عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1123
نویسنده : paskalov


«ژان پل سارتر» در 21 ژوئن 1905 در پاريس متولد شد. پدرش مهندس نظامي نيروي دريايي و مادرش، دختر عموي «آلبرت شوايتزر»، برنده جايزه نوبل صلح بود. وقتي كه پل پانزده ماهه بود، پدرش مرد و او تا سن ده سالگي نزد «شارل شوايتزر»، پدر بزرگ مشهورش که معلم زبانهاي خارجي هم بود، تربيت يافت. «پولوي» کوچک از سال 1907 تا 1917، يعني مدت ده سال را نزد خانواده مادري اش با خوشي سپري كرد و با حضور در محيط کتابخانه پدر بزرگ با ادبيات آشنا شد. در سال 1917، مادرش با يک مهندس فني ازدواج کرد و بدين ترتيب، دوران خوشي او پايان يافت. پل تا سن 15 سالگي براي تحصيل به مدرسه اي در «روشل» مي رفت، اما تحمل اوضاع مدرسه و رفتارهاي خشونت آميز دانش آموزان براي او بسيار دشوار بود. وي در سال 1921 به دليل بيماري به پاريس بازگشت. در شانزده سالگي در مدرسه پاريس با «پل نيزان»، نويسنده جوان - که به مدت هفت سال دوست صميمي او بود - آشنا شد. سارتر به همراه نيزان براي ادامه تحصيل در رشته فلسفه وارد دانشسراي عالي پاريس شد که محل آشنايي او با «سيمون دو بووار» نيز بود. افتخاري که سارتر از دوران کودکي در پي كسب آن بود با رد نوشته هايش از سوي ناشران، ناکام ماند. اما با نگارش نخستين رمان فلسفي اش با نام «تهوع» در سال 1938 و چند زندگينامه درباره خود، شهرت خاصي يافت. پس از آن، نگارش مجموعه اي از داستانها را با نام «ديوار» (1939) آغاز كرد که به دليل جنگ دوم جهاني، ناتمام ماند. پيش از شروع جنگ، سارتر آگاهي سياسي نداشت و فردي صلح جو بود، بي آنکه براي صلح مبارزه کند. او در عين ضدنظامي بودن، بدون هيچ گونه ترديدي وارد جنگ شد و با استفاده از فرصتها توانست به طور متوسط ، 12 ساعت در روز به مدت نه ماه حدود 2000 صفحه بنويسد که بخشي از آن با نام «دفترهاي بلاهت جنگ» چاپ شد. سارتر در 21 ژوئن 1940، اسير و به اردوگاهي در آلمان منتقل شد. او در زندان، همبستگي با انسانها را آموخت، شبها براي زندانيان داستان مي گفت و حتي نمايشنامه هايي هم در زندان اجرا کرد. پل در سال 1941 با مدرک ساختگي پزشکي آزاد شد؛ اما حضور در زندان، زندگي او را تغيير داد. او با تعهد تازه اي که در وجودش شکل گرفته بود به پاريس رفت تا با دوستان خود از جمله «مرلوپونتي»، جنبش مقاومتي را به نام جنبش «سوسياليسم و آزادي» تشکيل دهد. با وجود مخالفت بسياري از فيلسوفان، براي گسترش جنبش خارج از پايتخت و جذب «آندره مالرو» و «آندره ژيد» به شهرستانها رفت، اما با دستگيري دو تن از دوستانش، جنبش نيز از هم پاشيده شد. سارتر تصميم گرفت تا با قلم خود به مقاومت ادامه دهد. او در سال 1943، نمايشنامه «مگسها» را که درخواستي براي مقاومت بود، اجرا كرد و در همان سال با انتشار کتاب «هستي و نيستي» و با پيروي از انديشه هاي «هايدگر»، پايه هاي نظام فکري خود را مشخص نمود. سارتر در مدت چند روز، نمايشنامه اي با نام «درهاي بسته» را به نگارش درآورد که با موفقيت همراه شد.
ژان پل سارتر، فيلسوف، رمان نويس، روزنامه نگار و مبارز سياسي فرانسوي با ادبيات متعهد و فلسفه «اگزيستانسياليسم»[*] خود، شهرت زيادي در ميان فيلسوفان قرن بيستم به دست آورد. اگزيستانسياليسم سارتر بر آزادي کامل انسان و مسئوليت پذيري او در قبال خود و ديگران تاکيد دارد. در حقيقت، وي در اين دوران مانند همه روشنفکران هم عصرش به آرمان انقلاب مارکسيست پيوست، اما به حزب کمونيست شوروي - که به باور او تامين کننده آزادي نيست - علاقه چنداني نداشت. «سيمون دو بووار»، «سارتر» و ديگر دوستانش در جست وجوي راه سومي بودند که سرمايه داري و استالينيسم را رد کند. او در نشريه خود بر ضد جنگ هند و چين موضع گيري كرد و امپرياليسم امريکا را مورد انتقاد قرار داد. جنگ کره و سپس، سرکوب تظاهرات ضد نظامي «حزب کمونيست» فرانسه، سارتر را به انتخاب يک راه رهنمون ساخت؛ اينکه کمونيسم، راه حل همه مشکلات پرولتاريا است. او در نشريه «دوران مدرن» نوشت :
«اگر طبقه کارگر از حزب کمونيست جدا شود، تنها يک راه دارد و آن اينکه به غبار تبديل گردد».
بنابراين، سارتر به حزب کمونيست پيوست و حتي به عنوان سخنگوي حزب به شوروي سفر كرد. پس از آن، رياست انجمن فرانسه - شوروي را به عهده گرفت و عضو شوراي جهاني صلح شد. هواداري سارتر از حزب کمونيست فرانسه تا پاييز 1956- که تانکهاي شوروي به بوداپست يورش بردند - ادامه داشت. وي پس از امضاي شکايت جمعي از روشنفکران چپگرا و کمونيست هاي معترض، در مصاحبه اي طولاني با نشريه «اکسپرس»، خود را از حزب جدا کرد.
 
مفهوم تعهد و آزادي از نظر سارتر
فلسفه سارتر مبتني بر آزادي است، اما به اعتقاد او آزادي، ماهيت و جوهر بشر نيست؛ بلكه چيزي است که به بشر امکان مي دهد تا ماهيت خود را تحقق بخشد و رفته رفته، تعريفي از خود به دست دهد. قدرتي است که بشر به وسيله آن مي تواند جهان را تغيير دهد. آزادي، امکان بشر براي زندگي بهتر است، اما براي همين آزادي، حدي هم وجود دارد و آن اينکه کسي نمي تواند در جهان نباشد و نيز هيچ کس نمي تواند در جهان کاري نکند. هر فردي ناچار است با ديگران زندگي کند، حتي اگر از آنها کناره بگيرد؛ يعني اينکه گريز از اجتماع ممکن نيست. آزادي و عمل، پشت و روي يک سکه اند.
سارتر بر اين باور است كه در تمدن بورژوازي، آزادي تجارت از اولويت بيشتري نسبت به آزاديهايي مانند آزادي افکار، مطبوعات و تشکيل انجمنها برخوردار است و چون تجارت آزاد به استعمار و استثمار و سياست نواستعماري وابسته است، در کنه خود، آزادي نيست، بلكه وسيله اي براي گرفتن آزادي ديگران است. خلاصه آنکه، آزادي بورژوازي، حقيقي نيست، بلكه انتزاعي بوده و در خدمت نظام سرمايه داري است.
به نظر سارتر، مارکسيسم به دليل عدم مخالفت به يک کليسا تبديل شده و دگرگوني در آن وجود نداشته است. اگر مارکسيسم در جاي خود قرار مي گرفت، نيازي به اگزيستانسياليسم نبود. وي در اين ارتباط بيان مي دارد :
«ما محکوم به تعهد هستيم؛ همچنان که محکوم به آزادي. تعهد ناشي از يک تصميم، ارادي و يا انتخابي نيست. من نمي توانم تصميم بگيرم كه متعهد نباشم. من همواره متعهد هستم، همچنان که به دنيا پرتاب شدم».
با اين جملات مي توان به اهميت مفهوم تعهد در نزد سارتر پي برد. وي تعهد را به معناي عضويت در حزبهاي مختلف نمي داند. تعهد سارتري با ماترياليسم - که بر مبناي آن، انسان انعکاس وضع مبتني بر اقتصاد اجتماعي است - مخالف است. او خودداري از انتخاب را نوعي انتخاب مي داند؛ انتخاب انتخاب نکردن.
سارتر در بازگشت از زندان به «سيمون دو بووار» گفت :
«جنگ، معناي تعهد را به من آموخت».
او بيطرفي را در جهان امروز بي معنا مي دانست و بر اين باور بود که بيطرفي، جانبداري از ستم است.
سارتر از طرفداران کمونیسم بود؛ هر چند که هرگز به ‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست در نیامد. وی بیشتر عمر خود را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر بر اين باور بود که انسان باید سرنوشت‌ خود را تعیین کند. از نظر او، بنا بر اصول کمونیسم، نیروهای اقتصادی- اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.
سارتر در سال ۱۹۶۴، برنده جایزه نوبل ادبیات شد، اما آن را نپذيرفت. وي در همان سال، رئیس سازمانی به نام «دفاع از زندانیان سیاسی ایران» شد که تا زمان پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ به فعاليت خود ادامه داد. او جايزه «لژيون دونور کلژ دو فرانس» را نيز در سال 1945 رد کرده بود.
سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، «سیمون دوبووار»، کتابی با نام «مراسم وداع» در مورد مرگ وی نوشت.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1244
نویسنده : paskalov

"زيگموند فروید" در ششم ماه مه 1856، از خانواده اي يهودي در شهر "فریبرگ" به دنيا آمد. پدرش، چهل سال و مادرش (زن سوم پدر فروید) تنها بيست سال داشت. پدر او سخت‌گیر و خودکامه بود و فروید در زمان بزرگسالی، دشمني، نفرت و خشم کودکی خود را نسبت به پدرش به ياد می‌آورد. او نوشت که در سن دو سالگی نسبت به پدرش احساس برتری داشته است. مادر فروید نسبت به فرزند نخست خود احساس غرور می‌کرد و بر اين باور بود که او مرد بزرگی خواهد شد.
از جمله ویژگی‌های شخصیت دیرین فروید، درجه ي بالایی از اعتماد به نفس، آرزوی شدید برای موفق شدن و رویای شهرت و آوازه بود. فروید، تاثیر توجه و پشتيباني مداوم مادرش را در يك جمله بيان مي كند:
"مردی که محبوب بی‌چون و چرای مادرش بوده است، در تمام طول زندگی احساس یک انسان پيروز را دارد، احساس اطمینان از موفقیت که بيشتر موجب موفقیت حقيقي می‌شود."
 
فروید در خانواده
در خانواده ي فروید هشت فرزند وجود داشت که دو نفر از آنها برادران ناتنی بزرگسال فروید همراه با کودکانشان بودند. برادر زاده ي فرويد كه یک سال بزرگتر از او بود، نزدیکترین همدم دوران کودکی فروید به شمار مي رفت. زيگموند از تمام کودکان خانواده بدش می‌آمد و هنگامی که رقیبی برای محبت مادرش به دنیا می‌آمد، احساس حسادت و خشم می‌کرد.
فروید از همان سالهای نخست، سطح بالایی از هوش را نشان داد که پدر و مادر او به پرورش آن کمک کردند. برای مثال خواهران او اجازه ي نواختن پیانو را نداشتند مبادا که صدای آن، مطالعات فروید را آشفته کند. به او اتاقی مخصوصي داده شده بود که بیشتر وقت خود را در آن می‌گذراند و حتی غذایش را در آنجا می‌خورد تا وقت مطالعاتش را از دست ندهد. اتاق وی تنها اتاق آپارتمان بود که چراغ نفتی باارزشی داشت و باقی افراد خانواده از شمع استفاده می‌کردند.
 
وضعیت تحصیل
فروید یک سال زودتر از معمول وارد دبیرستان شد و بيشتر وقتها شاگرد اول بود. فروید که زبان آلمانی و عبری را به راحتی صحبت می‌کرد در مدرسه به زبانهای لاتین، یونانی، فرانسوی و انگلیسی چيره شد و ایتالیایی و اسپانیایی را خودش یاد گرفت.
هنگام تحصیل، فروید از لحاظ مذهب و نژاد خود موجب سرزنش و تحقیر همردیف‌هایش قرار گرفت و این‌ امر موجب کناره‌گیری و انزوای او شد. وی از سن 8 سالگی از خواندن آثار شکسپیر به انگلیسی لذت می‌برد.
فروید به یکی از بهترین دبیرستان‌های وین رفت و تحصيلات خود را با درجه ي ممتاز به پایان رساند. او دلبستگي هاي زیادی داشت که از جمله ي آنها تاریخ نظامی بود، اما در میان مشاغل كمي که در وین برای یک یهودی گشوده بود، پزشکی را برگزید.
در سن هفده سالگی در دانشگاه پزشکی وین نام‌نویسی کرد و در سن بیست‌ و پنج سالگی (1881) دکترای خود را دریافت نمود.
علت روي آوردن به اين رشته این نبود که وی آرزو داشت پزشک شود، بلکه او بر اين باور بود که مطالعات پزشکی به حرفه‌ای در پژوهش علمی خواهد انجامید که ممکن بود شهرتی را که دوست داشت برایش به ارمغان آورد. در حالی که فروید سرگرم کامل کردن مطالعه برای درجه ي پزشکی خود در دانشگاه وین بود، به پژوهش هاي خود در زمینه ي عصب‌شناسی ادامه داد و در سال 1885 متخصص در رشته ي بيماريهاي عصبی شد.
وي به انجام پژوهش فیزیولوژیکی روی نخاع شوکی ماهی و بیضه‌های مارماهی پرداخت و از این راه، خدمت شایسته‌ای به این رشته کرد. هنگامی که فروید در دانشکده ي پزشکی بود، آزمایش با کوکائین را نیز آغاز کرد. وی این دارو را خودش مصرف کرد و بر اين امر پافشاري مي كرد که نامزد، خواهران و دوستانش نیز آن را تجربه کنند. او به این ماده بسیار دلبسته شد و آن را دارویی شگفت آور و سحرآمیز دانست که بسیاری از بیماریها را درمان می‌کند.
او در سال 1884 مقاله‌ای درباره ي آثار مفید کوکائین منتشر کرد. بعدها این مقاله را از عوامل کمک کننده به رواج كاربرد کوکائین در اروپا و آمریکا دانستند که بیش از سي سال یعنی تا دهه ي 1920 ادامه داشت. فروید به شدت براي کمک به برداشتن افسار رواج کوکائین مورد انتقاد قرار گرفت.
این موضوع به جای شهرت برای او بدنامی آورد و تلاش کرد تا پشتيباني پیشین خود را از این دارو از بین ببرد. از اين رو تمام اشاراتی را که به این دارو كرده بود از کتابنامه ي خود حذف كرد. با وجود اين، خود او این دارو را تا میانسالی به كار برد. فروید می‌خواست پژوهش‌های علمی خود را در موقعیت دانشگاهی ادامه دهد، اما "ارنست بروک" این خواسته ي او را به سبب شرایط مالی فروید به نااميدي تبديل کرد.
فروید با بی ‌میلی پذیرفت که حق با بروک است. بنابراین تصمیم گرفت در آزمونهاي پزشکی شرکت کند و به عنوان یک پزشک به شغل آزاد پزشکی سرگرم شود. وی در سال ۱۸۸۱ به دریافت درجه ي دکتری نایل شد و به عنوان متخصص بالینی اعصاب به کار پرداخت. او کار پزشكي را پرجاذبه‌تر از آنچه که پیش‌بینی کرده بود نیافت. در همين سالها فروید با "مارتا برنایس" ازدواج کرد.
 
كاميابي ها
فرويد پس از پایان تحصیل به پاریس رفت و در بیمارستان "سال ‌پتریه" به کار پرداخت. فروید در این سالها با "ژوزف بروئر" دوست شد. آن دو بيشتر در مورد برخي از بیماران بروئر از جمله آنا (دختر 21 ساله ي فرويد) که شرح حال او محور اصلی تحول روانکاوی است، به بحث می‌پرداختند.
او ضمن این کار حقایق فراوانی درباره ي تجارب کودک و نشانه‌های عصبی کشف کرد. همکاری با بروئر به انتشار اثر مشترکشان یعنی "مطالعه در زمینه ي هیستری" (1895) منتهی شد که نخستين کتاب فروید در زمینه روانکاوی است. سال 1895، سال تولد روانکاوی نیز به شمار مي رود.
گزارش بروئر درباره ي شرح حال آنا در تحول روانکاوی اهمیت دارد، زیرا روش تخلیه ي هیجانی یعنی درمان از راه گفتگو را که در آثار فروید به گونه‌ای برجسته نمایان است، به او شناساند. در سال ۱۸۸۵ یک بورس پژوهشی به فروید - كه دلبستگي زيادي به "روان ‌نژندی" پیدا کرده بود - امکان داد تا چهار ماه و نیم در فرانسه زیر نظر "شارکو" که در انجام خواب مصنوعی شهرت یافته بود به مطالعه بپردازد. او بهره گيري شارکو از هیپنوتیزم را در درمان بیماران هیستریکی مشاهده کرد.
فروید بعدها تصمیم گرفت به جای هیپنوتیزم، تداعی آزاد و تحلیل رویاها را برای تشخیص و درمان بیماران روانی به کار گیرد. او بیماران را ترغیب می‌کرد که درباره بیماری خود و خاطرات [ =رويدادهاي گذشته ] زندگی خود سخن گویند. بسیاری از آنان با سخن گفتن و یادآوری خاطرات تلخ گذشته، به ویژه دوران کودکی، بهتر می‌شدند. یکی از بیماران او نام "سخن‌درمانی" را بر این شیوه گذاشت.
در اوایل دهه ي ۱۹۰۰ دانشمندانی چون "ویلیام جیمز"، انديشه هاي فروید را به عنوان نظامی که روان‌شناسی قرن بیستم را شکل خواهد داد، پذيرفتند. در حقيقت، او همراه با گروه برجسته‌ای از همکارانی که به انجمن روانکاوی وین پیوسته بودند، روان‌شناسی قرن بیستم را شکل داد. بيشتر این همکاران به پیشرفت روانکاوی کمک کردند.
در سال 1908 انجمن بین‌المللی روانكاوي به ریاست فروید بنيان گذاشته شد. این انجمن کنگره‌هایی را ترتیب می‌داد که مسائل مهم روانكاوي در آنجا مورد بحث قرار می‌گرفت. یک‌ سال بعد، فروید با فراخوان "استانلی هال" (Stanley Hall) روان‌شناس نامی آمریکا به "اتازونی" سفر کرد. سخنرانی‌های فروید در آنجا موفقیت شایانی برایش فراهم آورد که نتیجه ي آن بسط و توسعه روان‌كاوي در آمریکا بود.
در سال ۱۹۰۹ فروید از جامعه ي روان‌شناسی امریکا قدردانی رسمی دریافت کرد. او برای یک رشته سخنرانی فراخوانده شد و در آنجا درجه ي دکترای افتخاری را به او هديه کردند.
در طول سال‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ که فروید به اوج موفقیت خود رسیده بود، تندرستي او رو به كاهش بود. او از سال ۱۹۲۳ تا زمان مرگش که شانزده سال پس از آن بود، تحت سي و سه عمل جراحی برای سرطان دهان قرار گرفت، زیرا روزانه ۲۰ سیگار برگ می‌کشید.
علاوه بر درد جسمی، در این سال نوه ي محبوبش "هاینز" چهار ساله نیز درگذشت. "ویتیل جونز" نوشت:
"این تنها رويدادي بود که فروید برايش گریست."
در سال ۱۹۳۸ نازيها اتریش را به تصرف درآوردند، اما برخلاف پافشاري دوستانش، فروید ترک وین را نپذیرفت. چندین بار خانه ي او مورد هجوم دار و دسته ي نازیها قرار گرفت. پس از اینکه دختر او "آنا" دستگیر شد، فروید موافقت کرد که وین را ترک کند و به لندن برود. چهار خواهر او نيز در اردوگاه کار اجباری نازیها جان باختند.
تندرستي فروید به نحو چشمگیری از بين رفت، اما از نظر عقلانی هوشیار ماند و كمابيش تا آخرین روز زندگی‌ خود به کار ادامه داد. او در اواخر سپتامبر ۱۹۳۹ به پزشک خود "ماکس شور" گفت:
"اکنون این زندگی جز شکنجه چیز دیگری نیست و دیگر مفهومي ندارد."
دکتر قول داده بود که اجازه نخواهد داد فروید بیهوده رنج بکشد. از اين رو، طی ۲۴ ساعت بعدی به مدت سه بار به او مرفین تزریق کرد که هر بار مصرف آن بیشتر از اندازه ي لازم برای آرام كردن درد بود و براي سالهای زيادي درد فروید را به پایان رساند.
زیگموند فروید به عنوان بنیان‌گذار روانکاوی بیش از هر کس دیگری، هم در تاریخچه ي روانشناسی مورد تحسین قرار گرفته است و هم به دليل نظریه‌هایش به گونه ي بیرحمانه‌ای از او انتقاد شده است. در حقيقيت، به عنوان یک شخص، هم گرامي داشته شده و هم محکوم گرديده و به عنوان یک دانشمند بزرگ، هم پديد آورنده ي آيين جديد و هم کلاهبردار معرفی گردیده است. تحسین کنندگان و منتقدان فروید همگي بر اين باورند که تاثیر او بر روان شناسی و روان درمانی بسیار زیاد بوده است.
 
انديشه ي فروید
مکتب روانكاوي فروید، به نقش تعارضات ناهشیار در تبیین رفتار و شخصیت فرد تاکید دارد. به نظر او بسیاری از رفتارهای انسان تحت تأثیر انگیزه‌های ضمیر ناخودآگاه است. انديشه ها و خاطرات ضمیر ناخودآگاه، بویژه از نوع جنسی و پرخاشگرانه، ریشه ي اختلالهاي روانی هستند و این گونه اختلالهاي روانی می‌توانند با تبدیل انديشه ها و خاطرات ناخودآگاه به آگاهی، از راه درمانهاي روانکاوانه، درمان شوند
از نظر او، تجربه هاي گذشته و دوره ي کودکی بر رفتار فرد بالغ در تکانه‌های ناهشیار در زندگی روزمره، در رویاها، خاطره ها و لغزش‌های زبانی تاثیر می‌‌گذارد.
فروید، دارای تفکر تحولی است، اما از نوع مکانیکی آن. فرض او این است که در رشد انسان پس از 5 سالگی چیز تازه‌ای به وجود نمی‌آید و واکنش‌ها و تجربه‌های پس از آن را باید تکرار گذشته دانست.
او در سال 1897 مسیر دیگری را در بررسی‌های خود در پيش گرفت که خود تحلیلی (self-analysis) نام گرفت. وي پس از مرگ پدرش دچار آشفتگی و اضطراب شد و همین امر او را بر انگیخت تا به بررسی رویاها و خاطره هايش بپردازد. از طریق این تحلیل‌ها چیزی را کشف کرد که خود آن را بزرگترین دستاوردش می‌دانست؛ "عقده ي ادیپ" که کودک به دلیل عشق به پدر يا مادر (جنس مخالف) با پدر يا مادر (جنس موافق) خود به شدت به رقابت می‌پردازد. او این نظریه را در کتاب "تعبیر رویا" انتشار داد و تعبیر رویا را شاهراهی به سوی "ناهشیار" دانست.
 
آثار
"هذیان و رویا"، "روانکاوی و تحریم زناشویی با محارم"، "توتم و تابو"، "روان شناسی"، "مفهوم ساده ي روانکاوی"، "اصول و مبانی روان شناسی"، "روان شناسی آینده ي یک پندار"، "پیدایش روانکاوی درباره ي هیستری"، "لئوناردو داوینچی"، "مهمترین گزارشهای آموزشی تاریخ روانکاوی"، "پسیکانالیز روانکاوی برای همه"، "تفسیر خواب"، "موسی و یکتا پرستی"، "سه رساله درباره ي تئوری میل جنسی"، "کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسیك"، "پنج گفتار در بیان روانکاوی"، "تمدن و ملالتهای آن"، "اصول روانکاوی بالینی"، "مبانی روانکاوی"، "آسیب شناسی روانی زندگی روزمره"، "اشتباهات لپی"، "تعبیر خواب و بیماریهای روانی و روانکاوی."


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1322
نویسنده : paskalov


"ريچارد براتيگان"، چكامه‌سرا و رمان نويس برجسته‌ي معاصر [ =امروزين ] در سي‌ام ژانويه‌ي سال 1935 در "تاكوماي" واشنگتن به دنيا آمد.
دانستني‌هاي کمی در مورد سالهای کودکی او در دست است، جز اینکه باید گفت دوران پر دردسری بوده است. این تنها چیزی است که خودش هم در موردش هیچ‌گاه سخن نگفت. برخي مي‌گويند، براتیگان نمی‌دانست پدرش کیست و پدرش هم تا هنگامی که آگهی درگذشت ریچارد را دید، از داشتن چنین پسری بی‌خبر بود. برخي ديگر بيان مي‌دارند كه ریچارد در حدود بیست سالگی، تکه سنگی از پنجره‌ی اداره‌ی پلیس به داخل پرتاب كرده و همین امر سبب شده تا او را به بیمارستان ایالتی "اورِگان" (Oregon State Hospital) ببرند و در آنجا پس از بررسي، تشخیص دهند ریچارد دچار "شیزوفرنی- پارانویید" است و به شوک درمانی روي آورند.
ريچارد در سال 1955 به "سان فرانسیسکو" در ایالت "کالیفرنیا" رفت و بسيار زود به نويسندگان جنبش "بیت" پیوست. نخستين سروده‌ي او با نام "دومین قلمرو پادشاهی" در سال 1956 منتشر شد و پس از آن هم نخستین کتابش به نام "میز چای مرمری را بچین"، که گنجينه‌اي از بيست و چهار سروده بود، در سال 1959 در دسترس خوانندگان قرار گرفت.
این دو اثر چون "غشگیر" (تخته یا چیزی که در پايان رده ي کتب برای نگهداری آنها می گذارند)، موجبات ازدواجش را با "ویرجینیا دیون آدلر" (Virginia Dionne Adler) در تاریخ 8 ژوئن 1957 در شهر "رنو" در ایالت "نوادا" فراهم ساخت.
از اواخر دهه‌ی شصت، نوشته‌های براتیگان، هواخواهان بسیاری پیدا کرد و در همین دوره بود که او شاهكارهايي چون "صید قزل آلا در آمریکا" (1967) و "در قند هندوانه" را منتشر ساخت.
در سال 1972، براتیگان راه "پاین کریک" (Pine Creek) در ایالت "مونتانا" را در پیش گرفت و در شمال پارک ملی "سنگ زرد" (Yellow Stone National Park) مسكن گزيد. وي در آنجا به مدت هشت سال از هرگونه سخنرانی یا گفتگو سر باز زد.
براتیگان در دسامبر 1979 در نشستی در "Modern Language Association" در "سان فرانسیسکو" حضور یافت و به همراه "گری اسنایدر"، "فیلیپ والن"، "رابرت بادی" و "لوسین استرایک" در مورد " زِن " (Zen) و سروده‌ي معاصر [ =امروزين ] به گفتگو پرداخت.
او واپسين کتابش را با نام "پس باد همه‌اش را بر باد نمی‌دهد"، در سال 1982 منتشر کرد. در 25 اکتبر 1984، دوستان ریچارد، جسم بي جان او را در خانه اش- كه در "بولیناس" در ایالت "کالیفرنیا" بود- در کنار یک بطری الکلی و یک تفنگ کالیبر 44 يافتند. شواهد بيانگر آن بود كه وي خودكشي كرده است.
 آثار براتيگان به گونه‌اي انكار ناشدني براي نويسندگان هم دوره‌اش در آمريكا و ديگر بخش‌هاي جهان كارساز بوده است. سروده‌هاي اين چكامه‌سراي آمريكايي، از نخستين نمونه‌هاي آثار هيپي‌وار است و همان گونه كه گفته شد، از ده‌ ي 60 ميلادي به اين سو، در بخش‌هاي گوناگون جهان، خوانندگان ويژه‌ي خود را يافته است.
 
سروده‌اي از براتیگان :
"چشمداشت"
گويي سالها به درازا انجاميد
پیش از آنکه دسته ای بوسه
از لبانش بچینم
و آن را در گلدان
سپیده دم رنگ قلبم بگذارم
ولي
به چشمداشت آن می‌ارزید
چرا كه
من
عاشق بودم.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1200
نویسنده : paskalov


"ريچارد باخ"، در سال 1936، در "اوك پارك" ايالت "ايلينوي" آمريكا ديده به جهان گشود. او فرزند "رولند هربرت" و "روث هلن" ( شاو ) باخ است. نسب او به "يوهان سباستيان باخ"، آهنگساز بزرگ و سرشناس آلماني مي رسد. دلبستگي او به نوشتن و پرواز، از دوران دبيرستان شكل گرفت و سرانجام، از او يك خلبان و سپس، يك نويسنده ساخت.
باخ در سال 1955، وارد کالج "لانگ‌ بیچ استیت "شد که هم اكنون با نام "لانگ بیچ" دانشگاه ایالت "کالیفرنیا" شناخته می‌شود.
باخ، زمانی خلبان ذخیره‌ی ارتش بود و چندي، به گردشگري در روستاها پرداخت. كمابيش، همه‌ي آثار او به گونه‌اي در بردارنده‌ي مقوله‌‌ی [ =گويه‌ي ] پرواز است. باخ با نوشتن کتاب "جاناتان مرغ دریایی"، كاميابي بسياري کسب کرد. اگرچه، داستانهاي ديگر او تا این اندازه مورد پسند نبوده است، همچنان، جانبداران بسياري دارد.
باخ از نخستين همسر خود، "بت باخ"، داراي شش فرزند است. همسر دوم او "لسلی پریش" بازیگر بود که در جریان ساخت فیلم "جاناتان مرغ دریایی" در سال 1973با هم آشنا شده بودند. ریچارد باخ، کتاب "پُلی بر فراز همیشه" را درباره‌‌ی رابطه‌ی عاشقانه‌‌ی خود با او نوشت؛ هرچند در سال 1999 از وي جدا شد.
یکی از فرزندانش، "جاناتان"، کتابی با نام "بر فراز ابرها"، در مورد روابط خود با پدری که هرگز او را نشناخت، نوشته است.
باخ در هر زمینه‌ای که مربوط به خلبانی مي‌شود، کار کرده است؛ از آنگونه مي‌توان به ساخت تصاویر متحرک در آسمان، با نمایش هوایی خلبان تاکتیکی جنگنده‌های نیروی هوایی و نویسندگی و آموزگاری فنی هوانوردی اشاره كرد. او در فیلمی با نام "هیچ چیز ناگهاني نیست"، که از روی کتابش ساخته شده بود، در نقش گوينده و  خلبان نمایش‌های هوایی ايفاي نقش كرد.
گرچه او به راستي، دلبستگي فراوانی به هوانوردی دارد، با وجود اين، همواره دوست دارد که بنویسد. در دوران دبیرستان یکی از آموزگاران ورزش به ریچارد باخ کمک کرد تا به توانایی‌های نهفته‌اش پی ببرد. از سال ۱۹۵۹، او باورهايي در مورد یک پرنده که می‌خواست ‌ديوارهای محدودیت را بشکند، داشت؛ از اين رو کتاب "جاناتان، مرغ دریایی" را به نگارش درآورد.
كمابيش همه‌ي کتابهای باخ از هواپیما به ‌عنوان وسیله‌ای برای رساندن یک پیام بهره مي گيرد. وی در كتاب "گریز از منطقه‌ي امن"، کودکی ‌اش را برای ما بازگو می‌کند. او در هشت سالگی، یکی از برادرانش، "بابی" را از دست داده است. با خواندن این کتاب می‌توان پي برد که او برادری بزرگتر از خود به نام "روی" داشته است. ریچارد باخ، همسر دوم خود، "لسلی پریش"، را در سال ۱۹۷۳ در زمان فیلمبرداری فیلم جاناتان مرغ دریایی که از روي کتاب خودش ساخته می‌شد، ديدار کرد.
او بنيادگذار مذهب پرواز بوده و پيروانی هم به دور خود گرد آورده است. از آثار او که به زبان فارسی برگردان شده، می‌توان به کتابهایی چون : "جاناتان مرغ دریایی"، "پندار"، "یگانه"، "گریز از سرزمین امن"، "هدیه‌ي پرواز" و "فراسوی ذهنم" اشاره کرد که در بیشتر کتابهای ياد شده، نویسنده، با احساس پرواز، ارتباط خوبی با خواننده برقرار می‌کند و در مورد شناخت خود، گزينش، اختیار، سرانجام و راستي و درستي زندگی به گفتگو مي نشيند.
 
 
برخي از کتابهای "ریچارد باخ" بر اين پايه‌اند:


- بیگانه در زمین (1963)
- هواپیمای زنده (1966)                                  
- هیچ چیز ناگهاني نیست (1969)
- جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی (1970)
- موهبت پرواز (1974)
- دور و بس نزدیک (1976)
- پندار (1977)
- پلی به سوی جاودانگی (1984)
- یگانه (1988)
- گریز از آسودگی (1994)
- درنگ‌هاي من (1999)


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1289
نویسنده : paskalov


«رومن رولان» در ۲۶ ژانويه سال ۱۸۶۶ در «كلامسی» فرانسه به دنيا آمد. وي يكی از بزرگترين رمان‌نويسان و نمايشنامه‌نويسان فرانسه است و مقالاتش در جانبداري از صلح و مبارزه عليه فاشيسم او را به شخصيتی سياسی و خاص بدل كرد. تجزيه و تحليل هاي او درباره خلاقيت‌های هنری، دربردارنده ذهنيتی متفاوت و منحصر به ‌فرد است. در عين حال، رولان در نوشتن بيوگرافی نيز مهارت عجيبي داشت.
رومن رولان در چهارده سالگی به اصرار مادرش، «آنتوانت ماری» برای تحصیل موسیقی و هنر راهی پاریس شد، در نوجوانی با افکار «باروخ اسپینوزا» آشنا شد و «لئو تولستوی» را کشف کرد.
وي در ۱۸۸۹ م. در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد و در ۱۸۹۵ م. به رم رفت و در رشته هنر مدرک دکترا گرفت. رساله دکترای او در مورد «تاریخ اپرای اروپا پیش از ژان باتیست لولی و آلساندرو اسکارلتی» است. پس از اخذ دکترا، سه سال در مدرسه عالی به تدریس تاریخ هنر اشتغال داشت و از آن پس دوره‌ای کوتاه در دانشگاه سوربن تاریخ موسیقی تدریس کرد و سپس در ۱۹۱۲ به نوشتن روی آورد و طی هشت سال تا ۱۹۰۴ م ، رمان ۱۰ جلدی ژان کریستف را به رشتهٔ تحریر درآورد. رومن رولان انسان صلح دوستی بود. او به دعوت ماکسیم گورکی در سال به شوروی رفت و با استالین ملاقات داشت. علی‌رغم تمایل به اندیشه‌های مارکس، علیه استالین و حکومت شوروی مقالات متعددی انتشار داد. در ۱۹۱۴ م. به سویس رفت و ۲۳ سال از عمر خود را در آنجا گذراند. در همان جا با مهاتما گاندی آشنا شد.
وي نه تنها خالق رمان ده جلدی «ژان کريستف» بود، بلکه بيوگرافی‌های قطوری درباره‌ مشاهير جهان از جمله : بتهوون، تولستوی، گاندی، هندل، گوته و غيره نيز نوشت. کتاب بيوگرافی او درباره‌ بتهوون مثلا شامل هفت جلد است که در رابطه با زندگی هنرمندان و تاريخ موسيقی غرب نوشته شده. رولان غير از آن، نمايش‌نامه‌هايی با عنوان‌های: شکسپير، روبسپير، و دانتون نيز نوشت.
رولان ادعا می‌کرد كه يکی از هدف‌های بيوگرافی نويسی‌اش، روشنگری و تبليغ اصول اخلاقی و انسان‌دوستی است. به قول خودش می‌خواست با معرفی هنرمندان و مشاهير انسان‌دوست جهانی، مانع سرکوب و به خطر افتادن آزادی درونی انسان در جامعه‌ای غيرعادلانه شود و برای اينكه اروپا را از يک زوال فکری ـ فرهنگی و اخلاقی نجات دهد، کوشيد تا با کمک معرفی قشر برگزيده‌ روشنفکر به انقلاب اخلاقی در ميان خوانندگان دست بزند و موجب نوزايی فرهنگی جديدی در اروپا شود. او آشکارا اعتراف می‌کرد که علاقه‌اش به نظام سوسياليستی، به‌ دليل اميدهای اخلاق انسانی است و نه به دليل موفقيت‌های اقتصادی يا سياسی و هدف آثارش را اميد به زندگی می‌دانست تا تبليغ آرمان‌گرايی و خيال‌پردازی.
رومن رولان با رمان ده جلدی «ژان کريستف» به شهرت جهانی رسيد و در سال ۱۹۱۵ جايزه‌ نوبل را به‌خاطر اين رمان دريافت کرد. دو قهرمان مشهور اين رمان اوليور، فرانسوی و ديگری ژان کريستف، آلمانی هستند. يعنی دو قهرمان از دو کشور همسايه که دو سال بعد در ميدان‌های جنگ جهانی اول به روی هم سلاح کشيدند. منتقدين چپ درباره‌ قهرمان ايده‌آليست رمان فوق می‌نويسند که او به سبب آشنايی با وضع بحرانی دو کشور نام‌برده، بدون اين‌که بتواند با طبقه‌ کارگر دو کشور ارتباط برقرار کند، به شورشی فردی و غير سازماندهی شده، دست می‌زند که از پيش شکستش حتمی است و مجبور می‌شود به خارج فرار کند. سال‌ها بعد، وقتی جنگ پايان يافته، به کشورش بازمی‌گردد و می‌بيند که برای نسل جوان جديد، خوشبختی‌های مادی مهم‌تر از اصول اخلاقی سابق گرديده‌اند و وی به اين دليل دچار بحران روحی می‌شود. کميته‌ اهدای جايزه‌ی نوبل، از جمله دلايل خود، اعلان کرد که : ما در اين رمان شاهد احترام به خيال‌پردازی و ايده‌آليسم ادبی ـ شاعرانه‌ای هستيم که نويسنده با گرمی و اصالت خاصی، تنوع و گوناگونی انسان‌ها را در آن نشان می‌دهد.
رومن رولان به دليل انسان‌دوستی‌اش در تمام عمر ميان طبيعت‌گرايی عارفانه و افکار سوسياليستی در نوسان بود. او از سال ۱۸۹۵ به آرمان‌های سوسياليستی علاقه يافت. ولی صلح‌جويی او موجب شد که نتواند تا آخر عمر بين اين دو جهان‌بينی بندبازی کند. وی نخستين بار با تکيه بر عقايد تولستوی به انتقاد از ابتذال اخلاقی جمهوری سوم فرانسه پرداخت. مورخين ادبی چپ درباره‌ رولان می‌نويسند که او سال‌ها از موضع اومانيسم بورژوازی با تکيه بر اصول اخلاقی صوری و مجازی به مبارزه‌ ضد امپرياليستی و ضد فاشيستی پرداخت و در موضع جهان‌وطنی، دچار ايده‌آليسم شد. سرانجام در مرحله‌ای از زندگی‌اش، از خواست‌های شخصی و فردگرايانه گذشت و به قبول و پذيرش اهداف انقلاب سوسياليستی روی آورد. در حالی که سال‌ها کوشيده بود با شعارهای اومانيستی ـ برادرانه، ولی فردگرايانه، وجدان هم‌عصران خود را بيدار نگهدارد و از بربريت جنگی شکايت کند که در آن ايده‌آل‌های زندگی، تراژدی‌وار سرکوب می‌شوند.
رومن رولان در جنگ جهانی اول با مقاله‌ «روح و فکر آزاد»، به تبليغ عقايد صلح‌جويانه‌ خود پرداخت و در پيام «درود به انقلاب اکتبر روسيه»، انقلاب را واقعه‌ای آزادی‌بخش برای تمام خلق‌های جهان معرفی کرد.

رولان در رمان هفت جلدی «روح و افکار جادوشده»، به ‌جای عشق انسانی صوری و مجازی، به قبول مبارزه‌ طبقاتی برای حل اختلافات اجتماعی، تن در داد و عملی کردن اومانيسم در قرن بيستم را در دفاع از ايدئولوژی سوسياليستی با اعتبار جهان‌شمولی دانست.
او به‌دليل مبارزه‌ ضد فاشيستی‌اش از دريافت جايزه‌ گوته، اهداشده در آلمان سال ۱۹۳۳، خودداری کرد. اين اقدام او باعث شد که دانشجويان نازی آلمانی، بعدها آثارش را در مراسم تکان‌دهنده‌ کتاب‌سوزی مشهور آن‌زمان، به صورت نمايشی همراه آثار ديگر نويسندگان مبارز ضدفاشيست، به درون آتش بيندازند و فروش آن‌ها را در کتاب‌فروشی‌ها ممنوع اعلام کنند.
رومن رولان در سال ۱۹۳۴ با يک دوشيزه‌ روسی ازدواج کرد و يک‌سال بعد همراه او به ديدار «ماکسيم گورکی» رفت و سفری همه‌جانبه به بيشتر نقاط شوروی کرد و به تعريف و تحسين از پيشرفت‌های سوسياليستی در آن‌زمان پرداخت. ولی سرانجام در سال ۱۹۳۸زبان به گلايه گشود. او به اهداف اومانيستی بلشويک‌ها شک کرده بود و از اين‌که سوسياليسم باعث نابودی مذهب می‌گردد، انتقاد کرد.
رومن رولان از موضع استتيک صلح‌خواهانه، نابودی آثار هنری را در جنگ، فاجعه‌آميزتر از کشته‌شدن انسان‌ها می‌دانست، چون به قول او، با نابودی آثار فرهنگی و فکری، يک نژاد انسانی نابود می‌شود.
از جمله آموزگاران صلح‌خواهی و طبيعت‌گرايی عرفانی او، غير از تولستوی و اسپينوزا، گاندی و فلسفه‌ هند بودند. در آغاز، جواب يک نامه‌ پر اميد تولستوی، باعث دلگرمی رولان برای نويسندگی گرديد. او در يک کتاب فلسفی که در سال ۱۸۸۸ منتشر کرد، نوشت آزادی تفکر انسانی، فقط بر اثر شناخت و تسلط بر ترس از مرگ، امکان دارد. به نظر مورخين، رولان توانست از اين طريق به تفکر سياسی و عرفانی خود وحدت دهد. از ديگر جملات معروف وی اين بود: «من به حزب و سازمانی خدمت نمی‌کنم، بلکه نيروی زندگی و مرگ را به آواز می‌کشم». به نقل از مارکسيست‌ها، پيش‌داوری و احتياط‌های او درباره‌ خشونت و مقاومت انقلابی، باعث شد که رولان به مقاومت منفی روی آورد.
در سال ۱۹۲۰ رولان به فلسفه بودايي و مشرق زمين و در راس آن كشور هند گرايش زيادي پيدا كرد و كتابي به سبك زندگينامه درباره مهاتما گاندی (۱۹۲۴) نوشت. اين امر باعث شد تا گاندی او را در سال ۱۹۳۱ در سوئيس ملاقات کند؛ زمانی که رولان هنوز کمونيست بود و در مهاجرت زندگی می‌کرد. در واقع، رولان از طريق گاندی، با مشرق زمين و تفكر شرقی آشنا شد. او تحت تاثير تعاليم بودايي قرار گرفت و تاثير گاندي بر او به قدري زياد بود كه در سال ۳۰ـ۱۹۲۹ كتابي تحت عنوان «پيغمبران هند جديد» را منتشر كرد.
پيش از گاندی نيز، «تاگور»، شاعر بنگالی ـ هندی، بعد از اعطای جايزه‌ نوبل به رولان، به ديدار وی به سوئيس رفته بود. رولان تا سال ۱۹۳۷ در سوئيس اقامت داشت و در سال ۱۹۳۸ به فرانسه بازگشت. همچنان به كار نگارش مشغول بود و با شروع جنگ جهاني دوم بار ديگر مقالات ضد جنگش جنجال هاي زيادي به پا كرد. او در اين مقالات فاشيسم را مورد حمله قرار داد و در راس مقالاتش از تاثير مخرب افكار نازی‌ها بر اروپا و بلافاصله جهان سخن راند. با توجه به رد افكار استالين در سال هاي ۳۶-۱۹۳۵ فرانسوي ها ديگر او را به حزب كمونيست منسوب نكردند و از ديدگاه هاي ضد جنگ او استقبال هم شد. رولان در سال ۱۹۳۵ ملاقاتي با استالين در مسكو داشت و همان زمان در مقالاتی انتقادی حزب كمونيست را زير سؤال برد و سياست‌های جنگ طلبانه و خشونت گرايانه آنها را به شدت تقبيح كرد.
امروزه گويا در فضای ادبی فرانسه، رومن رولان مشهور به نويسنده‌ای عارف و طبيعت‌گرا باشد. او يكبار در سال ۱۸۹۲ و بار ديگر درسال ۱۹۳۴ ازدواج كرد.
به نظر تاريخ نگاران ادبيات، رولان در سال ۱۹۱۵ جايزه‌ نوبل را به اين دليل دريافت کرد که از طرفين جنگ خواسته بود با کمک عقل و خرد مسائل خود را حل کنند و به جنگ پايان دهند. به جز آن، او در سال پيش خواهان يک سازمان بين‌المللی جهانی برای حل اختلافات بين کشورها شده بود. به اين دليل مخالفان وی، اعطای جايزه‌ نوبل به او را اقدامی صرفا سياسی می‌دانند.
رومن رولان از طريق «نيچه» با موسيقی «واگنر» آشنا شد. «انيشتين» بعدها به دليل فعاليت‌های صلح‌جويانه‌ رولان در ميان روشنفکران ملی‌گرای آلمانی، از وی به نيکی ياد کرد.
آثار رولان شامل مقاله، رمان، نمايش‌نامه و بيوگرافی هستند. از جمله نمايش‌نامه‌های او : دانتون، روبسپير، تراژدی‌های ايمان، و درام‌های انقلابی مانند گرگ‌ها هستند. و از جمله رمان‌هايش : ژان کريستف، و روح جادوشده. رولان بيوگرافی‌هايی درباره‌ بتهوون، تولستوی، گوته، گاندی و غيره نيز منتشر کرد. در جوانی نمايش‌نامه‌هايی «ايده‌گرا» نوشت و کوشيد در آغاز، برای پيام‌های خود از ژانر ادبی درام استفاده کند. آخرين نمايش‌نامه‌اش «روبسپير»، در سال ۱۹۳۹ منتشر شد. او در بعضی از درام‌های خود از جمله در «تراژدی‌های ايمان»، از خواننده و بيننده می‌خواهد که برای دفاع از اصول اخلاقی‌اش، ريسک کرده و حتي به خطر مرگ تن دهد.
در دوره‌ روشنگری او، معروف به «تئاتر برای همه»، رولان دچار سرخوردگی شد، چون مخاطبينش علاقه‌ خاصی به پيام‌های وی نشان ندادند. دو مجموعه نمايش‌نامه‌های انقلابی نخستين او، يعنی گرگ‌ها و دانتون درباره‌ نيروی بشاشيت در زندگی هستند و نه درباره‌ مسائل سياسی يا اجتماعی. مقاله‌ «روح و فکر آزاد» او در سال ۱۹۱۵ باعث خشم نظاميان و ناسيوناليست‌های جنگ‌طلب شد. بدين جهت رولان به دليل احتمال توطئه‌چينی آن‌ها برای سر به نيست کردنش، به کشور همسايه، يعنی سوئيس مهاجرت کرد .رومن رولان سي ام دسامبر سال ۱۹۴۴ بر اثر بيماری سل در فرانسه درگذشت. او درباره خود مي گويد:
«من شهروندی جهانی‌ام. غالبا در حال جنگ با تبعيض‌های اجتماعیم. در هنر و در راس آن به بتهوون، شكسپير و گوته عشق مي ورزم ... رامبراند نقاش محبوبم است. اما كشور مورد علاقه ام بی‌شك ايتالياست».


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1220
نویسنده : paskalov


«رالف والدو امرسون» (Ralph Waldo Emerson) در ۲۲ ماه مه سال ۱۸۰۳، در «بوستون» به دنيا آمد. اجداد پدري اش همگي از روحانيون مسيحيت بودند و او مانند پدر، تحصيلات اوليه خود را در «بوستون» و سپس كالج «هاروارد» گذراند و در سال ۱۸۲۱ فارغ التحصيل شد. وي در همان دوران، نشريه اي را راه اندازي كرد كه بعدها دستمايه بسياري از سخنراني ها، مقاله ها و كتابهاي او شد. در سال ۱۸۲۵، «امرسون» براي تحصيل در رشته الهيات به دانشگاه «هاروارد» رفت و  با دختر ۱۷ساله اي به نام «الن لوئيزا» ازدواج كرد كه مدتي بعد، در اثر ابتلا به بيماري سل، جان خود را از دست داد. او پس از پايان تحصيلاتش براي اولين و آخرين بار به استخدام اداره مردم كليساي موحدان بوستون درآمد و كشيش مخصوص انجام آئين رباني كليسا شد.
امرسون پس از سه سال فعاليت در اين شغل اعلام كرد كه ديگر علاقه اي به انجام آئين هاي دسته جمعي ندارد، ولي همچنان به موعظه و سخنراني مي پرداخت. او در زادگاه خود «كنكورد»، دايره اي ادبي تاسيس كرد و به پرورش ديدگاهها و انديشه هاي نو پرداخت و در اين راه از وجود بزرگاني چون «هنري ديويد ثورو» نويسنده مقاله معروف «نافرماني مدني» و همچنين «ناتانيل هاوثورن» بهره برد. سرانجام، ايده ها و احساسات متناقض او سبب شد تا از مقام كليسايي خود استعفا دهد و هيچ گاه نتوانست به آرزوي ديرينه خود، يعني معلمي و موعظه در يك زمان دست يابد و شايد اين به واسطه خللي بود كه در باورش نسبت به وجود خدا پديد آمده بود. 
او در سفر به اروپا (1832) با «ويليام ووردزورث»، «ساموئل تيلور كولريج» و «توماس كارلايل» ملاقات كرد و با بيان نظريه هاي خود، تعجب و تحسين آنها را برانگيخت. «امرسون» به مدت ۵۰ سال با «كارلايل» مكاتبه مي كرد و به شدت تحت تاثير ايده او مبني بر اهميت والاي نمادهاي تاريخي قرار گرفت كه در بيشتر آثارش به چشم مي خورد. او براي مدتي طولاني در جنبش ضد برده داري فعاليت مي كرد و از حاميان سرسخت حقوق زنان بود.
 سالها بعد، نويسنده اي انگليسي به نام «آلگرنون چارلز سوئين بورن» در اظهار نظري خشمگينانه، «امرسون» را اينگونه توصيف كرد :
«او تنها بوزينه اي چروكيده است كه براي ارتقاي خود بر شانه هاي بزرگاني چون كارلايل نشسته است».
امرسون پس از ديداري كه با نويسندگان هم عصر خود در انگلستان انجام داد، به ايالات متحده بازگشت و درباره طبيعت، شناخت حيات و تاريخ به سخنراني پرداخت. وي در سال ۱۸۳۵ با «ليديا جكسون» ازدواج و تا آخر عمر در كنار او و در روستايي به نام «كنكورد» در ايالت ماساچوست زندگي كرد. «امرسون» اولين اثر مكتوب خود را با نام «طبيعت» در سن ۳۳ سالگي خلق كرد كه مجموعه اي از مقاله هاي او طي سالهاي پيشين بود. او در اين مجموعه به بيان ديدگاهها و انديشه هاي خود پرداخت و با تكيه بر «فردگرايي»، حاكميت سنتي را رد كرد. امرسون در كتاب «طبيعت»، همگان را به احساس «لذت ارتباطي اصيل با جهان آفرينش» دعوت كرد و با تاكيد بر مفهوم «وجود بي نهايت يك فرد» بيان داشت :
«هر مخلوقي، مفرد است و لازم است كه در كنار هم و در هماهنگي با طبيعت به حيات خود ادامه دهند. آفرينش در كالبد همه جريان دارد. پس من ذره اي از آفرينشم؛ من ذره اي از خدايم».
او طي مقالات جنجال برانگيزي با نام «دانشجوي آمريكايي» و «سخني با دانشكده الهيات»، به نقد روشنفكران «هاروارد» پرداخت و درباره رواج آن دسته از ايده هاي بي هويت كه به مسيحيت نسبت داده مي شد، هشدار داد. به همين دليل، سالهاي سال از سوي دانشگاه هاروارد طرد شد، اما پيام او، بسياري از جوانان مشتاق را به خود جذب كرد و تعداد اعضاي انجمن موحدان را - كه زير نظر كشيشي به نام «ميج» اداره مي شد- افزايش داد. «امرسون» در سال ۱۸۴۰ با همكاري «مارگارت فولر»، اقدام به راه اندازي مكاني براي بيان نظريه هاي گوناگون در باب اصلاحات اجتماعي نمود. او در سال ۱۸۴۱، بسياري از سخنرانيها و نوشته هاي خود را در مجموعه اي به نام «مقالات» به چاپ رساند و در پي آن، جلد دوم «مقالات» و «خطابه هايي در باب طبيعت» را منتشر كرد. وي در اين آثار، خوانندگان را به «اعتماد به نفس» دعوت نمود و به آنها توصيه كرد كه از استعدادهاي ذاتي شان براي خودشناسي استفاده كنند و از الهامات طبيعت غافل نشوند. «امرسون» در دهه ۵۰ به سخنراني تمام وقت تبديل شد و حاميان بسياري يافت. «سلوك زندگي» و «جامعه و فرديت»، نام آثار بعدي اوست كه با موفقيت فراوان همراه گرديد. سرانجام، «رالف والدو امرسون» در ۲۷ آوريل ۱۸۸۲ در زادگاه خود چشم از جهان فرو بست


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1197
نویسنده : paskalov


«راسل ايكاف» (RUSSEL ACKOFF) در سال 1919 در آمريكا متولد شد. وي ليسانس معماري و دكتراي فلسفه علم را از دانشگاه «پنسيلوانيا» دريافت كرد و از آن پس تاكنون در سمت استاد رشته فلسفه علم و علوم سيستمها در اين دانشگاه مشغول به كار بوده است. ايكاف 22 كتاب و بيش از 200 مقاله منتشر كرده و به عنوان فيلسوف و معلم، با بيش از 250 شركت ارتباط داشته است. ايكاف را به نام «مرد رنسانس» مي شناسند : يك معمار، فيلسوف، طراح شهر، بررسي كننده عمليات و متخصص در حل مسئله و نظريه سيستمها.
كتاب «تحقيق در عمليات» او كه در سال 1957 منتشر شد، كتاب آموزشي پيشتاز به شمار مي رود. راسل بنيانگذار موسسه «مشاور و مديريت» (INTERACT) و همچنين، بنيانگذار «رويكرد انقلابي در برنامه ريزي» و نظريه پرداز «برنامه ريزي تعاملي» است. او بر اين باور است كه «برنامه ريزي تعاملي» ابزاري براي كنترل تغيير و آثار آن و افزايش سرعت سازگاري با دگرگونيهايي است كه قادر به كنترل شان نيستيم. اين تغييرات، پيوسته از عصر ماشين تا عصر كنوني - كه او آن را «عصر سيستمها» مي نامد - ادامه داشته است. انديشه برتر در عصر ماشين كه به مدت 400 سال بر دنياي غرب حكومت كرد، «تفكر تحليلي» مبتني بر تجزيه و تحليل بود. در حالي كه تفكر نوين، «تفكر تركيبي» است كه در آن، تمامي روابط متقابل اجزا يك سيستم در قالب كليت و تماميت سيستم ديده مي شود، بدون آنكه اجزاي مستقل آن به صورت انفرادي و جدا از سيستم، معنا داشته باشد. در اين نوع رويكرد فكري، شناخت از كل به جزء پيش مي رود و نوعي «كل نگري» حاكم مي شود.
ايكاف به دنبال رابطه معناداري بين توسعه و تفكر سيستمي است كه سرانجام به بهبود كيفيت زندگي، چگونگي استفاده انسان از تواناييها و داراييها و افزايش شايستگي هايش مي انجامد. از نظر او هرقدر كه فرد، سازمان، كشور و يا سيستمي توسعه يافته تر باشد، كمتر تحت تاثير محدوديت منابع قرار خواهد گرفت. ايكاف دلايل بازدارنده توسعه را در درون سيستم جستجو مي كند و رفع تفاوتها و اختلافها را در حركت روانتر و سريعتر توسعه موثر مي داند.
وي با در نظر گرفتن تكامل مفهوم و ماهيت شركت از مكانيكي به ارگانيكي و در نهايت به سازمان، بر توليد و توزيع ثروت به عنوان نقش اقتصادي سازمانها در جامعه تاكيد مي ورزد. راسل نقش برنامه ريزي را در ترسيم آرمان آينده براي استفاده بهينه از تواناييهاي يادگيري و سازگاري و به بيان ديگر، توسعه، جستجو مي كند. به گمان او گرايش تعاملي در برنامه ريزي، تنها رويكردي است كه منجر به توسعه فرد و سازمان و اجتماع و همچنين بهبود كيفيت زندگي مي شود و بهترين امكان را براي مقابله با دگرگونيهاي پرشتاب، پيچيدگيهاي سازماني و ناپايداريهاي محيطي فراهم مي آورد. او بر اين باور است كه مهمترين فايده برنامه ريزي تعاملي، جنبه مشاركت آن است؛ يعني درگير شدن در فرايند توسعه افراد كه موجب توسعه آنها مي شود. به عبارت ديگر، مهمترين محصول برنامه ريزي، فرايند آن است و نه محصول آن (برنامه).


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1551
نویسنده : paskalov

 
«رابرت هوک» در سال 1635 در دهکده «فرش واتر» واقع در ساحل جنوبی انگلستان چشم به جهان گشود. هوك کودکی ضعیف بود که از سوء تغذیه رنج مي برد و هنگام خواب، دچار کابوسهای وحشتناکی می‌شد. علاوه بر این، گرفتار سردرد مزمن و زشتی قیافه بود. اگرچه او در سراسر عمر از بيماري رنج مي برد، ليكن يك لحظه از كار و كوشش و خدمت غافل نبود. هوك نه فقط از تيزهوشي و نيروي كار خود بهره گرفت، بلكه پيوند او با بزرگان دانش سبب شد كه با سرعت به درجه سازندگي برسد و آثار مهمي را با مشاركت آن ها به انجام رساند.
زمانيكه پدرش درگذشت، راه لندن را در پیش گرفت و در آغاز نزد نقاشی به شاگردی پرداخت. اما بوی رنگها بر سردردش می‌افزود، لذا آنجا را ترک کرد و به مدرسه « وست مینستر» رفت. در آنجا نشان داد که از هوش خارق‌العاده ای برخوردار است و در سال 1653 در سن 18 سالگی، وارد «دانشگاه آکسفورد» شد. در همان مقطع زماني، به حکاکی روی چوب و خواندن آواز اشتغال ‌ورزید و از این راه پولی بدست می‌آورد.
چندی نگذشت که استعداد او در مکانیک برای جامعه علمی آن زمان که « تامس ویلیس» و « رابرت بویل» از جمله اعضای آن بودند، آشکار شد. هوک مدتی دستیار هر یک از آن دو نفر بود. هنگامی که قانون بویل طرح‌ریزی می‌شد، هوک دستیار وی بود، اما مشارکت هوک در آن قانون روشن نیست.
زماني كه چارلز دوم به سلطنت بازگشت، محفل علمی غیر رسمی آکسفورد، هسته انجمن سلطنتی جدید را تشکیل داد و در سال 1662، هوک متصدی آزمایشگاه آن گردید. طی 15 سال بعد، وي عقاید مختلفي را مطرح نمود و آزمایشهای درخشاني را به انجام رسانيد.
هوك در سال 1663 ميلادي به عضويت انجمن سلطنتي انگليس در آمد و سال ها به عنوان منشي در انجمن خدمت مي كرد. هوك در تلسكوپ ها، ديگر ابزارهاي نجومي و ساعت هاي آن عصر اصلاحات بسياري به عمل آورد. او مي دانست كه حركت سيارات به دور خورشيد را بايد يك مساله مكانيكي در نظر گرفت و براي نيروي گرانشي، قانون عكس مجذور فاصله را پيشنهاد كرد. اما دليل اصلي معروفيت هوك، استخراج رابطه تجربي F=KX  است. او توانست براي نخستين بار اين رابطه را با آزمايش هاي دقيقي بدست آورد.
 
نظریه‌های مهم هوک در مورد زیست شناسی
هوک در سال 1665 « میکرو گرافیا» را که یکی از شاهکارهای علمی قرن 17 بود، منتشر کرد. آن اثر علاوه بر بسیاری نکات دیگر، شامل نخستین توصیفها و نقشه‌ واحدهایی بود که یاخته (سلول) نامیده می‌شدند؛ اصطلاحی که او به کار مي گرفت.

نظریه‌های مهم هوک در فیزیک
وی شیوه برخورد با حرکت دورانی بطور اعم و پویایی شناسی کیهانی بطور اخص را از نو تدوین و تنظیم کرد. هوک در مکاتبه مشهوری با « آیزاک نیوتن» بیان داشت که نیروی ثقل متناسب با مجذور فاصله کاهش می‌یابد؛ نظریه ای که نیوتن را به راه درک رابطه عکس مجذور کشانید و او را در مسیر کشف جاذبه عمومی قرار داد.
وی در سال 1679 در کتاب خود که مجموعه ای از شش اثر کوتاه بود، قانون هوک را شرح داد که عبارت بود از قانون کشسانی، با تاكيد بر این که، تنش با کرنش متناسب است.
 
نظریه‌های مهم هوک در زمین شناسی
هوک زمین شناس ارزنده ای بود و نظریه‌هایش درباره منشاء سنگواره‌ها، طلیعه ای از نظریات قرن 19 در این زمينه بود. وی از نخستین طرفداران نظریه سانحه گرایی به شمار مي رود. او متخصص ورزیده معماری بود و پس از آتش سوزی بزرگ شهر لندن، نقشه شهر را طرح ريزي کرد که بعداً از روی آن، شهر نیویورک را بنا کردند. هوك مامور شد تا به عنوان زمین‌سنج با « کریستوفر رن» در تنظیم نقشه بازسازی لندن همکاری کند.
 
 
 کارهای شگرف هوک در ساخت ابزارها
او به کارهای شگرف دیگری نیز دست زد و شاید مهمترین خدمت هوک به علم در زمينه ساخت و کاربرد ابزارها باشد. او به هر ابزار مهمی که در قرن 17 ساخته شده بود، چیزی افزود. وي تلمبه بادی را در شکل ماندگارش اختراع کرد و به روند ساعت سازي و میکروسکوپ سازي سرعت بخشيد. تار چلیپایی را برای تلسکوپ ، دریچه دیافراگم و نیز پیچ تنظیمی را که از روی آن ، قرائت وضع مستقر بصورت مستقیم ممکن می‌شد، اختراع نمود. پاندول ساعت، دستگاه سنجش انکسار نور در مایعات، بارومتر (هواسنج و غلظت سنج الکلی) و رطوبت سنج نیز از جمله اختراعات اوست.
وی بنیان گذار هواشناسی علمی نامیده شده است. هوا سنجی که او اختراع کرد، دارای سوزن متحرکی بود که فشار هوا روی آن ثبت می‌شد. دمای انجماد آب را نقطه صفر دماسنج پیشنهاد نمود و دستگاهی برای تنظیم دماسنج ها طرح ریزی کرد .ساعت هوا سنجی او  میزان بارندگی، فشار هوا، رطوبت و سرعت باد را روی طبلکی چرخان ثبت می‌کرد.
 
کارهای مهم هوک در شیمی
هوک تفاوت فلزات و نمکها را نشان داد و کتابی در باب خاصیت موئین بویژه صعود مایعات در لوله‌ها نوشت. این دانشمند دریافت که حرکت اجسام ریز و کوچک در روی سطح مایعات و بالا رفتن نفت از فتیله و حرکت شیره خام و پرورده گیاهان بر اثر خاصیت لوله‌های موئین می‌باشد.
 
مرگ هوک
رابرت هوک در سال 1702 و در سن 67 سالگی در لندن درگذشت. دو سال پس از مرگ این دانشمند ، مجموعه رسالاتش انتشار یافت.


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1217
نویسنده : paskalov


"رابرت لی فراست"، چكامه‌سراي پرآوازه‌‌ی آمريکايی، فرزند "ايزابل مودی" و "ويليام پريسکات فراست"، در ٢٦ مارس ١۸٧٤ در "سانفرانسيسکو" چشم به جهان گشود. مادرش، آموزگار و پدرش، روزنامه‌نگار بود و به ياد ژنرال "ايی.لی."، او را "رابرت لي" نام نهادند.
رابرت در سال ١۸۸٠، آموزش ابتدايي را آغاز كرد، ولي در مدرسه دوام نياورد و در سال ١۸۸١ نيز همين روش را در پيش گرفت. سرانجام در سال 1882 خانواد‌ه‌اش پذيرفتند که او در خانه و با آموزگار سرخانه درس بخواند. آموزگار رابرت دريافت که وی در تنهايی، آواهای ديگری را می‌شنود و به مادرش گفت که او از موهبت شنوايی و بينايی شگفت انگيزي برخوردار است.
در پنجم می 18٨٥، هنگامی که رابرت، يازده ساله بود، پدرش را بر اثر بيماری سل از دست داد و مادر، پس از پرداخت همه‌ي هزينه‌های خاکسپاری و موارد ديگر، بر اين شد تا با دو فرزندش "رابرت" و "جنی"، برای ادامه‌‌ی زندگی به "لورنس" ماساچوست نزد خانواده‌اش برود، در حالی که تنها هشت دلار در جيب داشت.
پس از چندی، بر پايه‌ي آزمون ورودی دبستان، رابرت را در کلاس سوم و جنی را که کوچکتر بود، در کلاس چهارم نام نويسي کرد.
در سال ١٨٩٠، هنگامی که رابرت فراست، با رتبه‌ي ممتاز، دوران ابتدايی را به پايان رسانده بود، نخستين سروده‌اش با نام "La Noche Triste"، در بولتن مدرسه به چاپ رسيد.
زماني كه رابرت نوزده ساله بود، گاهنامه‌اي محلی، يکی از سروده‌هايش را به پانزده دلار خريد. پدر بزرگش، همواره او را از سرايندگي باز مي داشت و به او گوشزد می‌كرد که گذران زندگی از اين راه، نشدني است، ولي اين سخنان بر رابرت كارساز نبود.
در سال ١٨٩١، پس از به پايان رساندن دوره‌‌ی دبيرستان، در آزمون ورودی کالج "هاروارد" پذيرفته شد و نيز "سردبير" بولتن آنجا گرديد. وي در همين زمان، با "النور ميريام وايت" ديدار کرد و به او دل باخت و پس از پافشاری بسيار در ١٨٩٥، زمانی که خبرنگار "ديلی آمريکن" بود، با وي ازدواج کرد. ولي خوشبختی‌های ساده‌‌ی زندگی او بسيار بی‌دوام بود و پيوندشان، در سال ١٩٠٠ از هم فرو پاشيد. این سال برای رابرت ٢٦ ساله، سال خوبی نبود، چرا که در هشتم جولای، پسرش "اليوت" را بر اثر بيماری وبا از دست داد و همسرش، "النور"، با مرگ "اليوت" دچار افسردگی شديد شد. مادر رابرت نيز در همين سال، بر اثر بيماري سرطان درگذشت.
پس از آن، رابرت چند سالی در آمريکا ماند و به کشاورزی پرداخت و چون کشاورز کاميابی نبود، همزمان با آن، پيشه‌ي آموزگاری را در پيش گرفت و در آغاز، نیمه‌وقت و سپس تمام‌وقت، در آکادمی "پینکرتون" به تدريس ادبیات انگلیسی پرداخت. در اين ميان، برخي سروده‌هاي خود را به گاهنامه‌های گوناگون می‌فرستاد که گهگاهی به چاپ می‌رسيد. ولي ناگهان در سال ١٩١٢ بر آن شد تا با خانواده‌اش به انگليس كوچ کرده و همه‌ي زندگی خود را صرف نوشتن کند. نخستين کتاب او با نام "خواست کودک" (A Boy’s Will)  كه در انگليس به چاپ رسيد، توجه همگان را برانگيخت و سبب شد که رابرت به جرگه‌‌ی سرايندگانی چون "ازرا پاوند"، "هیلدا دولیتل" و ... در آيد.
وي در سال ١٩١٥به آمريکا بازگشت و از آن پس، قله‌های [ =چكادهاي ] شکوفايی سرايندگي‌اش، يکی پس از ديگری آشکار گرديد، چنان که در آغاز سال ١٩٢٣، كتاب برگزيده‌‌ی سروده‌ها و در نوامبر همان سال، کتاب " New Hampshire" رابرت، بدست "هنری هولت"، به چاپ رسيد و دانشگاه "ورمونت" نيز به او مدرک LHD" " (Litterarum Humaniorum Doctor ) داد.
وي در ماه می ١٩٢٤ ، جایزه ‌ی "پولیتزر" را برای کتاب "" New Hampshire از آن خود ساخت و از دانشگاه "ییل" و کالج "میدلبری" به مدرک افتخاری نايل گشت. در سال ١٩٢۸، کتاب ديگري از او با نام "West Running " به چاپ رسيد و نيز برای نخستين بار با "تی.اس.اليوت"، سراينده‌ي پرآوازه‌ي انگلستان ديدار كرد.
سه سال پس از آن (1931)، رابرت، جایزه‌ی "پولیتزر" را برای گنجينه‌ي سروده‌هاي خود دریافت کرد. در سال 1936 نيز "هولت"، کتاب "A Further Ring" او را به چاپ رساند که در سال 1937، جايزه‌ی پولیتزر را از آن خود نمود.
وي در سال 1938، همسرش، "النور" را به دليل نارسايی قلبی از دست داد و در همان سال - که سرمست از باده‌‌ی كاميابي و عشق بود - به "کاتلین موریسون" پيشنهاد ازدواج داد؛ "کاتلین"، پيشنهاد او را نپذيرفت،  ولی فراست در ادامه‌ی احساس خود به وی، کتاب " " A winter Treeرا که در آوريل 1942 منتشر شد، به "کاتلین" پيشکش کرد، که يك سال پس از آن، اين کتاب نيز برنده‌‌ی جایزه‌‌ی "پولیتزر" گرديد.
در مارس سال ١٩٤٥، کتاب "A Mosque Reason" و در ماه می ١٩٤٧، کتاب " Steeple Bush" نوشته‌ي فراست، بدست "هولت" به چاپ رسيد و نيز در همين سال، "برکلی"، هفدهمين مدرک افتخاری را به او داد. دو سال پس از آن (1949)، گنجينه‌اي کامل از سروده‌هاي او به چاپ رسيد و در سال 1950، سنای آمریکا، زادروز او را به عنوان روز یادبودِ فراست پذيرفت.
در سال 1953، عضویت آکادمی سرايندگان آمریکا به او داده شد و متأسفانه [=بدبختانه] در همين سال به دليل بيماري سرطان پوست، عمل جراحی گرديد.
در سال 1955، مجلس قانونگذاری "ورمونت"، نام او را بر کوهی نهاد و يك سال پس از آن، "کندی"، رئیس جمهور از او خواست که در نخستين مراسم رياست جمهوری- که در ١٩٦١ برگزار می شد- همراهی‌اش کند. رابرت فراست، سروده‌اي هم برای مراسم فراهم كرد، ولي به دليل بيماری و ناتواني، نتوانست آن را بخواند.
در سال19٦٢، "هنري هولت"، کتاب ديگري از او را با نام  "In The Clearing" به چاپ رساند و رابرت در همين سال، با وجود اين که گرفتار ذات‌الريه‌ی سختی شده بود، برای شرکت در برنامه‌‌ی "گفتگوي فرهنگها" به فراخوان کندی به اتحاد جماهیر شوروی رفت، ولي به اندازه‌اي خسته و بیمار و ناتوان شده بود که در شوروی نمي‌توانست بستر خود را ترك گويد و "نیکیتا خوروشچف"، نخست وزیر شوروی، خود، به دیدار او رفت.
رابرت فراست در بازگشت از اين سفر، جراحي شد، ولي پزشکان دريافتند که سرطان مثانه و پروستات او پیشرفته‌تر از آن است که درمان شود.
با وجود اين، رابرت، زندگی خود را تا سال 1936 ادامه داد و در اين سال هم جایزه ي "بولینگن" را از آن خود کرد. وي در هفتم ژانویه دچار انسداد [=بندآمدگي] خون شد و در ٢٩ ژانويه‌‌ی همان سال، اندکی پس از نيمه شب، چشم از جهان فرو بست و در مقبره‌ی خانوادگی‌‌شان در "الدبنینگتون"، "ورمونت"، به خاک سپرده شد.
رابرت فراست با نخستين مجموعه‌ی خود به نام "خواست کودکانه"، هستی شاعرانه‌ی خويش را در جهان ادبيات به ثبت رساند و پس از آن، به مدت چهار بار، جايزه‌ی "پوليتزر" را از آن خود کرد.
سروده‌هاي او بيشتر، عاشقانه بوده و در آن، گمان بی‌همتای خود را در زيباترين تشبيهات و واژگان می‌پيچد و چونان گنجينه‌ای از زيبايی به دست خواننده می‌دهد. سروده‌هاي رابرت فراست، کلاسيک و همه از وزن و قافيه برخوردارند. بيشتر اين سروده‌ها در بند‌های آغازين، خواننده را به ديدن منظره‌ای فرا می‌خوانند و در بندهای پايانی، نتيجه‌ی فلسفی خود را پيشکش می‌دارند. چنانكه خود فراست هم در جايی می‌گويد :
"سروده، با گمان و زيبايی آغاز می‌شود و با دانش، پايان می‌گيرد."
 
سروده‌اي از رابرت فراست

راهِ ناپيموده (The road not taken)
در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا می‌شدند
و افسوس که نمی‌توانستم هر دو را بپويم؛
چرا که تنها يک رهگذر بودم
ايستادم؛
و تا آنجا که می توانستم به يکی خيره شدم،
تا جايی که در ميان بوته‌ها گم شد...
 پس بی‌طرفانه آن ديگری را برگزيدم.
شايد به اين دليل ‌که پوشيده از علف بود
                           و می‌خواست پنهان بماند
اگرچه هر دو يکسان لگدکوب شده بودند.
 و هر دو در آن صبحگاه، همسان به نظر می رسيدند؛
پوشيده از برگ،
بی ردِّپايی بر آنها
آه ... من راه نخستين را برای روز ديگر گذاشتم
با آنکه می‌دانستم که هر راهی به راه ديگر می‌رسد
شک داشتم که ديگر بار نتوانم به آن بازگردم
سالهای سال بعد روزی
با افسوس به خود خواهم گفت:
در جنگلی دو راه از هم جدا می‌شد و من
آری - من راهی- را در پيش گرفتم که رهگذر کمتری داشت
و همه‌ي تفاوت در همين بود


تاریخ : جمعه 07 تیر 1392
بازدید : 1374
نویسنده : paskalov


"دیپاک چوپرا" در 22  اکتبر سال ۱۹۴۶ در "دهلی نو" به دنیا آمد. پدرش، "کریشان چوپرا"، پزشک کارآزموده‌ي قلب است. چوپرا پس از پایان دوره‌ي پزشکی به همراه همسرش "ریتا" به آمریکا رفت و در يک بیمارستان آغاز به کار کرد.
سپس در سال ۱۹۸۱، به "دهلی نو" بازگشت و با دکتر "تریگونا" دیدار کرد. چوپرا می‌گوید تنها کافی بود دکتر "تریگونا"، نبض شخص را بگیرد تا از تاریخچه بیماری‌های او در گذشته، حال و آینده آگاه شود. او مهارتی بس شگرف در "آیورودا" (پزشكي کهن هند) داشت. تریگونا از دوستان چوپرا شنید که او پزشکی آگاه و زبردست در آمریکاست و پس از گرفتن نبضش، چنین تشخیص داد که چوپرا انديشه‌هاي غیرضروری بسیاری در سر دارد. بنابراین، به وی پیشنهاد کرد که "مدیتیشن" کند، زمانهاي بیشتری را با خانواده‌اش سپری کند و غذایش را آرامتر بخورد.
چوپرا پشت سر هم قهوه می‌خورد و روزی یک پاکت سیگار می‌کشید. سرانجام تمرینات "تی. ام" را در پیش گرفت و دریافت که با مدیتیشن می‌توان به آرامش ژرفي دست یافت. وي همچنین با گذشت دو هفته توانست سیگار و مشروب را کنار بگذارد.
چوپرا در سال ۱۹۸۵، با "ماهاریشی ماهش پوکی"، بنیادگذار و رهبر "تی.ام" در "واشنگتن دی سی" ديدار كرد.
چوپرا یک کلینیک پزشکی "آیورودايی" را با کمک "ماهاریشی" راه اندازی کرد و خود، ریاست آن را پذيرفت. او تا سال ۱۹۸۷، از فروش فرآورده‌های بین‌المللی ماهاریشی در حوزه‌ي آیورودا، دارايي هنگفتی کسب کرد. پس از آن، به ‌کار نوشتن پرداخت. وي در سال ۱۹۸۹، کتاب "شفای کوآنتومی: کاوشی در مرزهای پزشکی ذهن- بدن" را نوشت. وی در این کتاب روشن کرد که یک بیمار از راه پرداختن مدام به مدیتیشن و در پیش گرفتن تغذیه‌ای مناسب می‌تواند بر بیماري‌‌های گوناگون چيره شود و سبب ديركرد فرآیند پیری گردد. آنگاه در سال ۱۹۹۱ کتابی را با نام "زندگی بدون قید و شرط: کشف توان رسیدن به آرزوها" به نگارش درآورد.
چوپرا در سال ۱۹۹۳ به همراه همسر و فرزندانش، رهسپار "کالیفرنیا" شد و در آنجا مسكن گزید.
چندی پس از آن، مرکز بهزیستی چوپرا را در زميني بزرگ و با امکانات بسیار عالی در مرکز شهر گشود. او همچنین دارای یک شبکه‌ي تلویزیونی کابلی است که آن را "کانال جهانی شفا" نام نهاده است.

چند کتاب از چوپرا :
1- شفای کوانتومی
2- هفت قانون معنوی كاميابي
3- بازگشت مرلین
4- روش‌های افسونگری
5- جاده‌ي عشق
6- جاودانگی روزمره
 
اين فيلسوف و پزشک هندی‌‌تبار که پشتوانه‌ي کارهای پژوهشی‌اش در زمينه‌ي ارتباط جسم با روح و روان و همچنين آشتی دادن و پل زدن بين آگاهی خردمندانه‌ي غربی با خرد و انديشه‌‌ي شرقی، به بيش از چهل کتاب و صدها نوشتار و بيشمار سخنرانی و برنامه‌های راديو - تلويزيونی می‌رسد و به همان سان، يک مولانا شناس بنام نيز هست، به تازگي، کتابی به نام "سازش، تنها راه است"، منتشر کرده است. چوپرا که دوستداران و جانبداران بسياری در امريکا دارد، در اين آخرين کار خود از دنيايي سخن مي‌گويد که شهروندانش، سازش را برترين خواسته‌ي خويش می‌دانند و برای رقبای خود نيز ارزش و بزرگ‌داشت بسيار دارند.
چوپرا درباره‌ي پافشاري خود بر سازش جهانی، می‌گويد :
«اگر ما به در هم آميختن سنت‌هاي کهن خود با گنجايش‌‌های تازه‌ي خويش ادامه دهيم، به پيشواز نابودی خويشتن و جهان رفته‌ايم. مساله‌ي بشر امروز اين نيست که آيا بر تروريسم، پيروز خواهد شد يا نه، بلکه اين است كه آيا با ادامه‌ي روند موجود، انسان امروز مي‌تواند به زندگاني خود ادامه دهد يا نه.»
چوپرا همواره اين باور خود را گسترش مي‌دهد که انسانها بايد رها از داوری‌های خوب و بد ديگران، آزادانه به دنبال هدف خويش بروند. وي از اينکه گاه او را به شوخی، راهنماي هنرپيشگان هاليوودی می‌خوانند، تنها لبخند می‌زند و همين لبخند بر لبان اوست، هنگامي كه او را پيرو دالايي لاما و بودا و عيسی مي‌خوانند. او مي‌گويد :
«من يک انسان عادی هستم که از آنچه به انديشه‌ام مي‌رسد، با آهنگ بلند سخن مي‌گويم!»


کانال ما با مطالب قشنگ برای شما https://telegram.me/haghighathayema

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران