرد . نماز را با زكات ذكر كرده است ، هركس نماز بخواند و زكات ندهد نمازش پذیرفته نیست . نیز شكر خود و شكر از والدین را با هم ذكر كرده است . از این رو هركس از والدین خود قدردانی نكند از خدا قدردانی نكرده است . نیز در قرآن سفارش به تقوا و سفارش به ارحام در كنار هم آمده است . بنابراین اگر كسی به خویشاوندانش رسیدگی و احسان ننماید ، با تقوا محسوب نمی شود
إن الله عزوجل أمر بثلاثة مقرون بها ثلاثة اخری : امر بالصلاة و الزكاة ، فمن صلی و لم یزك لم یقبل منه صلاته ، و امر بالشكر له و للوالدین ، فمن لم یشكر والدیه لم یشكر الله ، و امر باتقاء الله و صلة الرحم ، فمن لم یصل رحمه لم یتق الله عزوجل

34. از حرص و حسادت بپرهیز كه این دو ، امتهای گذشته را نابود كرد ، و بخیل نباش كه هیچ مؤمن و آزاده ای به آفت بخل مبتلا نمی شود . بخل مغایر با ایمان است
ایاكم و الحرص و الحسد ، فإنها أهلكا الامم السالفة ، و ایاكم و البخل فإنها عاهة لا تكون فی حر و لا مؤمن ، إنها خلاف الإیمان

35. صدقه بده هرچند كم باشد ، زیرا هر كار كوچكی كه صادقانه برای خدا انجام شود بزرگ است
تصدق بالشیء و إن قل ، فان كل شیء یراد به الله ، و إن قل بعد ان تصدق النیة فیه عظیم

36. توبه كار به منزله كسی است كه گناهی نكرده است
التائب من الذنب كمن لا ذنب له

37. بهترین تعقل خودشناسی است
افضل العقل معرفة الانسان نفسه

38. به خدا خوش گمان باشید ، زیرا خدای عزوجل می فرماید : من نزد گمان بنده مؤمن خویشم ، اگر گمان او خوب است ، رفتار من خوب و اگر بد است ، رفتار من هم بد باشد
أحسن الظن بالله ، فإن الله عزوجل یقول : أنا عند ظن عبدی المؤمن بی ، إن خیرا فخیرا و إن شرا فشرا

39. گاهی ، مردی كه سه سال از عمرش باقی مانده صله رحم می كند و خدا عمرش را 30 سال قرار می دهد و خدا هرچه خواهد می كند
یكون الرجل یصل رحمه ، فیكون قد بقی من عمره ثلاث سنین فیصیرها الله ثلاثین سنة و یفعل الله ما یشاء

40. حریصانه به دنبال قضای حاجت حاجتمندان باشید ، هیچ عملی بعد از واجبات بالاتر از شاد كردن مسلمان نیست
احرصوا علی قضاء حوائج المؤمنین و إدخال السرور علیهم و دفع المكروه عنهم ، فإنه لیس شیء من الاعمال عندالله عزوجل بعد الفرائض افضل من إدخال السرور علی المؤمن


کانال ما با مطالب قشنگ برای شما https://telegram.me/haghighathayema

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران