عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1279
نویسنده : paskalov

«فرانسیس بیکن» در ۲۶ ژانویه ۱۵۶۱، در «یورک هاوس» لندن و در منزل پدرش «سر نیکولا بیکن» متولد شد. پدر او در طول بیست سال اول سلطنت الیزابت، مهردار سلطنتی بود. مادر بیکن، «لیدی آن کوک»، خواهر زن «لرد بارلی» - خزانه‌دار ملکه الیزابت و یکی از تواناترین مردان انگلیس- بود. این زن در علم کلام بسيار مهارت داشت و با اسقف‌های[*] زمان خود به زبان لاتین مکاتبه می‌کرد.
بيكن در سن دوازده سالگی به کالج «ترینیتی» کمبریج رفت، ولی پس از سه سال آنجا را ترک کرد. در شانزده سالگی از سوي سفارت انگلیس در پاریس ماموریتی به او پیشنهاد گرديد. وي در سال ۱۸۸۳ به نمایندگی مجلس انتخاب شد. چند سال بعد، «لرد اسکس» دوست بیکن، توطئه‌ای بر ضد ملکه ترتیب داد تا او را زندانی کند و جانشین اش را به تخت بنشاند. بیکن در نامه‌ای، او را از این عمل بر حذر داشت و براي او نوشت که تا ابد به ملکه وفادار است. «اسکس» در پی توطئه‌ای نافرجام بر ضد الیزابت زندانی شد و پس از آزادي موقت با قوای خود به سوی لندن حرکت کرد. بیکن با خشم تمام بر ضد اسکس قیام نمود و در این میان، عضو دیوان عالی کشور گردید. اسکس به اتهام خیانت، محکوم به مرگ شد.
بيكن در سن ۴۵ سالگی ازدواج کرد و در ۱۵۹۸ به دليل بدهيهاي خود به زندان افتاد. وي در ۱۶۰۶، مشاور قضایی سلطنتی گردید و در ۱۶۱۳، معاون دادستان کل شد و در سن ۵۷ سالگی به مقام صدارت عظمی رسید. فرانسیس بیکن در دنیای فلسفه جایگاه ویژه‌ای دارد. بسیاری او را محور اصلی تحول فکری در قرون وسطی می‌دانند؛ تا جایی که پایان تفکر کلیسا را به اندیشه‌های او نسبت می‌دهند. فرانسیس بیکن بر اين باور بود که «علم بر انسان و جهان تسلط دارد... و ... بر طبیعت نمی‌توان چيره گشت؛ مگر آنکه از قوانین آن آگاهی یابیم». وي در رد اندیشه کلیسا چنین عنوان کرد :
«اگر انسان ذهن خود را به ماده معطوف کند، در حدود آن کار می‌کند و از حدود ماده تجاوز نمی‌نماید».
وی بر اين باور بود که درك ما از حقیقت، تنها در همان حدی است که مشاهدات ما اجازه می‌دهد و خارج از حیطه مشاهدات، چیزی نمی‌توانیم بدانیم. از نظر او، ذهن انسان مسئول یافتن روابط موجود در ماده از طريق مشاهده و تجربه‌ است و میان علم و عمل و مشاهده فرقی وجود ندارد. راهی که وی برای رسیدن به يقين و درك بهتر از جهان پیرامون پیشنهاد می‌کند، چنین است :
«با کسب دانش طبقه بندی مادیات بر اساس ارزش و اعتبار آن، ذهن خود را از حيله و فريب دور دار».


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1305
نویسنده : paskalov

«فرانسوا ماری آروئه» که بعدها نام «ولتر» (Voltaire) را بر خود نهاد، در سال ۱۶۹۴ در پاریس دیده به جهان گشود. وي تحصیلات خود را در مدرسه «لويی کبیر» به پايان رساند و مدتي به شاگردی یکی از قضات دادگستری فرانسه درآمد. پس از چندی نيز جایزه آکادمی فرانسه به او داده شد.
ولتر در سال ۱۷۱۵، اشعاری بر ضد «فیلیپ دوم» از خانواده «اورلئان» سرود که باعث تبعید وی از فرانسه گشت. پس از مدتي عفو و آزاد شد، ولی دوباره مورد اتهام قرار گرفت و او را به زندان «باستیل» فرستادند، اما بعد از رهايي از زندان، زندگي راحت و آسوده اي داشت.
ولتر در سال ۱۷۲۳، منظومه‌های «هنریاد» را که درباره سلطنت «هانری چهارم» بود، منتشر كرد و در ۱۷۲۴، نمایشنامه‌ای را در پاریس به معرض تماشا گذاشت. وي در سال ۱۷۲۵، بر اثر پيشامد مجبور شد پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا شد و مقاله هايي به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی در سال ۱۷۲۹ به پاریس بازگشت و تراژدی «بروتوس» را نوشت و در سال ۱۷۴۸، نمایشنامه «سمیرامیس» را به قصد رقابت با «کره ‌بیون» به رشته تحرير درآورد. در سال ۱۷۷۶ ضمن انتقاد از آثار شکسپیر، قطعات «ایرن» و «آگاتوکل» را نوشت.
از کارهای تحقیقی وی می‌توان «تاریخ روسیه»، «فرهنگ فلسفی» و «عصر لويی چهاردهم» را نام برد. سایر آثار او عبارتند از : «مرگ قیصر»، «دوشیزه اورلئان» و «کاندید». ولتر در سی‌ام ماه مه ۱۷۷۸ به علت کار و خستگی زیاد، زندگی را بدرود گفت.
 
نظريه هاي ولتر
سیاسی : او نه موافق حکومت سلطنتی است و نه جمهوری، بلکه خواستار رژیمی منطبق بر قانون اساسی است.
مذهبی : او مخالف مذاهب ساختگی و طرفدار مذهب طبیعی است؛ یعنی باور ساده به خدای واحد و خالق.
اخلاقی : به نظر ولتر، خدا و طبیعت اصول زندگی اند و زندگی بدون خدا به هیچ دردی نمی خورد. وي در اين باره می گوید :
«اگرخدا وجود نداشته باشد، باید آنرا خلق کنیم».
 ولتر بر اين باور است كه جاودانگی و رابطه جسم و روح از درک انسان خارج است.

رساله هاي ولتر
به دنبال زمین لرزه «لیسبون»، ولتر دچار بدبيني شد و بر سر مساله مشیت الهی به بحث و مناظره با «روسو» پرداخت. رساله «اشعاری درباره فاجعه لیسبون»، در ارتباط با همین زمین لرزه است. «اخلاق و روحیه ملل» يكي ديگر از رساله هاي اوست که در آن، جنایت، جنگ، تعصب و ستمي را كه در تاريخ بشر وجود داشته، به تصوير مي كشد. وي در اثر خود با نام «رساله ای درباره تعصب»، از کل بشریت در برابر تعصب دفاع می کند و باورهاي آزادیخواهانه را گسترش می دهد.

سبک ولتر
ولتر به سبک کلاسیک تمایل داشت و «راسین» را به عنوان مدل خود انتخاب کرده بود. قدرت سبک او در به كار بردن استعاره و ایجاز براي جمله هاي کوتاه و رديف است؛ به گونه ای که هیچ واژه ای اضافه نیست. به دليل همین ویژگی است که او را نویسنده ای کلاسیک می دانیم.

سایر آثار ولتر
 -نامه های انگلیسی یا نامه های فلسفی(Les Lettres philosophiques)
- فرهنگ فلسفی (Dictionnaire philosophique)
- میکرومگا (Micromegs)
 - زدیگ (Zadig)
- ساده لوح (Candide)
- ایرن (Irene)
- مروپ (Merope)
- سمیرامیس(Semiramis)
- انژنو (Ingenu)
- یتیم چین (Orphlin de la Chine)


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1154
نویسنده : paskalov


«فرانتس کافکا» در سوم ژوئيه 1883، در یک خانواده آلمانی ‌زبان یهودی در «پراگ» به دنیا آمد. در آن زمان، «پراگ» مرکز کشور پادشاهي «بوهم»، تحت نظر امپراتوری اتریش و مجارستان بود. او دو برادر کوچکتر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاههای مرگ نازیها جان باختند.
کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان اول آموخت، ولی زبان چکی را هم كمابيش درست صحبت می‌کرد. وي با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رمان‌نویسان محبوبش، «گوستاو- فلوبر» بود. کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه «جارلز یونیورسیتی» پراگ شروع به تحصیل در رشته شیمی کرد، ولی پس از دو هفته، رشته خود را به حقوق تغییر داد. این رشته، آینده روشنتری را براي او رقم مي زد، زيرا باعث رضایت پدرش می‌شد و دوره تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاسهای ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد. کافکا در پایان سال اول تحصیل خود در دانشگاه با «ماکس برود» آشنا شد که به همراه «فلیکس ولش» روزنامه‌نگار ـ که او هم در رشته حقوق تحصیل می‌کرد ـ تا پایان عمر از نزدیکترین دوستان او بودند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغ‌التحصیل شد و به مدت یک سال در دادگاههای شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری، بدون دريافت حقوق، خدمت وظیفه مي كرد.
کافکا در اول نوامبر ۱۹۰۷ به استخدام یک شرکت بیمه ایتالیایی به نام ( Assicurazioni Generali) درآمد و حدود یک سال به کار در آنجا ادامه داد. وي از برنامه ساعت کاری ـ هشت شب تا شش صبح ـ اين شركت ناراضی بود، چون كار نوشتن را برایش سخت می‌کرد. فرانتس در ۱۵ ژوئیه ۱۹۰۸ استعفا داد و دو هفته بعد، کار مناسبتری در مؤسسه بیمه حوادث کارگری پادشاهی بوهم پیدا کرد. كافكا اغلب از شغلش به عنوان «کاری برای نان در آوردن» و پرداخت مخارجش یاد کرده ‌است. با وجود اين، او هیچ‌گاه کارش را سرسری نگرفت و به درجه هاي بالاتر رسيد. وي در همین دوره، کلاه ایمنی را اختراع کرد و به دلیل کاهش تلفات جانی کارگران در صنایع آهن بوهم و رساندن آن به ۲۵ نفر در هر هزار نفر، یک مدال افتخار دریافت کرد. کافکا به همراه دوستان نزدیکش، «ماکس برود» و «فلیکس ولش» که با يكديگر دایره صمیمی پراگ را تشکیل می‌دادند، فعالیتهای ادبی خود را نیز ادامه ‌داد.
در سال ۱۹۱۱، «کارل هرمان»، شوهر خواهر کافکا پیشنهاد همکاری برای راه‌اندازی کارخانه پنبه نسوز پراگ، هرمان و شرکا را به وي داد. کافکا نيز تمایل نشان داد و بیشتر وقت آزاد خود را صرف این کار کرد. در این دوره، با وجود مخالفت‌ دوستان نزدیکش از جمله «ماکس برود» ـ که در همه کارهای دیگر از او پشتیبانی می‌کرد ـ به فعالیتهای نمایشی تئاتر «ییدیش» هم علاقه‌مند شد و در این زمینه، کارهایی انجام داد.
کافکا در سال ۱۹۱۲، در خانه دوستش «ماکس برود» با «فلیسه بوئر» که در برلین نماینده یک شرکت ساخت «دیکتافون» بود، آشنا شد و با او ازدواج كرد. رابطه این دو در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید. وي در سال ۱۹۱۷ به بيماري سل مبتلا شد و خانواده بويژه خواهرش «اُتا»، مخارج او را می‌پرداختند.
کافکا در اوايل دهه ۲۰، روابط نزدیکی با «میلنا ینسکا»، نویسنده و روزنامه‌نگار هموطنش پیدا کرد و در سال ۱۹۲۳ برای تمرکز بیشتر بر امر نويسندگي، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد. وي در آنجا با «دوریا دیامانت»، معلم بیست و پنج ساله کودکستان و فرزند یک خانواده یهودی سنتی ـ که آنقدر مستقل بود که گذشته‌اش در گتو را به فراموشی بسپارد ـ زندگی کرد. «دوریا» معشوقه کافکا شد و توجه و علاقه او را به تلمود[*] جلب کرد.
بسياري بر اين باورند که کافکا در سراسر زندگی خود از افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌برده ‌است. او همچنین دچار میگرن، بی‌خوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که همگي نشانه هاي فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی می‌کرد اين بيماريها را با رژیم غذایی طبیعی از قبیل گیاهخواری و خوردن مقدار زیادی شیر پاستوریزه نشده - که به احتمال زیاد موجب بیماری سل او شد- برطرف کند. به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت. سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت و در سوم ژوئن ۱۹۲۴، در همان جا درگذشت. بدن او را به پراگ بردند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودی‌ها در «ژیشکوف» پراگ به خاک سپردند.
 
باورها و نظریه هاي مذهبی
کافکا در تمام طول زندگي، بیطرفی خود را در مورد ادیان رسمی حفظ کرد و هرگز سعی نکرد ریشه یهودی خود را پنهان کند. او از لحاظ فکری به مکتب «هسیدیسم» در یهودیت علاقه‌مند بود که برای تجارب روحانی و صوفیانه ارزش زیادی قايل است. کافکا در طول ده سال پایانی عمر خود، حتی نسبت به زندگی در فلسطین ابراز تمایل کرد. ضديت هاي اخلاقی و آیینی موجود در داستانهای «داوری»، «مأمور سوخت»، «هنرمند گرسنه» و «دکتر حومه»، همگي نشانه‌هایی از علاقه کافکا به آموزه‌ خاخام‌ها و همچنين تناسب آنها با قوانین و قضاوت را در خود دارند.
 
فعالیتهای ادبی
کافکا در طول رندگی خود، تنها چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل می‌داد و هیچ‌یک از رمانهایش را به پایان نرساند (به جز  رمان مسخ که برخی، آن را یک رمان کوتاه می‌دانند). نوشته‌های او تا پیش از مرگش توجه چنداني را به خود جلب نکرد. کافکا به دوستش «ماکس برود» گفته بود که پس از مرگ او همه نوشته‌هایش را از بين ببرد. «دوریا دیامانت»، معشوقه كافكا با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامه از او، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد. «ماكس برود» بر خلاف وصیت دوستش، تمام کارهای کافکا را که در اختیارش بود، به چاپ رساند. آثار کافکا خیلی زود توجه مردم را به خود جلب كرد و تحسین منتقدان را برانگیخت. بيشتر آثار کافکا به جز چند نامه‌ که به زبان چکی برای «میلنا ینسکا» نوشته بود، به زبان آلمانی است.
 
سبک نوشتاری
کافکا که در پراگ به دنیا آمده بود، زبان چکی را خوب می‌دانست، ولی برای نوشتن زبان آلمانی پراگ (Prager Deutsch)، گویش مورد استفاده اقلیت‌های آلمانی یهودی و مسیحی در پایتخت بوهم را انتخاب کرد. به نظر کافکا، زبان آلمانی پراگ «حقیقی‌تر» از زبان آلمانی رایج در آلمان بود و او توانست در کارهایش به بهترين شكل ممكن از آن بهره بگیرد.
کافکا قادر بود جملات بلند و تودرتویی را به زبان آلماني بنویسد که سراسر صفحه رادر بر مي گرفت. جملات کافکا در بيشتر موارد، قبل از نقطه پایانی، ضربه‌ای برای خواننده در چنته دارند؛ ضربه‌ای که مفهوم و منظور جمله را تکمیل می‌کند. زماني كه خواننده در کلمه قبل از نقطه پایان جمله است می‌فهمد كه چه اتفاقی برای «گرگور سمسا» افتاده است.
مشکل دیگر پیش روی مترجمان، استفاده عمدی نویسنده از کلمه ها يا عبارتهاي مبهم و پيچيده اي است که می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. مانند کلمه Verkehr در جمله آخر داستان «داوری»؛ این جمله را می‌توان این گونه ترجمه کرد : «و در این لحظه، جریان بی‌پایان اتومبیلها از بالای پل می‌گذشت».
ولی کافکا به دوستش «ماکس برود» گفته بود که هنگام نگارش این جمله به «سقوط ناگهانی» فکر می‌کرده ‌است؛ در حالی که ترجمه رایج برای verkher، همان ترافیک است.
 
مهمترين آثار كافكا عبارتند از :
· قصر
· دیوار چین
· گروه محکومین
· مسخ
· طبیب دهکده
· امریکا
· آشکار
· نامه به فلیسه
· محاکمه


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1159
نویسنده : paskalov


استاد «عبدالرحمن فرامرزي»، روزنامه نگار نامي، نويسنده چيره دست و صاحب سبك، دلير ميدان قلم و قهرمان دوران آشفتگي ايران، سياستمدار راستگو، دانشمند و مبارز بزرگوار، به حقيقت چهره اي فراتر از مرز، مرد نقد و حقيقت، استاد و معلم دلسوز، نماينده مجلس و وكيل و مشاوري حقيقت جو و حقيقت گو، به راستي نمونه صادق تعهد، ايمان، شجاعت، رشادت و شهامت و بي شك، نابغه عرصه مطبوعات ايران مي باشد. «عبدالرحمن فرامرزي» كوچكترين فرزند «شيخ عبدالواحد فرامرزي»، در روز دوازدهم ربيع الاول 1315 (ﻫ.ق)، برابر با 1276(ﻫ.ش) در روستاي «گچويه» مركز بلوك فرامرزان ديده به جهان گشود.
«شيخ عبدالواحد»، روحاني مبارز، خردمند آگاه، هنرمند سخنور، مرد سياست و بزرگ خاندان فرامرزي، دانشمندي ‎آگاه، آينده نگر و روشنفكر بود. وي در محيط جهل و ناداني آن زمان، با وجود ناامني در منطقه و هرج و مرج، در جايي كه اسب سواري و تيراندازي و جنگ و گريزهاي احمقانه بزرگترين هنر به شمار مي رفت و علم و دانش، ارزش و اهميتي نداشت، به تربيت فرزندانش همت گماشت.
استاد «عبدالرحمن فرامرزي»، تلاوت قرآن را با تجويد نزد پدر و الفبا را در سن كودكي آموخت. با شروع جنگ جهاني اول و هجوم انگليسيها به منطقه، «شيخ عبدالواحد»، فرزند پنج ساله خود، «عبدالرحمن» را همراه برادرش «احمد» كه چند سالي بزرگتر از او بود، براي تحصيل به بحرين فرستاد. «عبدالرحمن» تحصيلات مقدماتي خود را در بحرين به پايان رساند و از همان جا، مقاله نویسی را شروع كرد. در اين دوران به دليل ظلم و ستم انگليسيها نسبت به ايرانيان و ديگر اقداماتشان، «عبدالرحمن» همراه با مدير مدرسه «شيخ حافظ وهبه» كه بعدها سفير سعودي در انگليس شد، به همكاري با نشریات «استخر» و «عصرآزادی» شیراز پرداخت. وي همچنين براي نشریات «الاهرام» و «المقطم» مصر، به زبان عربی مقاله می فرستاد و به شدت به سياست ضدملي و ضداسلامي انگليس مي تاخت. از آنجا كه پيشنهاد عبدالرحمن و پدر و برادرش اين بود كه بحرين مال ايران است و همه ايرانيها و اعراب نيز آنها را دوست داشتند، انگليسيها طبق عادت قديمي خود درصدد تبعيد «عبدالرحمن» و برادرش «احمد» به «سري لانكا» يا «ميلبار» بر آمدند.
اين دو برادر با وجود فشار و تعقيب، شبانه از شهر به روستا و از آنجا با كشتي گچ كشي به سمت قطر فرار كردند و تحت حمايت «خليفه بن قاسم»، برادر شيخ قطر، با لباس مبدل خود را به بنادر حرمي جنوب ايران رساندند. پس از شش ماه اقامت در «چا كوتاه» و يك سال بيابانگردي، به بوشهر رفته و با احترام و محبت بوشهريها روبرو شدند. سپس به شيراز رفتند، اما در شيراز، وجود افراد بانفوذ محلي به انگليسيها قدرت مي داد؛ از اين رو به سمت تهران حركت كردند.
در تهران، «احمد» به استخدام «كتابخانه مجلس شوراي ملي» در آمد و «عبدالرحمن» با استخدام در وزارت آموزش و پرورش، مشغول تدريس زبان فارسي و ادبيات عرب در «دارالمعلمين» و «دار الفنون» شد. وي تنها دبير عربي آن دوره بود كه به فنون تازه و تعليم و تربيت جديد آشنايي داشت و حقوق او ساعتي پنج قران بود.
عبدالرحمن در اين دوران مقالاتي براي روزنامه هاي «اقدام»، « شفق سرخ» و « ستاره ايران» نوشت. در سال 1306، برادران فرامرزي اقدام به نشر مجله ادبي- اجتماعي «تقدم» كردند كه طي يك سال و نيم، يازده شماره از آن منتشر و سپس، تعطيل شد.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1238
نویسنده : paskalov


«شارل آندره ژوزف ماری دوگل»، ژنرال، سياستمدار، نويسنده امور نظامي و رئيس جمهور پيشين فرانسه در سال 1890 در شهر «ليل» ديده به جهان گشود. وي فارغ التحصيل مدرسه عالي «سن سيرو» و دانشگاه نظامي فرانسه بود و در زمان جنگ دوم جهاني، فرماندهي يك لشگر زره پوش را بر عهده داشت. بعد از شكست فرانسه و اشغال اين كشور به دست قواي آلمان، دوگل به لندن رفت و در آنجا به رهبري نهضت مقاومت فرانسه بر ضد آلمان نازي رسيد.
وي در سال 1944 م، به ياري نيروهاي امريكايي و انگليسي و همچنين نيروهاي فرانسه آزاد، در خاك فرانسه پياده شد و تا سال 1946 به رياست حكومت فرانسه برگزيده شد. او در فاصله سال هاي 1944- 1946، رئيس دولت موقت فرانسه در الجزيره بود. دوگل بعد از مدتي از سياست كناره گرفت و در سال 1947، مجمع عمومي مردم فرانسه را پايه گذاري نمود.
وي پس از كودتاي 1958 الجزاير به آنجا رفت و با تحقيق و بررسي فراوان، راي خود را مبني بر استقلال اين كشور – در حالي كه به شدت از سوي دست راستيها تحت فشار بود – اعلام كرد. دوگل از بنيانگذاران جمهوري پنجم بود و در سال 1959 م به رياست جمهوري فرانسه انتخاب شد. تعدادي از ژنرالها و سران كشوري و لشكري فرانسه بر ضد او دست به شوزش زدند، اما دوگل توانست آنها را دستگير و از كار بركنار كند.
رویدادهای مه ۱۹۶۸، او را از ادامه ریاست جمهوری منصرف کرد و تا آخر عمر در دهکده «کولومبی له دوز اگلیز» به نوشتن خاطرات خود مشغول بود. از ژنرال دوگل، كتابي با نام «خاطرات» بر جاي مانده است. وي در سال 1970، چشم از جهان فروبست.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1214
نویسنده : paskalov


«منتسكيو» در هيجدهم ژانويه سال 1689 ميلادى، در قصر «لابرد» و در نزديكى شهر «بردو» فرانسه چشم به جهان گشود. وى تا سن سه سالگى با روش سنتى روستاييان تربيت يافت و سپس به «لابرد» رفت. هنوز هفت سال از عمرش نگذشته بود كه مادرش را از دست داد. در سال 1700 ميلادى، او را به يك مركز دينى فرستادند و تا سال 1711ميلادى در آنجا به فراگيرى علوم مذهبي پرداخت. سپس وارد دانشگاه «بردو» شد و تحصيلات خود را در رشته حقوق ادامه داد.
او در سن بيست سالگى به دليل عشق و علاقه فراوانى كه به ادبيات يونان و روم داشت، كتابى با نام «دفاع از فلسفه غير عيسوى» منتشر كرد.
منتسكيو در سال 1714 ميلادى به عنوان مستشار در دادگسترى «بردو» مشغول به كار شد و يك سال بعد با دخترى به نام «ژان دلارتيك» ازدواج كرد.
عموى منتسكيو كه بزرگ خانواده آنها بود، در سال 1716 ميلادى به مقام رياست دادگسترى «بردو» رسيد و او را نيز استخدام كرد. اما منتسكيو پس از مدتى كارمند فرهنگستان «بردو» گرديد و در كنار آن، به نوشتن رساله ها و مقاله هاى سياسى و ادبى روي آورد. علاوه بر اين، در علوم طبيعى نيز در رشته هاى كالبدشناسى، گياه شناسى و فيزيك مطالعه زيادى داشت.
با اينكه منتسكيو از ضعف بينايي رنج مي برد، با ادامه مطالعات و تحقيق هاي علمى خود، يكى از آثار معروف و مشهورش را با نام «نامه هاى ايرانى» در سن بيست و سه سالگى منتشر كرد كه در مدت زمان كوتاهى، شهرت فراوان يافت.
وى چندين بار به پاريس سفر كرد، اما سرانجام به «بردو» بازگشت و به عنوان كارمند فرهنگستان فرانسه مشغول به كار شد. شارل در سال 1728 ميلادى از كشورهاى اتريش، مجارستان، ايتاليا، سوئيس، آلمان و هلند بازديد كرد، سپس به انگلستان رفت و تا سال 1731 ميلادى در آنجا اقامت نمود.
او در طول سفرهاي خود با افكار و انديشه هاى بزرگاني همچون «جان لاك» آشنا گرديد و انديشه يك حكومت آزاد و پرورش آن در ذهنش رشد و نمو كرد.
بی‌تردید، منتسکیو در زمينه فلسفه از پیروان «جان ‌لاک» به ‌شمار می‌رود. وي اصول مهم فلسفه‌ سیاسی لاک، یعنی تکیه بر «فضيلت فردی» به عنوان منشاء قانون و «رابطه فرد با دولت» و همچنین نظریه «اصالت آزادی در چارچوب اجتماع و نفع عمومی» را مبناي نظریه هاي خود قرار داده است. البته او در زمان خود با مخالفت‌هایی از جانب کاتولیکهای متعصب روبرو شد و به تبلیغ آزاد اندیشی و سکولاریزم متهم گرديد که زیرکانه و با افزودن يك بخش پاياني و تكميلي به «روح‌القوانین» توانست باورهاي خود را نزد مذهبی هاي متعصب توجیه کند.
از نظر منتسکیو، قانون چيزي جز روابط ضروری بین چیزها نیست. او منشاء اصلی قانون را عقل انسان می داند که باید حاکم باشد. به این ‌ترتیب، قانون هر قوم و کشوری بر مبنای کلیاتی بنا می‌شود که عقل به آنها حکم می کند. او نظریه وضعی بودن کامل قانون را رد می کند و مي گويد، مادام که یک قانون از دیدگاه عقل با وضع طبیعی بشر سازگار نباشد، نمی توان آن ‌را به ‌عنوان قانون پذیرفت. از نظر منتسکیو ، روابط میان دولت و ملت باید به حکم قانون مشخص شود. او قانون را چیزی می داند که به واسطه آن، آزادی همه محقق می شود. بر این اساس، آزادی يعني اينكه فرد در آنچه كه قانون منع نکرده، مختار باشد و به دلخواه خود عمل کند و در عین حال، بهترین قوانین تا آنجا که مصلحت اجتماع به خطر نیفتد، بيشترين آزادی را به افراد مي دهد.
منتسكيو در سفر به روم، به فكر بازسازي امپراطورى قديم روم افتاد و پس از بازگشت از اين سفر، كتابهايى را با هدف تجديد سيادت [ =برتري ] دولت روم نوشت و با كسب تجربه از سفرهايش، معايب حكومت استبدادى و فشار دولتهاى ستم پيشه را به خوبى درك كرد و با جانبداري از حكومت حق پرور و عدالت گستر، كتاب مشهور و مهم «روح القوانين» را منتشر نمود.
اين دانشمند و متفكر قرن هيجدهم ميلادى، بيش از شانزده كتاب در زمينه هاي علمى، ادبى، اجتماعى، تاريخى و ... دارد كه برخي از آنها عبارتند از :
1- شهرت
2- وظيفه
3- گفت و گوى سيلا
4- ملاحظاتي در باب علل عظمت و انحطاط روم
اما مشهورترين اثر منتسكيو، كتاب «روح القوانين» است كه براى نوشتن آن، مدت بيست سال مطالعه كرد و زحمت فراوان كشيد. اين كتاب بر مبناي اخلاق، سياست، جامعه شناسى و اصول انسانى نوشته شده است.
سرانجام منتسكيو در فوريه سال 1755 و در سن 66 سالگى در پاريس زندگى را بدرود گفت، اما آثار او در سال 1950 به دست مردم رسيد.
 
باورها و نظريه هاي منتسکیو
سیاسی : او با رد حکومتهای استبدادی و دموکراتیک، خواهان حکومتی سلطنتی است که در آن، بین شاه و مردم، رابطی (اشراف) وجودداشته باشد. به نظر او، آزادی با جدایی سه قوه قضائیه، مجریه و مقننه برقرار می شود.
اجتماعی : منتسکیو مخالف بردگی و کشتار توسط استعمارگران است.
مذهبی : منتسکیو یگانه پرست است. او به خدای واحد خارج از مذاهب پایه گذاری شده و به جاودانگی روح ايمان دارد.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1132
نویسنده : paskalov

"سيمون لوسی ارنستين ماري برتراند دوبووار"، در نهم ژانويه‌ي 1908 در خانواده‌اي سرمايه‌دار در پاريس به دنيا آمد. كودكي شاد و خوبي را سپري كرد. پدرش، وكيل و مردي با فرهنگ بود و مادرش، زني دلسوز و مهربان. سيمون، دلبستگي زيادي به خواهرش داشت.
به اين ترتيب، فضايي تنيده از آسودگي خيال، همراه با مهر و محبت، كودكي او را در بر گرفته بود و چون برادري نداشت، از دختر بودن خود در شگفت نبود.
از پنج سالگي به يك مدرسه‌ي كاتوليكي رفت؛ مدرسه‌اي كه به گفته‌ي خودش، او را خشنود نمي‌كرد. در دوره ي دبيرستان، همواره شاگرد ممتاز دبيرستان "دزير" Desir)) بود. پسرعموي‌ او كه عشق دوره‌ي نوجواني دوبووار بود، ذهن وي را نسبت به توانگري ميراث فرهنگي‌اش بيدار كرد. دوبووار در كتاب يادبودهاي خود چنين مي‌نويسد:
«ژاك، سرايندگان و نويسندگان بسياري را مي‌شناخت كه من درباره‌ي آنها هيچ نمي‌دانستم. همراه با او، همهمه‌اي دور از جهاني كه دروازه‌هايش به روي من بسته بود، به خانه مي‌آمد. واي كه چه اندازه دلم مي‌خواست در اين جهان، كَند و كاو كنم.»
پدرم با غرور مي‌گفت :
«سيمون، ذهن مردها را دارد؛ همانند مردها مي‌انديشد. اصلاً يك پا مرد است.»
با اين همه، با من مانند دختر بچه‌ها رفتار مي‌كرد. ژاك و دوستانش كتابهاي راستين مي‌خواندند و در جريان همه‌ي رويدادهاي روز بودند. آنها در فضايي باز و آزاد، زندگي مي‌كردند و من زنداني كودكستان بودم.»
جنگ جهاني اول، رفاه و آرامش خانوادگي سيمون را از بين برد. از اين رو سيمون با درس خواندن در مدرسه‌ي كاتوليكي "لوكوردزير"، از آموزشي محدود برخوردار شد، خلاف آنچه ژان پل سارتر و آندره ژيد از آن بهره مي بردند. 
آموزش‌ها و باورهاي ضد و نقيض پدر و مادر، دوران كودكي او را از احساس شك و ترديد انباشت و به گفته‌ي خودش، در آينده، زمينه‌ي شورشي بزرگتر را فراهم كرد. كشش سيمون به روشنفكري، هدفي برآمده از بوالهوسي‌اش نبود، بلكه برآيند نيروهاي ناهم سوي دنياي وي بود. وي در اين زمينه مي‌گويد :
«معيارهاي اخلاقي فردي و غيرمذهبي پدر در تضاد كامل با سنت پرستي سفت و سخت آموزه‌هاي مادرم بود.»
سيمون، سرگردان و آويزان، ميان شك گرايي آريستوكراتيك پدر و خشك انديشي و جدي بودن بورژوايي مادر، تلاش مي كرد از اين الهام ها براي خود معنايي بيرون بكشد و اين تلاش، زندگي دروني وي را به جدلي بي‌پايان تبديل كرد كه به ادعاي خود او، دليل بنيادي گرايش وي به روشنفكري شد.
كتاب خواندن از همان آغاز، گونه‌اي سرپيچي و قانون شكني بود. كتابهاي او را دست سانسورچي مادر به دقت از شكل و ريخت مي‌انداخت و كتاب خواندنش، مدام در چارچوب مقرراتي سخت محدود مي شد.
با اين همه، دوبووار به خواندن كتاب روي آورد و كتابها از آغاز جواني، گستره‌ي او شدند تا ذهن كنجكاوش را سيراب كنند.
دوبووار در سال 1925 ديپلم گرفت و با وجود مخالفت خانواده‌اش، پيشه‌ي آموزگاري را براي خود برگزيد.
سيمون از خانواده به جامعه پناه برد، ولي در اندك مدتي فهميد سنت‌هايي سخت مردانه بر جامعه‌اش حكومت مي‌كنند و او را به گردهمايي خود راه نمي‌دهند. 
تنها يك راه پيش رويش بود، راهي كه پيش از او زنان ديگري آن را آزمايش كرده بودند و او مي‌توانست در آن، پرتو اميدي ببيند؛ ادبيات.
سيمون نوشتن را براي توجيه خود و پي افكندن پايه هاي شخصيتي‌اش به كمك گرفت و به گفته‌ي "مري اونز"، از سرنوشت بيشتر زنان - تهيدستي و مادر شدن -گريخت و در انستيتو "سن ماري" به يادگيري ادبيات و فلسفه پرداخت. سپس به دانشگاه "سوربن" رفت و تا زمان گرفتن مدرك ليسانس، طي يكسري برنامه‌ي درسي و پژوهشي فشرده، آثار فلاسفه‌ي نام آوري همچون "دكارت"، "كانت"، "برگسون"، "نيچه" و ديگران را خواند. در سال 1928، ليسانس خود را از دانشگاه "سوربن" گرفت و آنگاه، آشنايي با "ژان‌پل ‌سارتر" پيش آمد.
"سارتر"، "آندره اربو" و "پل نيزان"، سه دانشجوي فلسفه، گردهمايي به هم پيوسته‌اي را با يكديگر شكل دادندو سيمون دوبووار توانست به اين گروه راه يابد.
نيروي ويژه‌ي ذهن او توجه اين سه نفر را به خود جلب كرد و سيمون، زندگي‌نامه نويسي را به گونه‌ي گسترده‌اي آموخت و در آن، به مرتبه‌اي از چيرگي دست يافت. سيمون درباره‌ي ورود خود به گستره‌ي ادبيات مي‌نويسد :
«هرگز جرات چنين كاري را نداشتم ... به نظر مي رسيد ادبيات از لحظه‌اي كه آن را به شخصيت خودم آغشته كنم، چيزي بسيار جدي مي شود؛ جدي همچون خوشبختي يا مرگ.» 
وي اين سالها را تا پيش از جنگ دوم جهاني، "سالهاي طلايي" زندگي خود مي‌نامد و اين، آغاز كنار هم قرار گرفتن "ژان پل سارتر" و "سيمون دوبووار" به عنوان زوجي ادب آموخته بود كه تا پايان زندگي شان دوام آورد. خود او مي‌گويد :
«من و سارتر همچون پريان در دايره‌ي سحرآميز خلوت خود مي‌زيستيم ... .»
در سال 1931، دوبووار براي تدريس به جنوب فرانسه فرستاده شد. ژان پل سارتر هم سِمَتي مشابه به دست آورد. دوبووار طي سالهاي سكونت در شهرهاي "مارسي" و "روآن"، با همه ي تلاش به كار نوشتن پرداخت؛ رمانهاي "مهمان"، "خون ديگران" و نمايشنامه‌ي "دهانهاي بيهوده"، در زمره ي آثار دوره‌ي نخست نويسندگي سيمون دوبووار به شمار مي روند.
در سال 1936، دوبووار و نيز ژان پل سارتر، در دبيرستان به تدريس پرداختند. پس از مدتي كه رنج زندگي در شهرستان، آنها را به ستوه آورده بود، "دوبووار" در "پاريس" و "سارتر" در "ليون" سرگرم كار شدند؛ ولي اين دوران سرشار و پرثمر، چندان به درازا نپاييد و با آغاز جنگ جهاني دوم، زندگي دوبووار دچار چرخشي ناآشنا شد. سارتر در سال 1939؛ يعني زمان ناآرام جنگ دوم، به خدمت نظام، گسيل و در سال 1940 بدست نازيها دستگير شد. در اين روزها، دوبووار نزديك به بيست و هفت بهار را پشت سرگذارده و به گفته‌ي خودش، دارنده‌ي تاريخ در نكبت‌بارترين شكل آن شده بود. پس از آن، زندگي و كار او در مقام نويسنده، آموزگار و روشنفكر، گواهي بر كمابيش همه ي آشوبهاي عمده‌ي اروپاي قرن بيستم بود. دوبووار مي‌نويسد :
«تاريخ، ناگهان بر سرم آوار شد و من هزار تكه شدم. يكباره چشم از خواب گشودم و ديدم كه هر تكه‌ام در يك گوشه از جهان افتاده است. براي نخستين بار دريافتم كه زيستن در چيرگي پيشامدها؛ يعني چه.»
بدين ترتيب، او بستگي و همبستگي‌اش را با ديگران كشف كرد و باز اين دوران، همزمان با ريشه گرفتن فلسفه ي "اگزيستانسياليسم" يا "اصالت وجود" است كه "سارتر"، يكي از پيشروان و ترويج دهندگان آن بود. اين فلسفه، جريان فكري بسيار تأثيرگذاري در سالهاي پر تب و تاب قرن بيستم در ميان روشنفكران جهان شد. "اگزيستانسياليسم"، به راستي، فلسفه ي دوره بحران است؛ دوران چيرگي نازيها بر اروپا. پايبندي سفت و سخت آن به آزادي و اصالت با حال و هواي فرانسه كه چكمه‌هاي آلماني را بر گُرده‌ي خاكش حس كرد و تمدن غربي كه به دست فاشيسم و نازيسم زاده و پرورده ي خودش، دچار بحران و تباهي شده بود، دركي منطبق با حال و هواي اين دنيا را با خود داشت كه به زودي مورد توجه روشنفكران قرار گرفت.
در سال 1946، دوبووار در پي پيشنهاد ژان پل سارتر، دست به پژوهشي زد، مبني بر اينكه زن بودنش، به راستي، چه تأثير متفاوتي [ =ديگرگوني ] در سرنوشت او داشته است و به گفته ي خودش:
«من كه مي‌خواستم درباره‌ي خودم سخن بگويم، به اين نتيجه رسيدم كه براي اين كار، نخست بايد وضع زنان را به كلي بيان كنم و نخستين چيزي كه بايد بگويم، اين است كه من زن هستم.»
اين آغاز نگارش كتاب جنجال‌برانگيز و با ارزش "جنس دوم" بود. يكي از دستاوردهاي كتاب جنس دوم براي دوبووار، اين بود كه سرآغاز نوآوري جاري و مداوم در زمينه‌ي نوشتن زندگينامه‌ي شخصي‌اش گرديد؛ آن گونه نوآوري كه تا پايان دوره‌ي نويسندگي وي دوام يافت. كتاب "يادبودهاي يك دختر وظيفه‌شناس" (1958)، در چهار جلد و رساله‌ي بلند "كهنسالي" در دو جلد، از جمله آثار در خور توجه دوبووار در اين زمينه‌اند.
دوبووار در سال 1945، عضو تحريريه‌ي نشريه‌ي "دوران تازه" شد؛ نشريه‌اي با اعتباري درخور كه بدست ژان پل سارتر اداره مي‌شد.
دو گزارش، يكي از امريكا، با نام "امريكا روز به روز‍" (1948) و ديگري درباره‌ي چين به‌ نام "راه‌پيمايي درازمدت" (1957) بر نگاه هوشمندانه‌ي دوبووار از مشاهدات او طي سفرهايي كه به همه‌ي بخش‌هاي جهان داشت، گواهي مي‌دهد. رمان "ماندرانها" در سال 1954 جايزه‌ي "كنگور" را از آن او ساخت.
در دوران جنگ فرانسه و الجزاير، دوبووار بر تلاش خود افزود. او به راهپيمايي رفت و سخنراني كرد، مقاله نوشت و براي آرمان مبارزان الجزايري، بويژه "جميله بوپاشا"، زن مسلماني كه بدست فرانسويها به شدت شكنجه و آزار شده بود، دست به مبارزه‌ي تبليغاتي همه جانبه زد. كتاب پرآوازه‌ي "جميله بوپاشا"، نتيجه‌ي همكاري "دوبووار" و "ژيزل حليمي" است كه با پيشباز فراوان خوانندگان روبرو شد. زماني كه جنبش آزادي زنان (M.L.F)20 در سال 1971 پايه‌گذاري شد، دوبووار يكي از امضاكنندگان بيانيه‌ي پرآوازه‌ي اين جنبش بود. در سال 1974، دوبووار به رياست انجمن حقوق زنان برگزيده شد؛ اين انجمن، به مبارزه‌ي قانوني براي گرفتن حقوق زنان مي‌پرداخت و ماهنامه‌اي را به نام "كسيتون فمنيست" (جانبداران حقوق زنان) منتشر كرد. از ديگر آثار دوبووار كه برخي از آنها به فارسي هم برگردانده شده‌اند، مي‌توان به رمانهاي "همه مي‌ميرند" 1946، "ضرورت زمان" 1960، "جبر محتوم" 1963، "مرگ آرام" 1964، "تصويرهاي زيبا" 1966 و "زن وانهاده" 1967 اشاره نمود.
بدين ترتيب، منحني زندگي سيمون دوبووار كه از پيوستگي‌اش به پيشه‌ي انزواجويانه‌ي روشنفكري آغاز شده بود، به همبستگي پر شور، همراه با پيشرفت براي بازپس‌گيري حقوق زنان در سراسر جهان ادامه يافت. با وجود اين، نوشتن در درجه‌ي نخست، دلبستگي بنيادي او در زندگي به شمار مي رفت. او هميشه نوشتن را گونه‌اي از زيستن مسئولانه مي‌دانست و به همين دليل و شايد به دليل نيروي برانگيزاننده‌ي احساس بي‌پايان بشري به ميل جاودانگي كه در جان و دلش ريشه دوانيده بود، با انديشمندي تمام، دست به نگارش زندگي‌نامه‌ي شخصي خود زد و نتيجه‌ي آن، كتاب ارزشمند "يادبودها" است. خودش در اين باره مي‌نويسد :
«اين بار، پاياني بر كتابم نخواهم نوشت. مي‌گذارم تا خوانندگان، خود، هر نتيجه‌اي كه مي‌خواهند از آن بگيرند.»
سيمون دوبووار در چهاردهم آوريل 1986 در سن 78 سالگي به‌ دليل بيماري ذات‌الريه در "پاريس"، چشم از جهان فروبست و در کنار "ژان پل سارتر" به خاک سپرده شده است.

برخی از كتابهاي سيمين دوبووار بر اين پايه‌اند :
مهمان (۱۹۴۳)
خون ديگران (۱۹۴۵)
همه مي‌ميرند (۱۹۴۶)
جنس دوم (۱۹۴۹)
ماندارين‌ها (۱۹۵۴)
يادبودهاي يک دختر پيراسته (۱۹۵۸)
مرگي بسيار آرام (۱۹۶۴)
تصاوير زيبا (۱۹۶۶)
زن وانهاده (۱۹۶۷)
کهنسالي (۱۹۷۰)
مراسم بدرود (۱۹۸۴)


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1149
نویسنده : paskalov

470سال‌ قبل‌ از ميلاد مسيح‌، سقراط در  «آلوپكاي‌» آتن‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. والدينش‌ از افراد برجسته‌ و متشخص‌ جامعه‌ يونان‌ بودند. پدرش‌» سوفرونيسك» ‌حجار، پيكرتراش‌ و اهل ‌علم‌ و مطالعه‌ بود. مادرش‌  فنارت نام داشت كه ‌قابله‌ بود و با «زانتیپ» که بسیار جوانتر از خودش بود، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج 3 پسر با نامهای
«لا مپروسل»، «سوفرونیسوس» و «منگزتوس» بود. هنگامی که او اعدام شد، آنها بسیار کوچک بودند.
 آغاز زندگي‌ سقراط مصادف‌ با دوران‌ شكوفايي، ‌عظمت‌ و افتخار آتن‌ بود. وي از همان‌ دوران‌ كودكي ‌تحت‌ سرپرستي‌ و نظارت‌ پدرش‌ با كتاب‌ و مطالعه ‌آشنا شد. هنگامي‌ كه‌ پا به ‌سن بيست‌ و يك‌ سالگي‌ گذاشت‌، افكارش‌ متوجه‌ مفهوم‌ انسانيت‌ شد. در آن‌ زمان، ‌بيشتر تلاش‌ فلاسفه‌ و متفكران‌ درباره‌ جهان‌ و چيستي‌ آن‌ بود؛ اما سقراط پا را فراتر از آن‌ گذاشت‌ و بر اين اعتقاد بود كه براي فهم جهان،‌ بايد ابتدا انسان‌ را بشناسيم‌...
سيسرون فيلسوف رومى سالها پس از مرگ سقراط  در اين باره مي گويد :
«سقراط  فلسفه را از آسمان به زمين آورد، فلسفه را به خانه ها و شهرها برد و فلسفه را وادار نمود تا به زندگى، اخلاقيات و خير و شر بپردازد».
در جامعه آن زمان يونان، سوفسطاييان تاثير اساطير و اديان را در زندگى مردم  به شدت كم كرده بودند. از اين رو سقراط سعى داشت تعريف كامل و جهانشمولى از اخلاق ارايه دهد تا جايگزين مناسبي براى اساطير و اديان باشد. او بر خلاف سوفسطاييان معتقد بود كه تشخيص درست و نادرست برعهده عقل آدمى است، نه برعهده جامعه و سير تحولات آن. او براى نيكوكارى و درستكارى مبنايى عقلانى جستجو مي كرد و معتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخيص دهد، به كار نادرست دست نمي زند و تمام شرهايى كه از افراد مختلف مي بينيم، در اثر نادانى آنهاست.
سقراط از سيماي‌ جذابي‌ برخوردار نبود، لذا مردم‌ عامي‌ او را از تبار پست‌ترين‌ و فرومايه‌ترين‌ مردمان‌ مي‌دانستند. در آن‌ روزگار، زشتي در‌ نزد يونانيان‌ مايه‌ نفي‌ بود. روزي‌ بيگانه‌اي‌ سيماشناس‌ كه‌ از آتن‌ مي‌گذشت،‌ در حضور‌ سقراط گفت : او ديوي‌ است‌ كه‌ همه‌ شهوت‌ها و آزها را در خود دارد و سقراط با خونسردي‌ گفت ‌: چه‌ خوب‌ مرا مي‌شناسي‌ سرورم. سقراط احساس‌ مي‌كرد رسالتي‌ بر‌ دوش‌ دارد و بايد حقيقت‌ را بيابد و به‌ همگان‌ نشان‌ دهد كه ‌علم‌ حقيقي‌ يعني‌ (علم‌ به‌ اين‌ كه‌ نمي‌دانم‌( .
سقراط  را بيشتر از طريق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون مي شناسيم. زيرا او در طول زندگي خود، چيزى ننوشت و بيشتر اطلاعات ما در مورد  وي از طريق شاگردانش بدست آمده است. اين امر به همراه مرگ دلخراشش باعث شده كه وى دركتب زيادى با مسيح مقايسه گردد.
در واقع، جزﺌیات زندگی سقراط  از 3 منبع هم عصر سر چشمه می گیرد : 1- گفتگوهای افلاطون 2- نمایشنامه های «اریستوفان» (کمدی نویس یونانی ) 3- گفتگو های «زنوفون» . زنوفون و افلاطون مریدان واقعی سقراط بودند .
 
بارزترين موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمي خوريم، هنر گفت و شنود وي مي باشد. خود او در اين باره مي گويد : من نيز مانند مادرم هنر مامايى دارم. مامايى من، مامايى حقيقت و دانش است. او دايماً تاكيد مي كرد كه خود چيزى نمي داند، بلكه مانند مامايان عمل مي كند؛ يعنى با گفتگويى هدفمند، نقاط ضعف و قوت افكار و عقايد افراد را به آنها نشان مي دهد و از اين طريق به زاده شدن حقيقت و دانش در آنها كمك مي كند.
سقراط هنگام بحث با افراد مختلف، به شرايط  و موقعيت اجتماعى آنان توجهى نمي كرد. روش سقراط بدين گونه بود كه ابتدا در بحث اظهار ناداني مي كرد، سپس شخص را با پرسيدن برخي سوالات، به نقطه اى خاص هدايت نموده و تناقض در افكار و عقايد شخص مقابل را برايش روشن مي ساخت. در اين روند، تعريف كردن موضوعات براى سقراط از اهميت خاصى برخوردار بود. چون به اعتقاد او، ابتدا بايد دانست كه منظور از مفاهيمى مانند عدالت، فضيلت، شجاعت و پرهيزگارى چيست، سپس مي توان در مورد اين مفاهيم صحبت كرد.
او براى رسيدن به تعريف صحيح يك مفهوم، از شيوه اى استقرايى استفاده مي كرد؛ بدين معنا كه ابتدا مثال ها و شواهدى را درباره موضوع مورد نظرش پيدا نموده و سپس، از اين جزييات بدست آمده براى رسيدن به كليات مطلب استفاده مي كرد. وي پس از فهميدن قاعده كلى، آن را براى موارد خاص تطبيق و تعميم مي داد. مثلا هنگام گفتگو، نظر طرف مقابلش را درباره عدالت جويا مي شد، مخاطب هم براى رسيدن به تعريف، مثال هايى رامطرح مي نمود. سپس با نشان دادن روابط  و مشتركات اين مثال ها، شخص را به تعريفى از مفهوم مورد نظر( مثلا عدالت) مي رساند. بعد از اين مرحله، سقراط  موارد مخالف و متضاد با تعريف را يادآورى مي كرد. بدين ترتيب، فرد مورد نظر دايماً مجبور مي شد كه تعريف خود را تغيير دهد تا به مفهوم صحيحى برسد. در اين ديالوگ ها، شخص به اشتباهات و ناتواني هاي خود پى مي برد.
در روزگارى كه سقراط در آن زندگى مي كرد، دموكراسى آتن رو به نابودي نهاده بود و در بسيارى از نهادهاى مهم كشور، اعضا به ترتيب حروف الفبا انتخاب مي شدند؛ به طوري كه گاهى در ميان آنها كشاورز و بازارى ساده نيز ديده مي شد و يا سران لشگر به سرعت عوض مي شدند.
به عقيده سقراط ، همانگونه كه كفاش و نجار به مهارت در رشته خود نياز دارند، حاكم نيز بايد تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد؛ يعني داراى فضيلت سياسى براى حكومت باشد. سقراط ، دموكراسى يونان را  به باد تمسخر گرفته، دم از صلاحيت و شايستگى براى حكومت مي زد؛ كه البته، بزرگترين مدعى اين صلاحيت، اشراف و ثروتمندان بودند كه اعتقاد داشتند اين شايستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل مي شود، ولى سقراط معتقد بود كه اين شايستگى و فضيلت با آموزش و تربيت پديد مي آيد و ناشى از روح انسانى است. البته بايد توجه داشت كه در آن زمان، اين آموزش ها و نوع تربيت بيشتر مخصوص طبقه اشراف و نه همه مردم، بوده است.
در شرايطى كه جنگ و خطر توطئه و قيام اقليت ثروتمند، جامعه دموكرات يونان را تهديد مي كرد، سقراط جوانان متمايل به آريستوكراسى را به دور خود جمع نموده و درباره فضيلت سياسى با آنها صحبت مي كرد. همين امر باعث شد كه حكومت تصميم به اعدام سقراط  بگيرد. در دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكيل شد، وي به دفاع از خود برخاست كه متن دفاعيه او در Apology افلاطون موجود است. سقراط  اين امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه، خود را از مرگ نجات دهد، ولى نپذيرفت كه از عوامى كه مدام مورد تمسخر او بودند، طلب بخشش كند. دوستان سقراط نيز امكان فرار وى از زندان را فراهم ساخته بودند، ولى او اين كار را انجام نداد. بر اساس منابع « افلاطون » و« زنون » ، سقراط در آن زمان به چند دلیل فرار نکرد :
1- او معتقد بود که چنین فراری ترس از مرگ تلقی می شود که هیچ فیلسوفی این را نمی پسندد.
2 - حتی اگر فرار کند، او و تعلیماتش گسترش نمی یابند.
3- به پیروی از قوانین اجتماعی معتقد بود.
افلاطون در نوشته هاي خود، سقراط را چنین توصیف كرده که ساعتها در حیاط  مدرسه وقت می گذراند تا با بچه ها ارتباط دوستی برقرار کند. در « زنوفون » و «سمپوزیوم» آمده است که سقراط خود را تنها وقف آنچه که بالاترین هنر یا شغل می پنداشت، می کرد. در نهايت نيز به دليل افکاری که برای مردم آتن قابل درک نبود، گناهکار شناخته شده، محکوم به مرگ شد و این اعدام با مخلوطی از زهر شوکران انجام گرفت.
سقراط حتي هنگامي که جام شوکران را مي نوشيد ، آرامش خود را از دست نداد. وي ياران خود را به آرامش دعوت نموده و بحث را به ويژگي هاي آن جهان کشانيد و گفت : « من عقيده دارم که مردگان آينده اي دارند و اين آينده براي خوبان نيکوتر است تا براي بدان».
در سده هاي اخير، هيچ متفکري وجود ندارد که مستقيم يا غيرمستقيم از سقراط و افلاطون تاثير نپذيرفته باشد. در همه اعصار، انسان هاي بزرگي بوده اند که انديشه هاي ژرف و عميق داشته اند، اما کمتر انساني مانند سقراط ، هم از عقل و خرد و هم از عشق و عاطفه بهره کامل داشته است.
سقراط مردي‌ ساده‌ بود و زندگي‌ به ‌دور ازتجمل‌ داشت‌. او مي‌گفت‌ :« بالش‌ من‌ سنگ‌ ، لحافم‌ آسمان‌ و زيرانداز من‌ زمين‌ است»‌. وي عقيده‌ داشت‌ كه‌ زندگي‌ به‌ هيچ‌ نمي‌ارزد، همه‌ چيزفناپذير است‌، جز خود انسان‌ و كردارش‌ كه‌ براي‌ نسل‌هاي آينده‌ باقي‌ مي‌ماند.
در تاريخ انديشه‌ غرب، سقراط يك مرجع است، چرا كه از « قبل از سقراط » و « بعد از سقراط» سخن می‌رانند. «آپولون» (Apollon) سقراط را «داناترين انسانها» مي داند و بر اين باور است كه يگانه دانايی او، آگاهی از نادانی اش است. سقراط انديشمندی است كه سعي در بيدار نگهداشتن جامعه‌ زمان خود را دارد؛ مردی كه حقيقت و نيكی را تعقيب مي كند؛ تا آنجا كه به جای آسوده خفتن، به مرگ آرام تن مي دهد... و اين، روش سقراط برای جاودانه زيستن است.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1140
نویسنده : paskalov


«ژرژ برنانوس» در سال ۱۸۸۸ در پاريس چشم به جهان گشود. نسب او از سوى پدر اسپانيايى و لورنى بود. او از نياكان اسپانيايى خود غرور، احساسات تند و تعصب به شرف و غيرت را به ارث برد. از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۱ در مدرسه اى كه يسوعيان آن را اداره مى كردند، به تحصيل پرداخت. مراسم تشرف او به دين مسيح در سال ۱۸۸۹ انجام گرفت و اين واقعه در زندگى او تاثير فراوانى به جا گذاشت. دوران تحصيل برنانوس با مشكلات فراوانى همراه بود. درگيرى هاى فراوان با اولياى مدرسه و روحيه سركش او مشكلات فراوانى را برايش به وجود آورد؛ به طورى كه پدر و مادرش مجبور شدند فرزند خود را براى تحصيل به دبيرستان ديگرى بفرستند و در اين مدرسه جديد ، برنانوس با پدر لاگرانژ آشنا مى شود و اين دوستى تا ساليان دراز ادامه پيدا مى كند.
ژرژ جوان در سال ۱۹۰۶ تحصيلات دبيرستانى خويش را به پايان رساند و به اخذ ديپلم نايل شد. او از دوران تحصيل خود خاطرات دلپذيرى به ياد ندارد و خاطرات خوش او به روزهايى مربوط مى شود كه با خانواده اش براى گذراندن تعطيلات به ناحيه پادوكاله رفته بود. سير افكار و تحول نظرات و زمينه هاى ذهنى ژرژ برنانوس در نامه هايى كه خطاب به پير مراد خويش، پدر لاگرانژ نوشته، به خوبى قابل مشاهده است و مجموعه اين نامه ها در پاريس به چاپ رسيده است. با بررسى اين نامه ها مى توان به موضوعات و مضامين مورد علاقه اين نويسنده مانند كودكى، تمايل به پاكى و قداست، حقيقت جويى و مبارزه با ناپاكى و مرگ پى برد. اصولاً براى درك آثار و نوشته هاى ژرژ برنانوس دو كليد عمده وجود دارد. نكته اول توجه به اشتغال خاطر او به مرگ است، خصوصاً تجربه مستقيم حضور او در جنگ جهانى اول كه به طور داوطلبانه صورت گرفت؛ مرگ انديشى اين نويسنده در ارتباط مستقيم با ايمان قوى دينى او قرار مى گيرد و به اعتراف خودش در سنين يازده تا هفده سالگى با اضطراب مرگ آشنا مى شود. انديشه متافيزيكى مرگ همواره به عنوان يكى از مولفه هاى ذهنى و دلمشغولى هاى اصلى او محسوب مي شود. با اين حال، ايمان برنانوس جزيى از وجود اوست و اين ايمان به هيچ وجه به او تحميل نشده است، بلكه از دوران كودكى از صميم قلب آن را پذيرفته و تا آخر عمر يك مسيحى مومن باقى مى ماند. در عين حال هيچ گاه ايمان واقعى را با خرافات و رياكارى مذهبى اشتباه نمى كند و شديداً از خشكه مقدس ها بيزار است.
برنانوس از معدود نويسندگان كاتوليك بود كه مذهب و انديشه مذهبى را تبديل به موضوع اصلى رمان هاى خود كرد و عنوان رمان نويس دينى به معناى واقعى كلمه زيبنده اوست؛ هر چند قبل از او نيز فرانسوا مورياك در اين زمينه تلاش هايى كرده بود.
و اما دومين كليد و قطب ديگر جهان عاطفى برنانوس، تصويرى است كه او از دوران كودكى داشت. او مى گفت تنها دو بار در زندگى مى توان از كسى توقع صداقت و صميميت داشت، يكى در كودكى و ديگرى هنگام مرگ. همان طور كه اشاره شد، با شروع جنگ جهانى اول، برنانوس داوطلبانه به جبهه پيوست و پس از پايان جنگ ازدواج كرد و همسرش براى او شش فرزند به دنيا آورد. برنانوس به فكر افتاد كه براى نان دادن به عائله اش كارى ثابت تر از روزنامه نگارى انتخاب كند؛ به همين جهت بازرس بيمه شد، ولى خيلى زود فهميد كه براى كارى جز نويسندگى ساخته نشده است. يكى از مهم ترين مسائلى كه پيرامون زندگى برنانوس وجود دارد، ارتباط نويسنده با روزنامه دست راستى اكسيون فرانسز و حمايت تلويحى او از رژيم فرانكو است.
اين روزنامه به رهبرى شارل مورا و لئون دوده، منتشر مى شد و ارگان جنبش سلطنت طلبان كاتوليك فرانسه به حساب مى آمد. برنانوس چندين سال به دليل دوستي با شارل مورا، با اين روزنامه همكارى كرد؛ تا اينكه در سال ۱۹۱۹ به طور كامل از آنان جدا شد. ژرژ برنانوس پس از مدتى با مشاهده جنايات رژيم فرانكو و همچنين حمايت علنى روحانيون و كشيش ها از اين جنايات، از انديشه هاى دست راستى خود دست كشيد، ولى اين حس سمپاتيك به دست راستى ها به عنوان نقطه اى تاريك در كارنامه اين نويسنده باقى ماند. نوشته هاى برنانوس به دو بخش داستانى و غيرداستانى تقسيم مى شود، كه از مهمترين نوشته هاى غيرداستانى او:  «ترس بزرگ همرنگان با جماعت» و «گورستان هاى بزرگ زير نور ماه» است. با اين تذكر كه او از بزرگ ترين رديه نويسان جناح راست فرانسه به حساب مى آيد. كتاب ترس بزرگ همرنگان با جماعت به هنگام چاپ واكنش هاى متفاوتى را برانگيخت و جنجال فراوانى به پا كرد. اين كتاب ظاهراً زندگينامه «ادوارد درومون» آغازگر پديده يهودستيزى در فرانسه و ستايش از اوست. برنانوس در اين كتاب همزمان به انديشه هاى چپ و راست حمله مى كند.
نخستين رمان برنانوس، بلافاصله پس از پايان جنگ جهانى اول منتشر شد كه «زير آفتاب شيطان» نام دارد. پس از اين رمان، برنانوس طى ده سال، چهار رمان ديگر را نوشت. رمان زير آفتاب شيطان براى نويسنده موفقيت فراوانى به همراه داشت.
او سرانجام شاهكار جاويدان خويش «يادداشت هاى يك كشيش دهكده»۴ را به چاپ رساند. اين رمان اهميت فراواني در تاريخ ادبيات فرانسه دارد و چالش بين ايمان مذهبى و شك فلسفى به بهترين وجه در اين كتاب شكافته و مطرح شده است. اهميت كتاب به قدرى است كه «روبربرسون»، استاد بزرگ سينماى فرانسه براساس اين كتاب فيلمى زيبا و به يادماندنى خلق مى كند و دامنه اهميت اين اثر فخيم ادبى را به جادوى سينما نيز مى كشاند.
ژرژ برنانوس در سال هاى آخر عمر خود پيوسته از شهرى به شهر ديگر كوچ مى كرد. او سال هاى آخر زندگى خود را در حمامه واقع در تونس گذراند. در زمستان سال ۱۹۴۸ سخت بيمار شد. او را به پاريس منتقل كردند و سرانجام در اين شهر چشم از جهان فرو بست و در آرامگاه خانوادگى اش در پل وازون به خاك سپرده شد و بدين سان پرونده عمر يكى از بزرگ ترين نويسندگان قرن بيستم ادبيات فرانسه بسته شد.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1187
نویسنده : paskalov


" ژان ژاک روسو"، انديشمند و نویسنده‌ي بزرگ فرانسوی در ۲۸ ژوئن سال ۱۷۱۲ در شهر "ژنو" سویس، از خانواده‌اي فرانسوي و پروتستان به دنيا آمد و در شب دوم ژوئیه‌ي ۱۷۸۷ در قصر "آرمی نوویل" در حوالی پاریس در گذشت.
"ژان ژاک"، اندکی پس از به دنيا آمدن، مادر خود را از دست داد و بستگانش از او پرستاری مي‌کردند. پدرش ساعت ساز بود و تا ده سالگی از او نگهداري می‌کرد و کتابهای زیادی به او مي‌داد تا با خواندن آنها، نيروي خرد و انديشه‌‌اش پرورش یابد. روسو دلبستگي زیادی به کتاب "زندگی مردان بزرگ"، نوشته‌ي "پلوتارک" داشت.
پس از چندی، پدر روسو به دليل زد و خورد با یک شخص ناشناس، از "ژنو" گریخت و پسرش "ژان ژاک" ده ساله را به برادرش، که یک کشیش پروتستان بود، سپرد. خانواده‌ي روسو در اصل فرانسوی بودند، ولی در سال ۱۵۴۹ برای گریز از کشته شدن بدست کاتولیک‌ها به ژنو روی آوردند. پس از چند ماه، عموی روسو او را به کشیش پروتستان دیگری به نام "لامبرسیه" (به فرانسوی: Lambercier) در دهکده‌ای در جنوب ژنو به نام "بسی" سپرد و روسو نزديك به دو سال را نزد او و خواهرش گذراند.
ژان ژاك در آن دهكده با طبیعت خو گرفت و ويژگي‌هاي روحی او یعنی عشق به طبیعت و درخت و سبزه و صحرا پديدار شد. وي با پايان دوران ابتدایی، به "ژنو" بازگشت و شاگرد یک شكايت نامه نویس دادگستری شد.
روسو در کتاب "اعترافات" خود نوشته است که در این دوران دارای گرايش‌هاي جنسی مازوخیستی بوده و گاهی خود را در برابر زنان تنها، به امید تازیانه خوردن از آنها، برهنه می‌کرده است.
وي در آوریل ۱۷۲۵ پس از چند هفته منشی‌گری، شاگرد یک گراورساز شد و سه سال نزد او کار کرد، ولي چون استادش او را کتک می زد، در ۱۴ مارس ۱۷۲۸ از "ژنو" گريخت. وی چندی در "ساوآ" به ولگردی روزگار گذرانید و در آنجا نزد "لوییز دو وارانس" که به تازگی از همسر خود جدا و کاتولیک شده بود، فرستاده شد. "مادام دو وارانس"، که روسو در اعترافات خود از او با نام "مامان" یاد کرده است، از روسو سيزده سال بزرگتر بود و نه تنها سرپرست، بلکه در آينده، معشوقه‌ي او نیز شد. روسو که از نخستين روز دیدار با "مادام دو وارانس" به او دلبسته بود، در اعترافات خود مي‌گويد که بار‌ها عاشق شده است، ولی هیچ‌کدام از این عشق‌ها به زیبایی دلبستگي او به "مامان" نبودند.
"مادام دو وارانس"، ابتدا او را به "تورین" فرستاد تا کاتولیک شود. پس از آن، روسو نزد "مامان" در "شارمت"، دهکده‌ای در نزدیکی "اَنسی"، مسكن گزيد و موسیقی را نزد سرپرست خود آموخت.
روسو در کتاب اعترافات خود نوشته است که در این دوران، به پیشنهاد "مادام دو وارانس" چندین بار با او همبستر شده است. روسو از سالهاي زندگی‌ در "اَنسی"، به عنوان بهترین دوران زندگی خود یاد کرده است. وي در سال ۱۷۳۰، سفری به "نوشاتل" کرد و در آن سفر، ديدار کوتاهی با پدرش - که دوباره ازدواج کرده بود- داشت. او برای فراهم كردن هزينه‌هاي این سفر به آموزش موسیقی پرداخت.
وي پس از گذراندن زندگي‌هاي گوناگون، به "انسی" بازگشت و در سال ۱۷۳۸ به سن ۳۶ سالگی در "شارمت" به مادام "وارنس" پيوست و با جدیت و پشتکار ستودني، به تکمیل  دانستني‌ها و كسب دانش در رشته های گوناگون و بررسي دقیق نويسندگان و فلاسفه و منتقدین [ =خرده‌گيران ] پرداخت.
روسو در سال ۱۷۳۹، نخستين کتاب خود را در وصف دهکده‌ای که در آن زندگی می‌کرد، نوشت.
مادام وارنس دوست دیگری داشت و با روسو دست به کارهای گوناگون زدند، تا اینکه در سال ۱۷۴۰ به عنوان دایه در "لیون" کاری پیدا کرد و پس از چندی دوباره به "شارمت" بازگشت و پس از دو سال در تابستان ۱۷۴۲، رهسپار پاریس شد.
یکی از دلبستگي‌هاي روسو، موسیقی بود. در سال ۱۷۴۲، در حالی که به دنبال ثبت شیوه‌ي جدیدی برای نوشتن موسیقی به پاریس سفر کرده بود، با "دنیس دیدرو" آشنا شد.  بيشتر زمان خود را به بررسي و انديشيدن مي گذراند، تا اینکه منشی سفارت فرانسه در "ونیز" شد، ولي چون به آسانی با کسی نمی ساخت، به زودی سفارت را رها کرد و در سال ۱۷۴۴، فقیر و بیچاره تر از هنگام رفتن، از راه "سمپلن" به پاریس بازگشت و در مهمانخانه‌ی کوچک "سن کانتن" مسكن گزيد. وي در آنجا با خدمتکار مهمانخانه به نام "ترز لوواسور" که دختری مهربان و خودماني، ولي نادان و خشن بود، آشنا شد و تا دم مرگ با او به سر برد. این زن از هوش چندانی برخوردار نبود و روسو نمی گذاشت که در سالن های پاریس (که جاي گرد آمدن زنان و مردان روشنفکر بود) همراه او باشد.
روسو کتابچه‌ي کوچکی نوشته بود که در آن واژگان كاربردي همسرش و معنای [=چَم] آنها را ذکر کرده بود. روسو و همسرش دارای پنج فرزند شدند، که هر کدام را به یتیم‌خانه سپردند.
در سال ۱۷۴۹، روسو با دیگر فیلسوفان عصر روشنگری همراه شد و به نوشتن مقالاتی در رابطه با موسیقی در "آنسیکلوپدی" پرداخت. او با شرکت و برنده شدن در مسابقه‌ي آکادمی "دیژون" در سال ۱۷۵۰ و نوشتن نخستین رساله‌ي خود، برنده‌ي جایزه‌ي نخست این آکادمی شد.
پيش از این در سال ۱۷۴۵ در ضمن ِ مسافرتی به "ژنو"، به مذهب نخست خود که "کالوینیست" بود، درآمد. در بازگشت از ژنو، فراخوان دوستی به نام "مادام دپینه" را پذيرفت و به همراه "ترز " در محل زیبایی مسكن كردند، ولی نه مادام دپینه و نه ترز از زندگانی روستایی که روسو با دلبستگي زیادی بدان خوگرفته بود و همه‌ي زمان خود را در وادی سرسبز آن نواحی سپري می کرد، چیزی سردرنمی آوردند.
روسو در سال ۱۷۵۷ در "مونت مورانسی" ملک پرنس "دوکنده" سكونت گزيد. کمی پس از آن، به "ارمیتاژ " ملک "مارشال دو لوکزامبورگ" رفت و به نوشتن كارهاي بنيادي خود پرداخت.
وي در سال ۱۷۵۸، نامه‌ای به "دالامبر" نوشت و در ۱۷۵۹، رمان پرآوازه‌ي خود به نام "هلوئیز جدید" و در ۱۷۶۲، "قرارداد اجتماعی"و سرانجام، در همان سال کتاب "امیل" را منتشر كرد كه خشم پارلمان فرانسه را نسبت به نويسنده برانگیخت و حکم بازداشت او صادر شد، تا اینکه در شب دهم ژوئن ۱۷۶۲ به سویس گريخت. از این زمان به بعد، آرامش و راحتی نسبی از او گرفته شد.
پس از مدتی، از "ژنو" و "برن" گريخت و در گوشه‌ای که از پادشاه پروس یعنی "فردریک دوم" بود، سكونت گزيد و مدت هجده ماه  را با آسودگي به سر برد ؛ ولی باورهاي مذهبی و گفتگوهاي او در اين درباره، روحانیون "کالوینیست" را دگرگون ساخت و خانه‌اش را سنگسار کردند ؛ تا اینکه در سال ۱۷۶۵ از آنجا نیز گریخت و چند هفته در جزیره زیبای "سن پیر" در ميان دریاچه "بی ان" نزدیک "نوشاتل" اقامت گزید، ولی به حکم سنای "برن"، از آنجا هم آواره شد و از راه "سمپلن" به "پاریس" رفت و در همین وقت بود که "هیوم "فیلسوف معاصر و سرشناس انگلیسی، نویسنده‌ي دربه‌در را در انگلستان پناه داد و در ۱۳ ژانویه ۱۷۶۶ به لندن وارد شد و در "ووتون " در قصر یکی از دوستان "هیوم" ساكن گرديد و در همین قصر، نوشتن کتاب اتوبیوگرافی خود، "اعترافات"، را آغاز کرد.
بدبختانه، سالهای آوارگی، روحیه‌ي او را به شدت متاثر كرده بود و كمابيش به سرحد جنون رسانده بود و او تا پایان زندگی خود، دچار آشفتگي‌هاي مازوخیستی و پارانویا بود، به گونه‌اي که گمان می‌کرد همه بر ضد او توطئه می‌کنند.
در این هنگام، مقاله‌ي مشهوری بدون نام نویسنده منتشر شد که مزین به آرم پادشاهی پروس بود. در این مقاله به شکل طنز آمیزی نوشته شده بود که اگر روسو خواهان درد و رنج است، فردریک کبیر پادشاه پروس از آنجا که دوستدار روشنفکران است می‌تواند این درد و رنج را برای روسو فراهم کند و به روسو پیشنهاد شده بود که به پروس بیاید. این مقاله سبب شد که روسو با هیوم قطع رابطه کند، چرا که می‌پنداشت او در نوشتن آن مقاله نقش داشته است.
از اين رو در ماه مه ۱۷۶۷ وارد فرانسه شد و در ملک "پرنس دو کنتی" و سپس در "لیون" و "گرنوبل" ساکن گردید و سرانجام، در سال ۱۷۷۰ به پاریس بازگشت. او در این زمان کتاب "اعترافات " خود را در ملک "پرنس دوکنتی" به پایان رسانیده بود. در پاریس در اتاق كوچكي زندگي مي‌كرد و از کپی کردن نت‌های موسیقی و پانسیون بسيار كمي به زحمت روزگار مي‌گذراند. مدت هشت سال زندگی كمابيش آرامی داشت و آوازه‌ي او در همه‌ي اروپا پیچیده بود. تا اینکه در سال ۱۷۷۸ در قصر "ارمی نون ویل" سكونت گزيد و در روز دوم ژوئیه‌ي ۱۷۷۸ به دليل سکته‌ي مغزی، در منزل خود در نزدیکی پاریس چشم از جهان فروبست. برخی از هم‌زمانان او همچون "مادام دوستال" بر اين باور بودند که او خودکشی کرده است. "رویاهای گردشگر تنها"، اثر خیال‌بافانه‌ي ناتمام او و کتاب پرآوازه‌ي "اعترافات"، که شرح زندگی شصت و شش ساله‌ي اوست، پس از مرگش به چاپ رسيدند.
 
 
كتابهاي ژان ژاك روسو بر اين پايه‌اند :
· گفتگويي پیرامون موسیقی مدرن (۱۷۴۳)
· رساله درباره‌ي دانش و هنر (۱۷۵۰)
· غیب‌گوی روستا، اپرا (۱۷۵۲)
· نارسیس یا عاشق خود، کمدی اجرا شده از سوي بازیگران لوئی پانزدهم در ۱۸ دسامبر ۱۷۵۲
· گفتار درباره‌ي منشاء نابرابری میان انسانها (۱۷۵۵)
· نامه‌ای به دالامبر درباره‌ي تئاتر (۱۷۵۸)
· نامه‌های اخلاقی (۱۷۵۸)
· ژولی یا الوئیز جدید (۱۷۶۱)
· قرارداد اجتماعی (۱۷۶۲)
· امیل یا تربیت (۱۷۶۲)
· نامه‌هایی از کوهستان (۱۷۶۴)
· اعترافات (۱۷۶۵-۱۷۷۰)
· رویاهای گردشگر تنها، كه ناتمام ماند.
 
 
انديشه‌هاي روسو
انديشه‌های او در زمينه‌های سياسی، ادبی و تربيتی، تأثير بزرگی بر معاصران گذاشت. اگر چه روسو، از نخستين روشنگرانی است که مفهوم "حقوق بشر" را به گونه‌اي روشن به کار گرفت، ولي نزد او از اين مفهوم تنها می‌توان به چَمي ويژه و محدود سخن به ميان آورد. رويهم رفته، بايد گفت که او راديکال تر از "هابز" و "لاک" و "منتسکيو" می‌انديشيد. شايد به همين دليل است که برخی از پژوهشگران تاريخ انديشه، وی را در ادامه‌ي سنت فکری عصر روشنگری نمی‌دانند، بلکه انديشه‌ی او را بيشتر در نقد فلسفه‌ی روشنگری ارزيابی می‌کنند.
 برای روسو، چشم پوشي انسان از آزادی، به چَم چشم پوشي از منش انسانی و "حق بشری" است. از آزادی به مثابه‌ي آزادی اراده، نمي‌توان چشم پوشی كرد، چرا که اين آزادی، پيش شرط انسان بودن و آيين اخلاقي انسانی به شمار می‌رود. انسان برای او تنها هنگامی انسان به معنای راستين کلمه است که آزاد باشد. برای روسو، همه‌ی انسان­ها از بدو زايش آزاد و برابرند. او مي‌گويد:
"انسان آزاد زاده می‌شود و همه جا در بند است. "
به نظر روسو، انسان در "وضعيت طبيعی" ، با وجود برخورداری از آزادی نامحدود ظاهری، به چَم راستين کلمه آزاد نيست، بلکه موجودی است که اميال خودخواهانه‌ی نهفته در وجودش، انگيزش­ها و رانش­هاي او را روشن می‌سازد. انسان زمانی به چَم راستين کلمه آزاد است که به ذاتی اخلاقی دست يابد و به عنوان "شهروند" از قوانينی که خود نهاده، پيروی کند و در راستای خير همگاني و رفاه اجتماعی گام بردارد. پس اگر آزادی طبيعی همه‌ی افراد، آزادی نامحدود است، آزادی شهروندی، آزادی تعيين شده از سوي جمع و بنابراين، آزادی محدود شده‌ی فردی‌ است. به اين ترتيب، روسو تلاش می‌کند، گونه‌اي هماهنگی ميان آزادی فردی و جمعی ايجاد نمايد
از ديد روسو، انسان، آزادی طبيعی را با آزادی شهروندی جابه‌جا می‌کند و در ازاي "حقوق" نامحدودی که از دست می‌دهد، امنيت حقوقی و تضمين مالکيت شخصی را به چنگ می‌آورد.


کانال ما با مطالب قشنگ برای شما https://telegram.me/haghighathayema

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران